رسالت

فرق من و زندانبانم را میدانی؟زمانی که پنجره کوچک سلولم را باز می کند او تاریکی و غم را می بیند و من روشنایی و امید را ....زیبا بنگرید.نلسون ماندلا

دیشب به صورت اتفاقی فیلم نلسون ماندلا در مسیر آزادی رو دیدم، به نظرم فیلم خوبی بود من دیگه بیشتر از اسم ماندلا دربارش می دونم و شخصیت و عملکردش برام جذاب بود، بعد از جست و جو کلمه ماندلا در اینترنت به این جمله رسیدم «هر روز صبح در جنگل آهوئی از خواب بیدار میشود که میداند باید از شیر تندتر بدود تا طعمه او نگردد ، و شیری که میداند باید از آهوئی تندتر بدود تا گرسنه نماند. مهم نیست که شیر باشی یا آهو ، با طلوع هر آفتاب با تمام توان آماده دویدن باش». نلسون ماندلا
حالا برگردیم به زندگی خودمون، ما هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شیم چه حس و حالی داریم؟ آیا خودمون رو برای دویدن آماده می کنیم؟ آیا با تموم توانمون قصد می کنیم روز رو شروع کنیم یا کاری رو انجام بدیم؟ وقتی به این سوالات فکر می کنم، سوال دیگه ای به ذهنم میاد و مدام ازم سوال میپرسه که اصلا برای چی باید خودم رو آماده دویدن کنم، جواب این سوال من رو بده بعد از من انتظار داشته باش با تمام توانم بیدار بشم و آماده دویدن بشم.
برای پاسخ به این سوال که برای چی باید بدویم باید هم جواب قانع کننده ای پیدا کنیم هم جواب انرژیک، تا هم دلیلی برای آماده شدن داشته باشیم و هم دلیلی برای اینکه با تمام توان وارد میدان بشیم، وقتی زندگینامه اکثر انسان های بزرگ و رهبران تاثیر گذار دنیا رو می خوانیم، به این نتیجه می رسیم که یک هدف والا یا رسالتی برای خودشون در زندگی تعریف کردند که هر روز صبح به خاطر رسیدن به اون بیدار می شوند و خودشون رو آماده می کنند و با تمام توان به جلو حرکت می کنند و سختی ها را تحمل می کنند.
خود من سال ها درگیر رسالت زندگیم بودم، ولی همیشه دلیلی برای تلاش کردن داشتم، و هر روز این سوال رو از خودم می پرسیدم که آیا این مسیری که در اون قرار گرفتم من رو به رسالت زندگیم خواهد رساند یا نه! رسالت زندگی با اهداف و استراتژی ها و برنامه ها و حتی چشم انداز هم متفاوته و چیزی بالاتر از همه ی این هاست، شاید بتوان گفت، آرمانی هست که چشم اندازهای زندگی رو با اون معیار تعیین می کنیم و اهداف رو برای نزدیک شدن به اون طراحی می کنیم.
به نظر من تنها چیزی که می تونه ما رو صبح زود از خواب بیدار کنه، تنها دلیلی که می تونه انگیزه ایجاد کنه تا ما شروع به دویدن کنیم و به خاطر رسیدن به اون با تمام توان وارد میدان بشیم داشتن یک رسالت فوق العاده و بی نظیره، رسالتی که با حرکت به سمت اون داستان زندگی مان رو خواهیم نوشت، و تمام چشم اندازها رو بر اساس اون تعیین می کنیم.
از نظر من همه مردم دنیا علاوه بر دنیای واقعی در یک دنیای دیگری هم زندگی می کنند که درون اون دنیا، خودی که دوستش دارن رو به تصویر می کشند و رسالتی دارن که به سمت اون حرکت می کنند، شاید خداوند با قرار دادن ما در یک دنیای دیگر قصد دارد به ما بفهماند چه راهی رو باید در پیش بگیریم، نلسون ماندلا جمله ای داره که این مفهوم رو خیلی خوب میرسونه، «ما زاده شده ایم تا شکوه و بزرگی خداوندی را که در درونمان است،آشکار سازیم و این امر،همه ی انساتها را در بر میگیرد».
توی این سال ها در روابطی که با دیگران داشتم احساس می کنم قدرتی درونی رو خدا بهم داده تا بتونم حس کنجکاوی دیگران رو زنده کنم و در درونشون نیرویی رو زنده کنم تا به سمت چیزهایی که دوست دارند و برای اون متولد شدند حرکت کنند.
داشتن رسالت توی زندگی و همگام کردن خودمون در دنیای واقعی با خودمون در دنیای رویایی، باعث میشه انرژی زیادی پیدا کنیم که به راحتی قابل کنترل نیست و دیگه به راحتی در مقابل مشکلات کم نمیاریم، دیگه هم دچار تناقض بین خودهامون نمی شیم و خود درگیری های روزمره رو نخواهیم داشت، شاید وقت اون رسیده باشه، رسالت خودمون که از کودکی با ما بوده رسمش کنیم و به صورت چهارچوبی دربیاریم تا تمام برنامه های ما در قالب اون بگنجه و به حرکت کردن ما مسیر بده.

فیلم

هر بار که فیلم جدیدی از چارلی چاپلین می‌بینم بیش‌تر عاشق این مرد میشم، فوق‌العاده است. نه تنها در زمانه‌ی خودش بلکه اگر بود در این زمانه هم جزء آدم‌های بی‌نظیری بود که می‌شناختیمش. این فیلم در سال ۱۹۲۱ ساخته شده است، یعنی من اون موقع به دنیا هم نیومده بودم. تعریف یک ماجرای تلخ در قالب طنز، به تصویر کشیدن بخشی از زندگی و سرنوشت یک کودک. چقدر دنیا می‌تونه عجیب باشه، بچه‌‌ای که می‌تونست در یک خانواده‌ی پولدار زندگی و رشد کنه ولی مجبور بود در خیابون و در بدترین شرایط ممکن زندگی کنه، چرا؟ چون مادرش اون رو اوایل نمی‌خواست، شاید نگرانی از آینده باعث چنین ترسی شده بود. کلا زندگی خیلی پیچیده است.
اصولا با فیلم‌های قدیمی خیلی راحت نمی‌تونم ارتباط برقرار کنم ولی این فیلم، خیلی فیلم خوبی بود. گذر فیلم‌های صامت به فیلم‌های صدادار، چالش‌هایی که پیش روی این تغییر وجود داشت، مقاومت استدیو‌ها برای تغییر، جا‌به‌جایی ستاره‌ها، تغییر در سلیقه‌ی مردم، خیلی چیز جالبیه اتفاقاتی که باعث ایجاد مجموعه‌ای از تغییرات می‌شوند. از طرفی هم دوست داشتن و طرز تفکر آدم‌های ستاره به این موضوع خیلی جالبه، از موسیقی‌های فیلم هم خیلی خوشم اومد، من عاشق رقص با صدای کفش هستم، اسم درستش هم نمی‌دونم ولی واقعا جذابه برام.
از اونجایی که از روی لیست فیلم می‌بینم هیچ پیش‌زمینه‌ای از خیلی از فیلم‌ها ندارم، مثلا اسم این فیلم را تا همین لحظه که دارم درباره‌اش چند خطی می‌نویسم نمی‌دونستم یا اینکه این فیلم ساخته‌ی هیچکاک است. درباره‌ی فیلم باید بگم که نسبت به فیلم‌های قبلی که از هیچکاک دیده بودم واقعا متفاوت‌تر و جذاب‌تر بود، واقعا دوست داشتم، موضوع فیلم پیچیدگی جالبی داشت، آدمی که وجود خارجی نداشت ولی بود و آدمی که اشتباهی وارد یک ماجرای عجیب شده بود. اینکه سرنوشت چه بازی جالبی با آدم می‌کنه وقتی قرار نیست به راحتی بمیریم. حتی وسط بدترین شرایط می‌تونه ما را عاشق کنه، امیدی عجیب به زندگی بهمون بده، این فیلم به نظرم فیلم‌نامه‌ی خیلی قوی داشت و من شخصا دوستش داشتم. نقش اول فیلم واقعا بازی فوق‌العاده‌ای از خودش نشون میده.یه چند تا فیلمی ک دوستش دارم رو با توضیح مختصر میزارم
the Midnight Sun
داستان فیلم با دختری به نام کیتی آغاز می‌شود که بیماری نادری دارد. او به نور آفتاب حساسیت دارد و نور خورشید می‌تواند باعث مرگش شود. به همین علت، کیتی هرگز در طول روز نمی‌تواند از خانه خارج شود. پدر از خود گذشته‌ی کیتی و تنها دوست او یعنی مورگان، تنها افرادی هستند که کیتی با آن‌ها وقت می‌گذراند.یک شب که او برای نواختن گیتار به ایستگاه قطار می‌رود، با پسری به نام چارلی روبرو می‌شود. چارلی اولین بار است که کیتی را می‌بیند اما کیتی بارها چارلی را از پنجره اتاق خود دیده و از دوران کودکی به او دل بسته. حال، کیتی و چارلی بهم دل می‌بندند.
The last letter from your lover
این فیلم دو خط زمانی را نشان می‌دهد که یکی از آن‌ها در دهه‌ی ۶۰ میلادی، و دیگری در زمان حاضر می‌گذرد. در خط زمانی اول، جنیفر، بر اثر یک تصادف رانندگی حافظه خود را از دست می‌دهد و هیچ‌چیزی از آشنایی با همسرش و عشقشان به‌خاطر نمی‌آورد. جنیفر تلاش می‌کند تا با کمک نامه‌هایی که قبل‌تر میان او و همسرش ردوبدل می‌شده، داستان آشنایی‌شان و رازهای عاشقانه‌شان را از نو کشف کند.
در خط زمانی دیگر، با اِلی آشنا می‌شویم که به‌تازگی با دوست‌پسرش رابطه‌اش را تمام کرده است. او در یک نشریه کار می‌کند و باید مقاله‌ای درباره‌ی ویراستار نشریه‌شان که به‌تازگی فوت کرده بنویسد اما در حین تحقیقاتش، با یک نامه‌ای که به اشتباه در بایگانی آن‌ها قرار گرفته مواجه می‌شود. این نامه برای زنی به نام J نوشته شده و احساسات پرشوری میان نویسنده و گیرنده‌ی نامه حکایت دارد.
La La Land
این فیلم داستان دو جوان مشتاق را روایت می‌کند که برای تحقق رویا‌های خود در شهر لس آنجلس تلاش می‌کنند. فیلم با صحنه‌ای خیره‌کننده از ترافیک صبحگاهی در لس آنجلس آغاز می‌شود. در میان این ترافیک، میا (اما استون) بازیگری جوان تلاش می‌کند تا به موفقیت برسد. او در یک آگهی تبلیغاتی بازی می‌کند، اما این تجربه برای او چندان خوشایند نیست.
در همین حین، سباستین (رایان گاسلینگ) پیانیست جاز است که رؤیای افتتاح باشگاه جاز خود را در سر دارد. او در یک گروه موسیقی جاز بازی می‌کند، اما این گروه موسیقی بیشتر به موسیقی پاپ علاقه دارد. میا و سباستین با هم آشنا می‌شوند و عاشق یکدیگر می‌شوند. اما عشق آن‌ها در برابر چالش‌های زندگی حرفه‌ای آن‌ها قرار می‌گیرد. میا مجبور می‌شود برای موفقیت در حرفه‌ی خود، از رویا‌های خود دست بکشد. سباستین نیز مجبور می‌شود برای حمایت از میا، از رویا‌های خود دست بکشد

فقط خسته‌ام، همین

امروز هر کاری کردم بتونم یکم کار کنم و پروژه‌ها را جلو ببرم، نتونستم که نتونستم، نه اینکه حالم خوب نباشه یا مریض باشم، نه خدا رو شکر، ولی حال کار کردن نداشتم، یعنی فکر می‌کنید افسرده شدم! نه، چرا تا وقتی آدم حال و حسش سر جاش نیست اولین چیزی که به ذهنتون میرسه افسردگیه؟ نکنه اضطراب گرفتم! بعید نیست خیلی کار ریختم روی سر خودم ولی نه، واقعا فقط خسته‌ام، همین.تو زندگی همه‌ی ما بعضی روزها میاد که دوست نداریم هیچ کاری کنیم، دلمون می‌خواد بی‌خودی و بدون هیچ هدفی در خیابان‌های شهر پرسه بزنیم، بدون هماهنگی قبلی دوستانی را ببینیم و لحظاتی باهاشون گپ بزنیم، به خونه برگردیم و بخوابیم، بعد در شبکه‌های اجتماعی بدون هیچ هدفی پرسه بزنیم و حتی چرت‌و‌پرت بگیم، بعد دوباره بخوابیم و بعد بدون هیچ دلیلی به آدم‌هایی پیام بدیم و سعی کنیم باهاشون حرف بزنیم، دوباره بخوابیم، چایی بخوریم، به سقف اتاق خیره بشیم، لیست کارهای روزانه را نگاه کنیم و بعد از مچاله کردنش به سطل آشغال پرتابش کنیم، خلاصه پیش میاد دلمون بخواد هیچ کاری نکنیم و بزاریم زمان بگذره، فقط بگذره، همین، نه مشکلی داریم، نه دردی، نه دغدغه‌ی خاطری، بدون هیچ دلیل منطقی، فقط دوست داریم یک روز را رها کنیم.

سکوت

من خودم رو خدای حس‌های اشتباه، درهم، متناقض و … می‌دونم. یه جورایی گاهی حس می‌کنم با توجه به تعاریف عمومی من اصلا آدم نرمالی از نظر احساسی نیستم. گاهی فکر کردن بهش خیلی آزارم میده. می‌دونید بعضی از مشکلات رو میشه حل کرد ولی بعضی‌ها رو نمیشه. واقعا بعد از این همه سال دیگه نه حالی دارم برای تغییر و نه حتی حوصله، کنار اومدن باهاشم ساده نیست چون قبلا آگاهی نداشتم و الان فقط باید برم جلو. یاد فیلم پسر زیبا افتادم، اونم نمی‌خواست مواد مصرف کنه ولی خب مغزش دیگه آسیب دیده بود، شاید مغز منم آسیب دیده باشه که اینطوریه، بگذریم، فقط خواستم بنویسم که یادگاری بمونه بعد از این همه سال هنوز همون آدم قبلی هستم، شاید بدون هیچ تغییری در بخشی از درونم. کاریش نمیشه کرد، بالاخره این بخش از درونمم من هستم.
خلاصه که این روزها اصلا حالم خوب نیست. دلم می‌خواد حرف بزنم ولی نمی‌زنم. بیشتر می‌شینم یه گوشه، زانوهام رو بغل می‌کنم و سکوت می‌کنم. هر از چند گاهی که می‌خوام یه چیزی بگم، قبلش با خودم فکر می‌کنم، می‌بینم دیگه حرفی برای گفتن نمونده، در تمام سال‌های زندگیم تمام چیزهایی که باید می‌شنیدم و می‌دیدم رو شنیدم و دیدم. دیگه حرفی برای گفتن نیست. به نظرم گاهی سکوت، خطرناک‌تر از پر سروصدا بودنه، چون تمام صداها در وجود اون آدم جمع شده و تخلیه نشده و امان از روزی که منفجر بشه. دلم می‌خواست یکم گریه کنم بلکه سبک بشم، بلکه این حجم از خشم و نفرت فروکش کنه. ولی دریغ از یک قطره اشک. ولی سکوت رو من خودم بیشتر دوست دارم، چون باعث نمیشه خیلی سریع سبک بشم، گاهی لازمه آدم سنگینی بار بعضی چیزها رو تا می‌تونه به دوش بکشه.

باهم ، کنار هم

مادر من یه دوسته برام و همیشه سعی کردم مثل یه دوست صمیمی بدونمش ولی خب هیچ وقت نشده بتونم خیلی راحت باشم باهاش.چند وقت پیش تصمیم گرفتم یه تولد بگیرم براش. واقعا با تمام وجود حس می‌کنم خوشحالیش رو وقتی براش تولد می‌گیریم، البته همه‌ی آدم‌ها خوشحال میشن بهشون توجه بشه. خوشحالم که می‌تونیم خوشحالش کنیم، با خودمون ببریمش سفر، از با هم بودنمون خیلی لذت می‌برم. مامان رویاهای جالبی داره، واقعا برای بعضی‌هاشونم خیلی خوب تلاش می‌کنه، مثل درس خوندن، الگوی من بود واقعا... از اول ابتدایی شروع کرد به درس خوندن تا تونست همین چند سال پیش لیسانس روانشناسی خودش رو بگیره، الان هم گیر داده برای ارشد روانشناسی، خوشحالم این ویژگیش رو به ارث بردم و منم وقتی یه چیزی رو بخوام زمین و زمان رو بهم پیوند میدم تا بشه.
بچه که بودم عاشق کارتون گربه سگ بودم، همیشه دوست داشتم یک دوست اینطوری داشته باشم که نتونیم هیچ وقت از هم جدا بشیم. از جدا شدن متنفرم، برام خیلی دردآور و سخته. وقتی شونزده، هفده سالم شد، در پژوهشسرای دانش‌آموزی یک دوست اینطوری پیدا کردم که از قضا اونم عاشق گربه‌ سگ بود، حتی بیشتر از من، وقتی هجده سالمون شد اولین شرکت زندگی‌مون رو با هم ثبت کردیم و یک دفتر گرفتیم، روز اول یه پوستر بزرگ گربه‌سگ برداشت آورد زد روی دیوار شرکت، بهش گفتم این چیه؟ گفت این ما هستیم دیگه، خندیدم و گفتم حالا کدوم منم؟ گفت اینم معلومه، اون سگه تویی که دهن من رو سرویس کرده، سال‌ها با هم دوست بودیم، فراز و نشیب‌های زیادی رو با هم طی کردیم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم چیزی بتونه این گربه‌سگ رو از هم جدا کنه، ولی صد افسوس که یاد مرگ نبودم. الان سومین سالی هست که از هم جدا افتادیم، دلم برای خنده‌ها و شوخی‌های مودبانه‌ات تنگ شده. چقدر زود دیر میشه.

رز مشکی

من خیلی آدم اهل مهمونی نیستم، به خصوص مهمونی خانوادگی، اصلا حوصله‌ام سر میره، چند هفته پیش عمه‌ام برای یک مهمونی ما را دعوت کرده بود، اولش حوصله‌ام نیومد، بهش قول هم ندادم، ولی هر روز زنگ می‌زد و می‌گفت یادت نره، به خاطر تو قراره توی روستا مهمونی بگیریم، این برام جذاب شد، وقتی وارد مهمونی شدیم، پسر عمه‌ام رفته بود روی سقف خونه‌ای که سال‌ها خرابه بود و از سقفش ریخت پایین و پاش آسیب دید، یکم درگیر اون شدیم و من همسر یکی از پسر عمه‌هام رو دیدم، سال‌ها بود ندیده بودمش، خیلی عوض شده بود، به مامان گفتم چقدر ایشون عوض شده، گفت آره، بنده‌ی خدا سال‌هاست درگیر سرطان شده، خیلی بهم ریختم، چند روز بعدش هم دیدم، فامیل در اینستاگرام پیام تسلیت می‌گذارن، پیگیر شدم دیدم متاسفانه ایشون چند روز بعدش فوت می‌کنه، خیلی ناراحت و غمگین شدم، آدم وقتی وارد یک مهمونی میشه نمی‌دونه قراره اون مهمونی، مهمونی آخرش باشه، خوشحالم که دیدمشون. امیدوارم روح‌شون در آرامش باشه.
چون خیلی وقت بود پست نزاشته بودم یه کمم از دوستان و جنس دوستیا بگم
گاهی از دور احساس می‌کنم حرف زدن و دوستی با آدمی میتونه برام خیلی جذاب باشه ولی وقتی از نزدیک می‌بینمش با خودم میگم چقدر از دور قشنگ‌تر بود، امروز سر ناهار با دوست جدیدی آشنا شدم که دقیقا همین احساس رو نسبت بهش داشتم برای همین بیشتر داستان به مسخره‌بازی گذشت و اینکه تلاش کنم چیزهای بیشتری از داستان زندگیش بدونم، برام جالب بود، البته واقعا این قسمتش رو دوست داشتم که داستان زندگیش رو شنیدم، واقعا جذاب بود، ولی احساسم این بود دوست دارم بیشتر ببینمش ولی واقعا اینطوری نبود، آدم‌ها واقعا دور از قشنگ‌تر هستند.
خب حالا بریم یه جای دیگه با این تیتر که( تو دوست منی یا دشمن من ...)
امروز می‌خوام برای خودم یک داستان واقعی از زندگی خودم تعریف کنم، طوریکه بعدها برگردم و دوباره بخونمش و یادم بیفته که چه دوست‌های عزیزتر از جانی داشتم، چند سال پیش با دوستی درباره‌ی یک همکاری حرف زدیم، قرار شد اول برای من کار الف رو انجام بدم که شاید ارزش اون زمانش ۲ میلیون بود و منم کار ب رو انجام بدم که ارزش اون زمانش ۵ میلیون بود، من انجام دادم و اون نداد، گذشت و من دوباره گفتم اون کار الف رو نمی‌خوای انجام بدی؟ گفت چرا تو هم کار ج رو انجام میدی؟ گفتم آره، من کار ج رو به ارزش ۲۴ میلیون انجام دادم و اونم کار الف رو انجام داد، گذشت تا اینکه بهش گفتم چرا برای کار الف کاری نمی‌کنی؟ گفت تو باید کار د رو انجام بدی، بازم گفتم باشه، من رفتم و انجام دادم و برگشتم گفتم پس چی شد؟ گفت تو من رو مسخره‌ی خودت کردی، بیا و کل کار رو بده به من و دوستی‌مون رو خراب نکن، حتی یادمه مدتی هم بلاکم کرد که چرا جوابش رو یکم دیر دادم، من که همینطوری مات و مبهوت پیشنهادش بودم، با خودم می‌گفتم بالاخره این دوست منه یا دشمنم؟ تصمیم سختی باید می‌گرفتم، ولی بالاخره گرفتم، بهش زنگ زدم و گفتم همه‌اش برای تو، من بدون تمام این‌ها بازم محمد هستم ولی اینم بدون که تمام این‌ها دردی از دردهای تو رو دوا نخواهد کرد. بعد توی دلم آروم گفتم، و اینکه منم دیگه کنار خودت نخواهی داشت.

ای ناخدا، ناخدای من

من آدم به شدت اجتماعی هستم و جدیدا احساس می‌کنم به همون اندازه هم از اجتماع فرار می‌کنم. دارم به سمت منزوی شدن پیش میرم، کمتر دوست دارم زمانم رو با آدم‌ها بگذرونم. جالب اینجاست که از تنهایی متنفرم. من فقط تنهایی خود خواسته رو دوست دارم، اونم برای مدت معین و محدود. احساس تنهایی گاهی اونقدر اذیتم می‌کنه که مرتکب اشتباهات بزرگی در زندگیم میشم. صرفا چون تمرکزم رو از دست میدم. دیگه روی هیچ کاری نمی‌تونم تمرکز کنم وقتی این حس بهم حمله می‌کنه، یا می‌خوابم، یا اگر کاری رو انجام بدم اصلا راضی کننده نخواهد بود، بیشتر دوست دارم خودم رو تنها‌تر کنم. گاهی اصلا خودم رو درک نمی‌کنم. هیچ وقت نفهمیدم دنبال چه چیزی هستم در زندگیم، چه چیزی خیلی خوشحالم می‌کنه، چه چیزی این احساس تنهایی رو از من می‌گیره! چطوری می‌تونم خودم رو مدیریت کنم.یعنی باید بشم معلم خودم.نمیدونم چقدر امتحان کردین معلم خودتون باشین ولی واقعااا کاربردیه..هر وقت اسم معلم میاد، امکان نداره یاد آقای کیتینگ نیفتم در فیلم انجمن شاعران مرده، این فیلم از بی‌نظیر یه چیزی فراتر بود به نظر من. دوست ندارم هیچ دیالوگی از این فیلم رو بنویسم، چون اعتقاد دارم باید این فیلم رو بارها و بارها کامل دید، من به این فیلم به عنوان یک راهنما برای زندگی نگاه می‌کنم. چند باری که به عنوان معلم سر کلاس حاضر شدم همیشه آقای کیتینگ در ذهنم بود و سعی می‌کردم حداقل ادای اون رو دربیارم، آخه میگن اگر دوست داری شبیه یکی بشی، باید رفتارت رو شبیه اون بکنی، به مناسبت روز معلم خواستم از این معلم ارزشمندم تشکر کرده باشم و در آخر مطلبم رو با شعر زیبایی از والت ویتمن که یک بیت اون به عنوان امضای فیلم به نظرم استفاده شده بود «ای‌ناخدا، ناخدای من» تموم می‌کنم.
ای ناخدا، ناخدای من
سفر دشوار ما به پایان رسیده
ای ناخدا، ناخدای من!
کشتی از پس همه‌صخره‌ها برآمده
و اینک این پاداشی که در پی‌اش بودیم؛
لنگرگاه نزدیک است
آوای زنگ‌ها را می‌شنوم
جماعت هلهله می‌کنند
و هیبت کشتی را
نظاره می‌کنند…اما ای دل! ای دل من!
ای قطره‌های سرخ خونی که فرو‌می‌چکید!
جایی بر عرشه‌ی کشتی ناخدای من دراز کشیده
سرد و بی‌جان فرو افتاده‌ست.
ای ناخدا، ناخدای من!
برخیز!
و صدای زنگ‌ها را بشنو
پرچم‌ها برای تو می‌رقصند
شیپورها برای تو می‌خوانند
دسته‌گل‌‌‌‌ها و روبان‌هابرای پذیره از تو به هم آمیخته‌اند،
ازدحام ساحل برای توست،
تو را می‌خوانند جماعتی که بی‌قرار به هر سو می‌روند و سرک می‌کشند…
ناخدا، پدر عزیز من این‌جاست
سرش را بر بازوانم می‌گذارم.
انگار خواب می‌بینم
که تو سرد و بی‌جان بر عرشۀ کشتی افتاده‌ای…
ناخدای من
لبانش سنگ و رنگ‌پریده،
پاسخم نمی‌گوید.
بازوان مرا درنمی‌یابد
در او نه تپشی‌ست، نه تصمیمی
کشتی به سلامت پهلو گرفته از سفر هول
کشتی فاتح به پیش می‌آید
با بار غنیمت‌هایش
هلهله کن ای دریاکنار!
بخروشید ای جرس‌ها
من اما
غرق اندوه قدم می‌زنم بر عرشه‌ای که بر آنناخدای من دراز کشیده،
سرد و مرده افتاده است
.

خط پایان 1401

سال 1401رو با تمام فراز و نشیب‌هایی که داشت دوست داشتم. خیلی با برنامه‌تر از همیشه زندگی کردم، کارهایی کردم که هیچ وقت در زندگیم انجامشون نداده بودم. یکی از کارهایی که از سال پیش تصمیم داشتم انجامش بدم و نداده بودم، نوشتن لیست آرزوهام بود، بالاخره موفق شدم بنویسم، ایده‌هایی که در این رابطه داشتم رو خیلی پخته‌تر کردم و به این نتیجه رسیدم باید یک برنامه‌ی 12 ساله داشته باشم، یعنی بدونم چه کارهایی رو دوست دارم حداقل برای 12 سال آینده انجام بدم، حالا یا انجام میدم و خوشم میاد و ادامه میدم، یا دیگه از گوشه‌ی ذهنم حذفش می‌کنم. اینکه آدم بدونه چه کارهایی رو دوست داره انجام بده، هم بهش بینش میده هم می‌تونه راحت‌تر به کارهای دیگه نه بگه.من قبلا تجربه‌ی داشتن برنامه‌ی یک ساله رو داشتم، اصلا روی من جواب نمیده، یعنی همیشه فروردین 100درصد به برنامه عمل می‌کردم، اردیبهشت 40 درصد و خرداد 40 درصد و دیگه تا آخر سال منتظر می‌نشستم تا سال تموم بشه، الان که یادش میفتم خنده‌ام می‌گیره، واقعا چه کاری بود، ولی بالاخره موفق شدم این مشکل رو حل کنم، برای همین سال1401 واقعا یکی از متفاوت‌ترین سال‌های زندگیم بود.
سهم من تو خونه یه کمد هست دیشب برای کمد تکونی رفتم سراغش و همه چی رو برداشتم و آوردم گذاشتم وسط خونه و خیلی بی‌اختیار گفتم، «أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ»، خودم خنده‌ام گرفته بود، در تمام بیست سال گذشته‌ی زندگیم به یاد ندارم این آیه از ذهنم هم خطور کرده باشه. جالب این بود که گویا آیه‌ی بعدی رو همه بلد بودن و خودمم حفظ بودم چون می‌دونستم بقیه‌‌اش چیه! خندیدم و گذشتیم تا فردا شب پیش دوست مومنم دوباره یادم افتاد، اینبار ناصر هم کنارمون بود، خیلی زیبا شروع کرد به تفسیر کردن این آیه و ماجراش، خیلی قشنگ تفسیرش کرد، این سوره کلا درباره‌ی مال‌اندوزیه، نمی‌دونم چرا باید میومد تو ذهنم و فرداش هم یکی برام تفسیرش می‌کرد ولی یقین دارم که بی‌حکمت نیست، چون من اصولا آدم مال‌اندوزی نیستم، شایدم قراره مال‌اندوز بشم، خدا بهم هشدار داده، البته بعضی از دوستام رو که می‌بینم دچار مال‌اندوزی شدن خدایی بدم میاد منم اونطوری بشم، نمی‌دونم اگر بفهمم حکمت این آیه چی بود، دوباره می‌نویسم درباره‌اش، نوشتم یادم بمونه
خلاصه امسالم گذشت و این پست به کوله پشتی سال بعدش میکنم و ببینم قراره تو سال جدید چه کاره بشیم؟
همینطوری خودم درگیر این سوال بودم تا اینکه تو یه استوری دیدم که نوشته بود: «من تو 99درصد کارهام افتضاحم، اما دلیل موفقیتم اینکه که تمرکزم روی اون یک درصدیه که توش عالیم» گری وی... البته این جمله برای من صادق نیست، چون صادقانه در 99درصد کارهام عالی هستم و دلیل شکستم اینه که روی 99درصدی که عالی هستم تمرکز کردم. من دوست ندارم روی یک کار تمرکز کنم. دوست دارم کارهای مختلفی بکنم، چیزهای مختلفی یاد بگیرم. مسیرهای جدیدی کشف کنم، البته در کنارش این سبک زندگی اضطراب و استرس وحشتناکی هم همراه خودش داشته برای من، این رو نباید نادیده گرفت، ایده‌ی خیلی جذابی که دیشب به ذهنم رسید این بود که دقیقا هر چیزی که دوست دارم یاد بگیرم رو آموزش بدم، یعنی من به حوزه‌ای علاقه‌مند میشم مثلا کار با طراحی های چند بعدی، خودم رو می‌ندازم توش و شروع می‌کنم به یاد گرفتن، کارهای جذابی هم درست می‌کنم، یعنی خوب یاد می‌گیرم، بعدش خسته میشم و میرم دنبال یک مسیر جدید، پس اینجا قبلش خوبه هر چیزی که یاد گرفتم رو مستند کنم و به دیگران آموزش بدم. فعلا به این ایده رسیدم.

ساختن برای ماندن

روز تولدم همیشه برام یکی از مهم‌ترین روزهای زندگیم بوده، حالا هیچ فرقی هم با روزهای دیگه نمی‌کنه ولی من خیلی دوستش دارم...اما من هیچوقت دلم نمیخواد خودمو به اعداد و ارقام محدود کنم …و به نظرم تاریخ تولد یک انسان صرفا روزی نیست که از شکم مادر متولد شده به نظرم یه آدم توی عمرش بارها و بارها متولد میشه .مثلا هر بار که از ته دلش احساس خوشحالی میکنه …هر بار که بعد از یک زمین خوردن اساسی پا میشه و ادامه میده…اولین باری که عشق رو لمس می کنه…اولین باری که احساس ناب دوست داشتن رو می بینه…هر وقت از یک مسیر اشتباه برمیگرده یا زمانی که با خاطرات تلخش خداحافظی می کنه انگار تازه متولد شده …لحظه ای که با محبتش باعث شادی دلی میشه …یا جلوی شکستن قلبی و ریختن اشکی رو میگیره …یا هر وقت کسی رو با تمام وجودش می بخشه…هر روزی که سعی می کنه خوب باشه و هر شبی که با احساس رضایت از خودش می خوابه انگار تولد دوباره ست …
و من هر بار در زندگی هر کدوم از این حس ها رو تجربه کردم به خودم گفتم : تولدت مبارک...
به رسم عادت تولدم مبارک
امروز چند شنبه است؟ چندم کدام ماه یا کدام سال؟ امروز چند سال از من میگذرد؟ چیزی به یاد نمی آورم! جز اینکه امروز اکنون است… و اینجا زمین است و من امروز به دنیا آمدم…
تولدم مبارک؟خیلی قشنگه یه روز مشخص درسال فقط مخصوص خودت باشه
روز تولدم بهترین ،شادترین و با ارزشترین روز من ، چون تجربه هر سالش هم قشنگه.
بعضی تجربه ها قشنگن مثل دیدن یه دوست بعد از کلی چشم انتظاری
لمس صورتش روی صورتت و شنیدن صدای تپش قلبش
مثل لحظه ی فوت کردن شمع تولد و رفتن تو سال جدید
مثل شنیدن صدای سوت قطار
صدای دریا تو شب ، صداهای پرنده ها تو صبح جنگل
مثل دوست داشتنِ یک اردیبهشتی …
امروز به خودمم میگم تولدم مبارک. باور دارم تو هر سنی که باشی باید زندگی کنی و لذت ببری.بعضی از افراد با بالا رفتن سنشون زیباتر می شن ، شاید به همین دلیله نمیشه زیبا شدن رو متوقف کرد.. تاریخ ها زیبا نیستند این منم که تاریخ ها رو زیبا و به یاد ماندنی میکنم .

میترا

با میترا باید دوست بشم!

چند وقت پیش به خاطر قلب درد نتونستم بخوابم، صبح یکی دو ساعت خوابیدم و بعد از بیدار شدن، چند تا کار رو انجام دادم و رفتم بیمارستان قلب، خیلی ازش خوشم اومده، شبیه بیمارستان نیست، بیشتر هتله. رفتم گفتم نمی‌دونم چی شده، علائم رو توضیح دادم و گفت برو نوار قلب بده، بعد هم پزشک قلب، موقع نوار قلب کلی داستان جالب پیش اومد که باعث شد با پرستار بخندیم، بعدش اومدم پیش دکتر، خدا رو شکر آدم صبور و به شدت خوش برخوردی بود، بعضی از دکترها فکر می‌کنن از دماغ فیل افتادن پایین، خیلی خوب به حرف‌هام گوش داد، خیلی خوب تشخیص داد و خیلی خوب به نظرم دارو داد، گفت دریچه‌ی میترای قلبم دچار افتادگیه و در استرس و اضطراب دهنم رو سرویس می‌کنه. بعدش خوشحال اومدم برای خودم کیک و آب پرتغال خریدم تو یکی از کافه‌های شیک بیمارستان و از اینکه هنوز زنده‌ام لذت بردم. حالا گفته دوچرخه سواری کنم که برای قلب خوبه.حتما باید برای بهار یه دوچرخه بخرم چون عاشق دوچرخه سواریم.من خودم اولین دوچرخه‌ام رو کامل یادمه، در اصل دوچرخه نبود، سه‌چرخه بود، ولی عاشقش بودم، خدایی هم خیلی خوشگل بود، هنوز مثل اون رو ندیدم. یک روز با پسر همسایه رفته بودیم کوچه بازی کنیم، یک نون‌خشکی اومد گفت بچه‌ها فروشی نیست؟ من گفتم نه، دوستم گفت چند می‌خری؟ یادمه‌ اندازه‌ی پول یه بستنی بود، دوستم فروخت بعد اومد سمت من، گفتم فروشی نیست، گفت بهت پول بیشتری میدم، گفتم چقدر؟ گفت ۲۰ تومن، نمی‌دونم به چی فکر کردم که قبول کردم، البته مدرسه نمی‌رفتم، بعید می‌دونم می‌فهمیدم این عددها یعنی چی، طرف پول خردهاش رو شمرد و گفت، وای ۱۹ تومان بیشتر ندارم، دوستم گفت بگیر بریم، منم با ذوق پول رو گرفتم و تا خونه دویدم، پول رو به مامانم نشون دادم و گفتم دوچرخه‌ام رو فروختم، دیدم مامانم دیگه سوال نمی‌کنه، فقط داره لباس می‌پوشه و دست من رو می‌گیره و می‌کشه که بدو بریم پیداش کنیم، پیدا هم نشد، فکر کنم طرف مهاجرت کرد به یه شهر دیگه چون معامله‌ی خیلی خوبی با من کرده بود، سه‌چرخه‌ی ۳۰۰۰ تومانی رو ۱۹ تومان خریده بود. این اولین معامله‌ی بزرگ زندگیم بود...

لیست آرزوها

آخرین باری که لیست رویاهام رو نوشته بودم فکر می‌کنم شش سال پیش بود، یه لیست بلندی بود که فکر می‌کردم به هیچ کدوم قرار نیست برسم ولی راستش الان به خیلی‌هاش رسیدم و یا در مسیر رسیدن به خیلی‌های دیگه‌شون هستم.جدیدترین اتفاق قشنگش این بود بعد از همون شیش سال یه دوستی رو که چشم انتظارش بودم رو دیدم.البته کاملا سوپرایزی شد و خیلی آمادگی پذیرش همچین اتفاق خاصی رو نداشتم...برای همین تصمیم گرفتم دوباره بنویسم، حداقل یه برنامه برای تا ۵۰ سالگی داشته باشم. اینکه آدم یه لیست داشته باشه که همیشه جلوی چشمش باشه و بدونه یه کاری در آینده برای انجام دادن داره فوق‌العاده است، حداقل من که دوست دارم، به زودی لیستم رو منتشر می‌کنم، هر چند اکثر آدم‌ها معتقد هستند کار اشتباهی هست، ولی من اهمیت نمیدم. همیشه به دیگران توصیه میکنم لیست رویاهاشون رو بنویسم، کمک خیلی بزرگی به شناخت خودشون می‌کنه.

اون لیست رو تو ادامه مطلب میزارم

ادامه نوشته

سفرت سلامت ای یار

طی چند سال گذشته جمع زیادی از دوستانم از ایران رفتند، این اتفاق خیلی در روحیه‌ی من تاثیر گذاشته بود، طی چند ماه گذشته خودم هم دنبال مهاجرت بودم ولی بالاخره تصمیم گرفتم بنا به دلایل مختلف حداقل تا چهار سال آینده ایران بمونم، برای همین این پست رو کردم تا یادگاری بمونه.باورم نمیشه بیشتر از چهار، پنج سال میشه که من کسری رو می‌شناسم، خیلی احمقانه و اتفاقی هم باهاش دوست شدم، آدم جالب، دوست‌داشتنی و با محبتی هست به نظرم. بعد از مدت‌ها امشب تصمیم گرفته بود تلفنی با هم گپ بزنیم، از وقتی از ایران رفته بود صداش رو نشنیدم، البته خیلی با هم چتی حرف زده بودیم ولی خب مکالمه‌ی تلفنی نداشتیم، کلی درباره‌ی پزشکی حرف زدیم، بالاخره داشت دکتر می‌شد، از بیماری‌ها و … اونقدر حرف زد که شبش حس کردم بیماری خاص گرفتم ، یعنی فوبیای مریضی دارم، ولی خیلی خوشحالم براش، بچه‌ی تلاشگر و با استعدادیه به نظرم، امیدوارم همیشه شاد باشه هر جایی که هست.
این هفته قسمت بود با چند نفر از دوستانم که دیگه ایران نیستن گپ بزنم، یکی هم رضا بود. خیلی خوشحالم شدم واقعا، کلی درباره‌ی مهاجرت و پستی و بلندی‌هاش حرف زدیم، فعلا همچنان قانع نشدم برای مهاجرت کردن. نکته‌ی جالب اینجا بود که بعضی از کارهایی که می‌کردم مثل ساخت تیزر و تولید و محتوا برای رضا خیلی جالب بود، برای خودم هم جالب بود ببینم از دور چطوری به نظر میرسم، ولی از نزدیک و درون خودم خوشحال نیستم، نمی‌دونم چرا، نمی‌دونم چرا حس می‌کنم همیشه یه چیزی کمه، می‌دونم دنبال چی هستم، شاید یه چیز دست نیافتنی، نمی‌دونم از کی جزئی از وجودم شد، هر چیزی که هست واقعا باعث آزار و اذیتم شده، رضا پیشنهاد خوبی برای ادامه‌ی مسیر زندگی بهم داد.
خیلی وقت بود پدرام رو دنبال می‌کردم، امروز خیلی اتفاقی دیدم یک اسپیس در توییتر باز کرده و منم رفتم داخل و دیدم خودمون دو نفر هستیم، شروع کردیم درباره‌ی کارهایی که می‌کنیم حرف زدن، هنر، مهاجرت و برنامه‌نویسی. حرف‌های خیلی جالبی زدیم، من کلی براش توضیح دادم چی شد وارد هنر و ساخت تولید و محتوا شدم و اینکه الان دوست دارم برنامه‌نویسی یاد بگیرم. اطلاعات خوبی در این باره بهم داد که مسیر رو در آینده برام روشن‌تر کرد، هر چند هنوز مطمئن نیستم دقیقا که می‌خوام این کار رو بکنم یا نه، این تنها حوزه‌ای هست که بعد از زبان برای یادگیریش مقاومت می‌کنم.
خیلی برام جالب بود پارسا رو از نزدیک ببینم، وقتی دیدمش هم پشیمون نشدم. ولی خب گاهی آدم‌ها رو می‌بینیم ولی چیزی که ازشون انتظار داریم نیستند. این خیلی اتفاق عجیبیه. زیاد اتفاق میفته، مثلا فکر می‌کنید شما با یک نفر دوستان خیلی صمیمی می‌شید، ولی واقعا این اتفاق نمیفته، فقط از دور اینطوری به نظر می‌رسید. در کل خیلی برام جالب بود، چون داشتم می‌دیدمش در سکوت ولی داشتم باهاش حرف می‌زدم.
یادم نیست برای کدوم پیام قدیمی میلاد بهم پیام داده بود و آخرش گفته بود خیلی دوست داره در ویدئوهایی که با عنوان کارگاه درست میکنه با هم گپ بزنیم، اونم تو قسمت ابوالمشاغل. جالب اینجا بود که بهش گفتم امروز دو ساعت بعد اوکیه؟ باورش نمی‌شد اینقدر سریع هماهنگ بشیم، من راستش اگر بخوام کاری رو بکنم، می‌کنم، نخوام هم هیچ جوره حاضر نیستم انجامش بدم، برای همین اهل کلاس گذاشتن‌های بی‌خودی نیستم. چند ساعت بعد با هم کلی گپ زدیم، درباره‌ی گذشته، کارهایی که کردم، چیزهایی که یاد گرفتم، آدم‌های چند پتانسیلی، کارآفرینی، کتاب‌هایی که خوندم و …، می‌دونید وقتی خودم رو از بیرون نگاه می‌کنم خیلی لذت می‌برم، چون می‌فهمم کجا بیشتر اشتباه کردم و چه جاهایی رو باید بیشتر رشد بدم. خلاصه گپ جالبی بود، نمی‌دونم قراره کی منتشر کنه ولی خودم دوست دارم دوباره خودم رو ببینم و پای حرف‌هاش بشینم ببینم چی میگه.
دوست داشتم حتما درباره‌ی دیدارام بنویسم، نمی‌خوام توضیح زیادی درباره‌ی این دیدار بدم، شاید در آینده درباره‌اش نوشتم، ولی احساس خیلی خوبی بهش داشتم، شاید قرار بود یک ساعت گپ بزنیم ولی ساعت‌ها طول کشید، یادم نیست چقدر، شاید چهار یا حتی پنج ساعت. داشتیم درباره‌ی رویاهامون حرف می‌زدیم. بهترین لحظات زندگی من زمانی هست که دارم به رویاهام فکر می‌کنم، یا درباره‌شون حرف می‌زنم یا انجامشون میدم. نمی‌دونم در آینده چه اتفاقاتی خواهد افتاد، آیا رویای مشترکی برای انجام داریم، که به نظر داشتیم. سوال بعدی اینجاست آیا می‌توانیم همدیگر را برای تحقق رویاهای مشترک تحمل کنیم؟ منم جوابش رو نمی‌دونم، شاید باید بیشتر گپ بزنیم، شاید حتی باید چند قدمی با هم برداریم، هر چه که هست، احساس خوشایند امروز رو خیلی دوست داشتم...

تکلیف

بازم مثل همیشه گند زدم و هر بار که گند می‌زنم با خودم میگم واقعا چرا؟ دنبال چی هستم؟ چی می‌خوام اصلا، همیشه در یک بلاتکلیفی احمقانه‌ای به سر می‌برم. هیچ چیزی خوشحالم نمی‌کنه، شاید فقط برای چند لحظه، یا چند ساعت حالم یکم بهتر باشه، بعدش حداقل تا یک روز حالم بده، دوباره تلاش می‌کنم بهتر بشم، باز این سیکل مداوم داره تکرار میشه. دیگه خسته کننده میشه از یک جایی به بعد. نمی‌دونم آیا قراره این موضوع حل بشه یا نه، آیا می‌تونم چیزی پیدا کنم که مدت بیشتری باعث خوشحالیم بشه یا نه، واقعا نمی دونم. حتی چیزایی که فکر می‌کنم در گذشته باعث خوشحالیم می‌شده وقتی بیشتر بهش فکر می‌کنم اینطوری نبوده واقعا، شاید کلا زندگی همینه!
من قبلا تجربه‌ی این رو داشتم، یعنی فهمیده بودم که نوشتن چقدر در شناخت خودم و رسیدن به خودآگاهی می‌تونه بهم کمک کنه، ولی هیچ وقت به خودم متعهد نشده بودم که به صورت منظم و در یک دوره‌ی طولانی مثل یک‌ سال بنویسم. من در سال های قبل فعال تر بودم و مثلا در یک سال ۱۳۶ مطلب می نوشتم از چیزهای کوچکی که یاد گرفتم، کارهای جدیدی که انجام دادم، تجربیاتی که کسب کردم، مشکلاتی که داشتم، غم‌هایی که همراهم بوده، فراز و نشیب‌های زندگی و …، وقتی برمی‌گردم و مرورشون می‌کنم لذت می‌برم از مسیری که طی کردم و با شناخت بهتری که از خودم پیدا کردم می‌تونم مسیر زندگیم رو در آینده هیجان‌انگیزتر طراحی کنم. در طول این مسیر هیچ قانونی برای خودم نگذاشتم که مثلا حتما باید یک متن طولانی بنویسم تا باعث بشه انگیزم رو برای نوشتن از دست بدم، برای من فقط مهم این بوده که بنویسم، همین.
من کتاب اثر مرکب رو وقتی بچه بودم خوندم و همیشه ازش به عنوان یکی از تاثیرگذارترین کتاب‌های زندگیم نام می‌برم که در ابعاد مختلف زندگی باعث رشدم شده. اگر بخوام اثر این کتاب رو در نوشتن و مسیری که طی سالهای گذشته طی کردم باید بگم که من خودم رو مجبور کردم درباره‌ی یک سری چیزها حتما پست بلاگ بنویسم، مثلا خوندن کتاب.....خلاصه اگر بخوام درباره‌ی سالهایی که گذشت بنویسم می‌تونم هزاران کلمه‌ی دیگه بنویسم ولی از حوصله‌ی خودم و بقیه به دوره، برای همین تا همین جا بسنده می‌کنم و بقیه رو می‌گذارم برای فرصتهای دیگه.
چند وقت پیش یکی از دوستانم درباره‌ی عطر و ادکلن‌های مختلف کلی باهام حرف زد، حتی کلی لینک هم برام فرستاد. قرار بود برم یک روز تست‌شون کنم، هیچ وقت این موضوع پیش نیومد، تا اینکه دیروز برای کاری رفته بودم ایران‌مال و خیلی اتفاقی از جلوی همون عطرفروشی که دوستم گفته بود رد شدیم منم گفتم حالا که رد شدم بگذار برم ببینم چه خبره کلی عطر رو تست کردم، شیرین و تلخ و ملایم و … آخرش هم نفهیدم فرق بین اینا چیه از یکی‌شون خوشم اومد راستش از جعبه‌اش بیشتر خوشم اومد به عنوان هدیه گرفتمش انتظارش رو نداشتم واقعا ولی هر چه از دوست رسد نیکوست

شکست

امروز شکست خیلی سختی از خودم خوردم، طوریکه تا مدت‌ها فراموشش نخواهم کرد. فکر می‌کردم با اضافه کردن بعضی چیزها به زندگیم همه چیز درست میشه، حالم خوب میشه، به این درد و خستگی سال‌های طولانی زندگیم پایان میدم، ولی اشتباه می‌کردم، راستش شایدم نمی‌کردم و مسیری که انتخاب کردم باز هم اشتباه بود، آدم‌ها انتخاب بودن، نمی‌دونم، به درونم سفر کوتاهی داشتم، پر از خرابه بود، خرابه‌هایی که از جنگیدن خودم با خودم به جا مونده بود. وحشتناک بود برام. هیچ وقت در کودکی چنین تصوری از خودم در امروز نداشتم. می‌دونید خیلی احمقانه است با خودت درگیر جنگ باشی، اونم یک جنگ تمام عیار که کسی از وجود چنین جنگی حتی باخبر هم نیست، کسی هیچ درکی از تو در این موقعیت نداشته باشه، خلاصه تنهای تنهای تنها با خودت درگیر باشی و شکست هم خورده باشی، حتی کسی رو نداشته باشی پیگر نیمه جانت رو از درونت خارج کنه. نمی‌دونم آینده چگونه خواهد بود، بعید به نظر میرسه روشن باشه ولی خب من کسی نیستم که بشینم و انتظار آینده رو بکشم و هیچ کاری نکنم، یکم حالم بهتر بشه، درد این جراحات کم بشه برمی‌گردم به درونم و شروع می‌کنم به جنگیدن با خودم، تا لحظه‌ای که زنده‌ام می‌جنگم.
من معتقدم حضور بعضی از آدم‌ها در زندگی‌مون اشتباهیه، حتی اگر حضورشون منافع کوتاه مدتی هم برای ما ایجاد کنه. به نظرم این آدم‌ها ضررهای هنگفتی در بلندمدت همراه خودشون ایجاد می‌کنند. اینقدر تو زندگیم ضرر هنگفت دادم از ارتباطات اینچنینی که دیگه تا حدی گرگ شدم، آدم‌ها رو به شدت امتحان می‌کنم و بعد از اینکه خودشون رو نشون میدن، لبخندی میزنم و میرم. گاهی هم آدم با وجودیکه می‌دونه یه چیزی اشتباهه، یک آدمی اشتباهه و … باز هم دوست داره تجربه‌اش کنه، این واقعا جالبه برام، می‌دونم گاهی شکست می‌خورم ولی میرم سمت شکست، خودم رو گاهی درک نمی‌کنم

باتلاق

وقتی دبیرستانی بودم با گروه جیپسی کینگ آشنا شدم، اونم با آهنگ Amor Mio، اونقدر این آهنگ رو گوش می‌دادم که مامانم می‌گفت «تو رو خدا این میو میو رو قطع کن، چند بار گوش میدی»، می‌تونستم روزی هزار بار گوشش بدم، هنوز هم همین طوری هستم، هیچ وقت نرفتم ببینم این گروه کیه، از کجا اومدن و … فقط می‌دونستم اسپانیایی می‌خونند، برای همین تا دیروز فکر می‌کردم اسپانیایی هستند ولی امروز فهمیدم فرانسوی هستند. در اصل اسپانیایی رو با لهجه‌ی جنوب فرانسه می‌خونند، فوق العاده است، چقدر اسپانیایی رو دوست دارم، شاید اگر یک روزی بالاخره تونستم این زبان لعنتی انگلیسی رو یاد بگیرم، بعدش برم دنبال فرانسه، عاشق این زبان شدم، شاید برای جهانگردی هم از اسپانیا شروع کردم. الان چند وقتی هست که دوباره دارم آهنگ‌هاشون رو توی ماشین گوش میدم، واقعا بی‌نظیر هستند.
دیروزحالم خیلی بد بود، سوار ماشین شدم و بدون هدف شروع کردم به رانندگی کردن. ساعت‌ها رانندگی کردم، یک جایی خسته شدم، زدم کنار و شروع کردم به تماس گرفتن با آدم‌ها بدون هیچ هدفی، جالب اینجا بود که در اون لحظه خیلی‌ها نتونستن جواب بدن، ولی اونی هم که داد بهم گفت بیا ساعت ۸ فلان جا ببینمت، رفتم بهش زنگ زدم گفتم کجایی؟ گفت کارم طول کشیده، گفتم پس من حالم خوب نیست میرم، گفت باشه برو. این بی‌نظیرترین جمله‌ای بود که شنیدم ازش. می‌دونید یاد خودم افتادم که هر وقت زنگ می‌زد می‌گفت حالم خوب نیست، هر جایی و در هر شرایطی که بودم می‌گفتم اوکی، کی، کجا باشم؟ به نظرم نمیشه از آدم‌ها انتظار نداشت، میشه سعی کرد ناراحت نشد، ولی نمیشه انتظار نداشت. به خصوص وقتی فکر می‌کنی می‌تونی روی عمق دوستی و رفاقتت با یکی حساب کنی.
در طول سال‌های زندگیم به خاطر کمبود دانش، شرایط احمقانه‌ی محیطی، ناآگاهی و عدم آموزش در یک سیستم غلط آموزشی و خلاصه کلی دلیل دیگه، یک سری عادت‌های بد در خودم ساختم، که نه تنها دوستشون ندارم، بلکه اونقدر عمیق درگیرشون هستم که گاهی از زندگی کردن هم میفتم، انگار خودم باتلاقی ساختم و خودم رو در اون گرفتار کردم. حالا باید سال‌ها تلاش کنم تا از این باتلاق خودم رو نجات بدم. البته قبلا چنین برداشتی داشتم، ولی حالا که سال‌های زیادی رو مشغول نجات نافرجام خودم از باتلاقی که خودم ساختم هستم، می‌فهمم، گاهی امیدی به نجات خودم از این باتلاق نیست، هر چی جلوتر میرم غمگین‌تر و افسرده‌تر میشم. گاهی از خودم سوال می‌کنم چی شد واقعا که اینطوری شد؟ آیا واقعا راهی برای نجات خودم از باتلاقی که خودم ساختم هستم؟

عجله

از وقتی یادم میاد در زندگی عجله دارم، بدون هیچ دلیلی، همین موضوع هم باعث افزایش استرس و اضطراب شدید در من میشه ولی باز هم آدم نمیشم، انگار دست خودم نیست. عجله خیلی وقت‌ها باعث میشه تصمیمات اشتباه بگیرم. یعنی وقتی به خودم فرصت فکر میدم به خودم میگم واقعا چرا این تصمیم رو گرفتی؟ البته اینم بگم من خیلی وقت‌ها حتی زمانیکه با سرعت تصمیم می‌گیرم خیلی چیزها رو لحاظ می‌کنم و حتی تصمیمات خوبی هم هستند، ولی خب اشتباهاتمم کم نیست، البته شاید الان که دارم فکر می‌کنم به خاطر عجله نباشند صرفا، یعنی بی‌تجربگی در اون حوزه‌ای که دارم تصمیم می‌گیرم هم بی‌تاثیر باشه، نمی‌دونم، فقط می‌دونم می‌خوام یکم آروم‌تر زندگی کنم و از سرعت زندگیم کم کنم، واقعا این همه عجله لازم نیست.
یکی از رشته‌هایی که همیشه از بچگی دوست داشتم روانشناسی بود ولی هیچ وقت نتونستم برم دنبالش، خیلی برام عجیب بود که نرفتم دنبالش، ولی از پارسال در یه کلاسی نزدیکمون ثبت‌نام کردم به درخواست یکی از دوستام و شروع کردم به یادگیری روانشناسی، البته ترم پیش روحیه‌ام رو از دست دادم و ادامه ندادم ولی دوباره از این ترم تصمیم دارم شروع کنم، اگر این ترم رو با موفقیت پشت سر بگذارم یه جورایی میشه گفت فوق‌دیپلم روانشناسی رو می‌گیرم، خودش قدم جالبیه به نظرم. هیچ هدفی فعلا از دنبال کردن چیزی ندارم ولی خب از سردرگمی بهتره به نظرم، امیدوارم موفق بشم، حداقل باعث میشه کلی کتاب به دردبخور بخونم

گنگ

هر روز صبح ساعت 8 از خواب بیدار میشم، بعد احساس تنهایی، ترس، استرس و اضطراب شدیدی میاد سراغم، با خودم میگم چرا باید الان از خواب بیدار بشم، چه کسی اون بیرون منتظر منه؟ واقعا دلیل این حجم از احساسات عجیب رو درک نمی‌کنم، ولی می‌دونم که تصمیمم خیلی واضحه، دوباره می‌خوابم تا ساعت حدودا 10، بعد دوباره بیدار میشم، باز هم همون احساسات رو دارم ولی اینبار بقیه‌ی اعضای خانواده بیدار شدند و باید دیگه بلند بشم. این احساس تنهایی خیلی برای من آزاردهنده شده، نمی‌تونم از پس خودم بر بیام، هیچ انگیزه‌ای ندارم این روزها... نمی‌دونم آدم واقعا تنهاست یا من صرفا این چنین احساسی رو در روز تجربه می‌کنم. همیشه سعی می کنم تو این مواقع دست به کارای خلاقانه بزنم تا ذهنم دور شه از این تنهایی. من همیشه دیزاین رو دوست داشتم، چون حس می‌کنم جاییه که آدم می‌تونه خیلی خلاق‌تر از همیشه باشه. ولی هیچ وقت به صورت جدی دنبالش نکردم. برای یک سال هر هفته می‌رفتم پیش یکی از دوستانم که دیزاینر بود. خیلی ازش یاد گرفتم، فهمیدم سلیقه چیه، اصلا دیزاین چیه و کلی چیز دیگه، ولی تلاش نکردم واردش بشم، گاهی حس می‌کنم استعدادی در این حوزه ندارم، این در حالیه که من اصلا به استعداد اعتقاد ندارم، می‌دونم هر کاری رو بخوام انجام بدم با تلاش و پشتکار می‌تونم، ولی بازم سمتش نرفتم، شاید بحث اولویت باشه، شاید حس می‌کنم کارهای دیگه برام اولویت بیشتری داره، گاهی که عمیق میشم در زندگیم حس می‌کنم اگر در گذشته وارد دیزاین شده بودم الان آدم موفق‌تری بودم، بعدا فهمیدم اصلا موفقیتی وجود نداره اونم در دنیایی که آخرش به مرگ ختم میشه. خلاصه این یکی از سوالات مهم زندگیه منه، اینکه چرا اینقدر به دیزاین علاقه دارم ولی کاری براش نمی‌کنم.
من از بچگی عاشق محرم بودم، نمی‌دونم چرا، حس خیلی خوبی بهم منتقل می‌کرده همیشه، به خصوص با نواهای قدیمی هلالی و کریمی و …، به نظرم سبک‌ مداحی‌های امروزی اصلا جالب نیست، اصولا خالی از هر نوع محتوایی هستند، امسال هم آخر شب با ماشین رفتم بیرون و برای خودم هلالی پخش کردم و کلی صفا کردم. یاد خاطرات محرم سال‌های پیش افتادم، فکر می‌کنم 15سال پیش بود که یک نمایشگاه با بچه‌ها ساخته بودیم که صحنه از عصر عاشورا را با ماکت ساخته بودم، فکر می‌کنم اثر استاد فرشچیان باشه. اون موقع هم خیلی به دیزاین علاقه‌مند بودم، یادم میاد دکورهای جالب زیادی طراحی کردم با امکانات خیلی کم. فکر می‌کنم خیلی در این سال‌ها عوض شدم ولی همچنان یک چیزهایی درونم ثابت مونده، به قول اون بنده‌ی خدا که همیشه بهم می‌گفت، آدم‌ها زمین می‌خورن، گند می‌زنن، مهم نیست، مهم اینه بلند بشه..... من همیشه عاشق دوربرگردون‌های این دنیا بودم...

ستاره شمال

هیچ وقت در زندگیم نفهمیدم آدم باهوشی هستم یا خنگ، شایدم چیزی بین این دو تا باشم، نمی‌دونم. ولی انصافا آدم عاقل وقتی می‌دونه به صورت عادی و روزمره استرس و اضطراب زیادی رو تحمل می‌کنه حتی بدون دلیل، بعدش میاد یک برنامه‌ریزی خیلی سنگین و عجیب برای خودش طراحی می‌کنه که نتونه انجامش بده و هر روز تحت فشار باشه؟ البته که تجربه ثابت کرده هر چی من به خودم بیشتر سخت بگیرم به خروجی بهتری هم می‌رسم، ولی آیا می‌ارزه؟ این همه فشار روحی، استرس شدید، اضطراب هر روزه، جالب اینجاست که هر از چند گاهی هم کلا میرم روی هوا و حوصله‌ی خودمم ندارم، مثل همین امروز. خیلی از خودم خوشم میاد، چون می‌دونم کارم تا حدی اشتباهه ولی اصرار می‌کنم که انجامش بدم. از حد وسط بودن هم بدم میاد، یا انجامش میدم یا شکست می‌خورم.
بعضی وقت‌ها در زندگیم پیش میاد که فقط دوست دارم بخوابم، نمی‌دونم به خاطر وجود افسردگیه، یا اضطراب، به خاطر حجم زیادی از کارها، فقط می‌دونم به خاطر بی‌هدف بودن و بی‌برنامه بودن نیست، چون در زندگیم هیچ وقت اینقدر هدف و برنامه‌ نداشتم، شاید به خاطر ناامیدی باشه، خدایی هیچ امیدی به آینده‌ی هیچ چیزی ندارم، خسته‌ام کلا از زندگی، احساس پیری زودرس دارم، فقط  دوست دارم یه گوشه از خونه بخوابم، وقت‌هایی هم که بیدارم اخبار گوش  بدم و بگم آه، اینجا درست بشو نیست. نمی‌دونم، من که پذیرفتم، یکی دو هفته است حداقل ۱۲ساعت خوابم. مشکلی هم باهاش ندارم، با وجودیکه زمان برای انجام کارهام کم میارم، می‌دونید نمی‌دونم باید چقدر دنیا رو جدی بگیرم. وقتی فکر می‌کنم سال پیش این موقع داشتم برای چی تلاش می‌کردم، با خودم میگم بگیر بخواب، تلاش می‌کنی که چی بشه، خودتم یادت نمیاد سال پیش این موقع چه کار می‌کردی. خلاصه گاهی باید رها کرد، یکم آدم رو آروم‌تر میکنه، یعنی یواش‌یواش باید بعضی چیزها رو درست کرد
امروز با دوستی در یه گروه داشتیم درباره‌ی اینکه آدم باید در زندگی اهداف بزرگی داشته باشه و در کنارش اهداف کوچیکی برای رسیدن به اونا طراحی کنه صحبت می‌کردیم، دوست دیگری حرف بسیار زیبایی زد، گفت: «واقعیت اینه که من به چیزی به اسم هدف اصلی اعتقاد ندارم، چون به نظرم با کشف یا آگاه شدن، چیزهایی برای ما پدیدار میشن که قبلا نمی‌دیدم، پس می‌تونن تبدیل به هدف بشن و دوباره منسوخ بشن اما به سمت‌و‌سو بیشتر اعتقاد دارم، ما باید حتما سمت‌وسو داشته باشیم، یک چیزی مثل ستاره شمال»، خیلی این جمله‌ی آخرش به دلم نشست، ما باید یک چیزی مثل ستاره‌ی شمال در زندگی داشته باشیم، که مدام به سمتش حرکت کنیم ولی هیچ وقت نرسیم ولی مسیر رو همیشه بهمون نشون بده . . .

برنامه

شاید باورکردنی نباشه، ولی گاهی در زندگی طوری مغزم قفل می‌کنه که دیگه حتی ساده‌ترین کارها رو هم نمی‌تونم انجام بدم، الان حدودا یک هفته است درگیر طراحی یک کار خیلی کوچیک هستم، جالب اینجاست که از قبل طراحی شده و فقط نیاز به یک سری تغییرات برای چاپ داره، ولی خب، همزمان گند‌هایی هم در زندگی زدم که ذهنم رو درگیر خودشون کرده، خیلی لذت می‌برم در این مواقع یکی کمکم کنه، به خصوص کسی که ازش انتظار دارم در چنین لحظاتی این کار رو انجام بده، خیلی وقت‌ها همین کارهای ساده طوری تو ذهن آدم می‌مونه و حال آدم رو خوب می‌کنه که هیچ کار بزرگی نمی‌تونه این اثر رو در اون زمان داشته باشه.
امسال دنبال هیچ تغییر بزرگی در کار و زندگیم نیستم، هرچند بعضی از اتفاقات کوچیک در زندگیم باعث تغییرات بزرگی در من شدند، ولی من همچنان علاقه‌مندم به تغییرات کوچک...
هیچ وقت نمی‌تونستم برای زندگیم یک برنامه‌ریزی داشته باشم که بیشتر از یک ماه بهش عمل کنم، اونم برای حتی یک فعالیت خاص، الان کارهای مختلفی می‌کنم و نتیجه‌ی خوبی می‌گیرم، خیلی دوست دارم در حوزه‌ی کسب‌و‌کار هم به نتیجه‌ی خوبی برسم، همه چیز به نظر میرسه برای یک شروع خوب آماده است، فقط باید حرکت کنم. تصمیم دارم در همین راستا اگر بتونم هر روز ویدیو ضبط کنم درباره‌ی کارهایی که می‌کنم صحبت کنم و بعد از چند وقت یه مروری کنم و یه گزارشی در بیارم.آلبوم جدید محسن چاووشی (بی نام) که همزمان با کارم گوش میدادم خیلی حس خوب داشت و سرعت میداد به کارم.البته اولش خوشم زیاد نیومد ولی با چند بار گوش دادن دیگه هر موقع حس گیر میکنم میرم سراغش.

افکار نا منظم

امروز یکی از اون روزاست ک بی هدف فقط تصمیم گرفتم بنویسم.نه موضوعی تو ذهنم بود نه ایده خاصی برای نوشتن داشتم.از خودم سوال کردم بنویسم؟دیدم نمیتونم به خودم نه بگم و اومدم اینجا رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن در صورتی که خودم نمیخواستم بنویسم. یکی از سخت‌ترین کارهای زندگیم نه گفتن به خودمه، این درحالیه که خیلی راحت به دیگران نه میگم، در اصل بزرگ‌ترین مشکل هم شروع یک پروژه‌ی جدید هست، انگار لذت می‌برم، مشکلی هم باهاش ندارم، فقط بدی این ماجرا اینه که مجبورم از زمانی که می‌تونم برای کارهای دیگه بگذارم بزنم تا یک کار جدید رو شروع کنم، برای همین الان زندگیم سرشار از کارهای نیمه‌ کاره است، این موضوع شاید اولش جذاب باشه ولی بعد از مدتی که با حجم زیادی از کارهای نیمه کاره مواجه میشم اصلا جذاب نیست. امسال واقعا دارم تلاش می‌کنم متمرکز‌تر از تمام زندگیم عمل کنم، آخر سال باید نتیجه‌اش رو بررسی کنم.
شاید باورکردنی نباشه، ولی گاهی در زندگی طوری مغزم قفل می‌کنه که دیگه حتی ساده‌ترین کارها رو هم نمی‌تونم انجام بدم، الان حدودا یک هفته است درگیر طراحی یک کار خیلی کوچیک هستم، جالب اینجاست که از قبل طراحی شده و فقط نیاز به یک سری تغییرات برای چاپ داره، ولی خب، همزمان گند‌هایی هم در زندگی زدم که ذهنم رو درگیر خودشون کرده، خیلی لذت می‌برم در این مواقع یکی کمکم کنه، به خصوص کسی که ازش انتظار دارم در چنین لحظاتی این کار رو انجام بده، خیلی وقت‌ها همین کارهای ساده طوری تو ذهن آدم می‌مونه و حال آدم رو خوب می‌کنه که هیچ کار بزرگی نمی‌تونه این اثر رو در اون زمان داشته باشه.
چند وقت پیش دوستی بهم قولی داد، مدت‌ها بهش فکر می‌کردم، می‌دونستم بهش نیازی ندارم، فقط پیشنهادش جالب بود برام، بعدش ازم سوالی پرسید، این موضوع ذهنم رو به شدت درگیر کرده بود، یک روز تصمیم گرفتم تکلیف این پرونده رو برای همیشه مشخص کنم، جواب سوالش مشخص بود، خودش جمله‌ی جالبی گفت، «من با این سبک زندگیم وقت ندارم»، بامزه بود برای من، می‌دونید من قبلا چنین حرفی رو هیچ وقت بهش نزده بودم، حتی روزهایی که واقعا وقت نداشتم. من آدم خیلی ساده‌ای هستم گاهی، در دوستی خیلی راحت گذشت می‌کنم، گاهی بیش از حد این کار رو می‌کنم، به حدی که شاید احمق به نظر میرسم، نمی‌دونم چرا همیشه یه امیدواری احمقانه‌ای ته ذهنم دارم، ولی در کل خوشحال بودم، چون این پرونده رو برای همیشه بستم

حریم

امروز یک واژه‌ی جدید در حوزه‌ی خودشناسی خودم کشف کردم، «حریم تنهایی»، نمی‌دونم چقدر براتون پیش اومده که از زندگی کردن خسته بشید، مشکلی شاید نداشته باشید، یا حتی اونقدر مشکل داشته باشید که حوصله‌ی هیچ کسی رو نداشته باشید، حتی عزیزترین آدم‌های دورتون، بعد اونا در همون زمان علاقه‌مند باشند با شما بیشترین حجم رابطه رو داشته باشند، به نظرم در چنین شرایط بحرانی که شاید دو طرف ازش بی‌خبر هستند، ممکنه اصل رابطه هم به فنا بره، چون طرف مقابل قطعا نیاز به تنهایی داره، ولی نمی‌دونه چطوری باید بگه و شما مدام می‌خواید این حریم تنهایی رو بشکنید، شاید فکر می‌کنید باید به طرف کمک کنید، کنارش باشید، ولی اصلا طرف مقابل چنین چیزی رو نمی‌خواد، فقط می‌خواد تنها باشه و علاقه‌ای نداره وقتی وارد تنهاییش میشه کسی حریم تنهاییش رو بهم بزنه، به نظر من در چنین شرایطی باید به حریم تنهایی همدیگه احترام بگذاریم
دیروز سمت چپ بدنم انگار از داشت از کار میفتاد، اول دقیقا روی قلبم تیر کشید، انگار یکی با نیزه کرده باشه توش، بعدش کل قفسه‌ی سینه‌ام سمت چپش درد گرفت، انگار یکی با لگد از داخل بهش بزنه و بخواد خوردش کنه، شونه‌ام تیر می‌کشید، دستم مور مور شده بود، همه‌ی این اتفاقات ظرف یک ساعت افتاد، بعد رفتم سر کار، تا رسیدم گفتم حالم بده، میرم خونه، در طول مسیر چشم‌هام داشت تار می‌شد، خیلی ترسیدم، به بابا زنگ زدم گفتم من فلان نقطه‌ی اتوبان هستم، اگر زنگ زدی تا ده دقیقه‌ی بعد و جواب ندادم بدونید بی‌هوش شدم، بعدش واقعا از حال رفتم و چیزی یادم نیست، تا بعد از چند دقیقه‌ دوباره به هوش اومدم و چشم‌هام یه چیزایی می‌دید، خیلی ترسیده بودم، چون اصلا یادم نبود اونجا چه کار می‌کنم و داشتم کجا می‌رفتم بعد از چند دقیقه یادم اومد و به بابا زنگ زدم گفتم حالم بهتر شده میرم خونه...
خونه رفتم بی حوصله ی گوشه چپیدم چون هفته پر کار و سختی رو گذرونده بودم و نیاز داشتم با کسی این تنهایی و بی حوصله گیمو بگذرونم.زنگ زدم بهش..اولین بار بود صدای همو می شنیدیم ولی خب تو یه گروه زیاد بودیم و حرفای مختلفی میزدیم.بهش گفتم میای بیرون ببینمت.... و قرار گذاشتیم....
  بار اول بود می‌دیدمش، مهم‌ترین دلیلی هم که باهاش قرار گذاشته بودم، این بود که تا ظهر فکر می‌کردم جمعه است و داشتم دلتنگی غروب جمعه رو تحمل می‌کردم، تا اینکه فهمیدم جمعه نیست، عصبانی شدم، با یکی قرار گذاشتم، بدون هیچ ایده‌ای، یکم حرف زدیم بعد موسیقی گذاشتیم و گوش کردیم، یکی من، یکی اون، اولش فکر می‌کردم یک ساعت گذشته، بعد که به ساعت نگاه کردم، دیدم چهار ساعت تمام در حال گوش کردن به موسیقی بودیم، چقدر لذت‌بخش بود، در اون لحظات واقعا به هیچ چیزی فکر نمی‌کردم، زندگی یعنی همین، گذر لحظه‌ها رو حس نکنی.

جاده های بی انتها...

به نظر من، جاده باید انتها داشته! یعنی اگر کاری رو شروع می‌کنم باید در یک زمان مشخصی هم تموم بشه، این هیچ ارتباطی به این موضوع نداره که آدم باید گاهی خودش رو به جاده بسپره و فقط بره، یا اینکه از مسیر لذت ببره، درسته تمام اینها در جای خودش درست هستند، یعنی وقتی من دل به جاده می‌سپارم می‌دونم از نقطه‌ی الف می‌خوام برای شروع به نقطه‌ی ب برسم، یعنی قطعا یک پایانی داره و بعدش من از مسیر لذت می‌برم، این نقاط صرفا برای برنامه‌ریزی شاید استفاده بشه و ارزش دیگه‌ای نداشته باشه، منظورم اینه هدف خاصی شاید به حساب نیاد، ولی باید باشه، وقتی کاری رو شروع می‌کنم و با خودم میگم در فلان تاریخ تموم میشه ولی کش پیدا می‌کنه، من رو دچار استرس و اضطراب شدید می‌کنه، انگار دیگه بعدش نمی‌دونم می‌خوام چه کار کنم، به خصوص که برای بعدش هم کلی برنامه‌ریزی کرده باشم. این دست کارهای بی‌انتها زندگی من رو مختل می‌کنه شاید یه موسیقی یا دوست یا ... بتونه در لحظه آدمو آروم کنه
احتمالا در زندگی ما  موسیقی نقشی عمیق و تاثیرگذار باید داشته باشه، موسیقی می‌تونه حال من رو تغییر بده، حتی وقتی در بدترین شرایط هستم، می‌تونه من رو آروم کنه، یا حتی وقتی خیلی آروم هستم می‌تونه اونقدر من رو به هیجان در بیاره که اگر نشستم دیگه نتونم بشینم و باید بلند بشم حرکت کنم. در این سال‌ها خیلی سعی کردم موسیقی خوب گوش بدم، بین خواننده‌های ایرانی : ابی ، شادمهر ، سیاوش ، همایون شجریان، خواجه امیری، محسن چاوشی و … رو دوست دارم . از علاقه‌مندی‌های خیلی خاصم در موسیقی، گوش دادن به آهنگ‌های بی‌کلام و همزمان نوشتن است. موسیقی بی‌کلام رو واقعا دوست دارم، چه خارجی و چه داخلی مثل کیهان کلهر، حسین علیزاده، ناصر چشم آذر، کارن همایون‌فر و …، خارجی‌ها رو خیلی اسم آهنگ‌سازهاشون یادم نمی‌مونه.

کنترل

به نظر خودم خیلی دیر فهمیدم روی بعضی مسائل باید کنترل داشت و من ندارم، به خصوص روابط احساسی، امروز داشتم به پرواز فکر می‌کردم، وقتی در حال نشوندن هواپیما روی باند هستم، فقط یوک رو به سمت زمین نمی‌گیرم، اگر این کار رو بکنم، قطعا سقوط می‌کنم، حتی شده روی باند، به نظرم وقتی تمام خودت رو در یک رابطه غرق می‌کنی، دقیقا شبیه همینه، در حالیکه برای درست نشوندن هواپیما روی زمین، باید قبلش کلی کار انجام دادم، مثلا فلپ گرفت، در ارتفاع و مسافت مناسبی نسبت به باند قرار بگیریم، ریت فرود مناسبی داشته باشیم، سرعت از یک حدی نباید کمتر و حتی بیشتر باشه، خلاصه باید آدم حواسش به کلی پارامتر باشه، علاوه بر اینکه داریم با یوک و رادر تلاش می‌کنیم هواپیما رو وسط باند و در نقطه‌ی مناسبی روی زمین قرار بدیم، در روابط هم به نظرم باید کلی عوامل رو در نظر گرفت، حواسمون به خودمون، احساساتمون، رویاهامون و خیلی چیزهای دیگه باشه، چقدر در یک رابطه جلو بریم، چقدر عقب بیایم و …، به نظرم این سخت‌ترین قسمت زندگیه برای من که توش خیلی لنگ می‌زنم و در حال یادگیری هستم.
یکی از تفریحات لذت‌بخش زندگی من انتخاب آدم‌ها و تعامل باهاشون هست، آدم‌ها موجودات خیلی پیچیده‌ای هستند، به سادگی نمیشه رفتارشون رو پیش‌بینی کرد، اینکه مدام باید بهشون نگاه کنم، حرف‌هاشون رو گوش بدم، تحلیل‌شون کنم، تصمیم بگیرم، نتایج رو بررسی کنم و تعامل کنم، خیلی برام لذت‌بخشه، هیچ وقت این فرآیند تکراری نمیشه، چون آدم‌ها مدام در حال تغییر هستند. من از همکاری کردن با آدم‌ها زیاد لذت نمی‌برم، اگر این طوری بود قطعا می‌رفتم سمت کارمند شدن، من دوست دارم با آدم‌ها تعامل کنم، بهشون در مسیر زندگی‌شون کمک کنم، مهم نیست چقدر یا حتی در چه زمینه‌ای، مهم اینه اول باید دوست داشتم این کار رو بکنم، بعد انجامش بدم، همیشه اون آدم‌ها در آینده تاثیر مهمی در زندگی من گذاشتن، این موضوع برای من واقعا جالبه، کاری رو امروز برای کسی انجام میدم ولی نتیجه‌اش رو در زندگی خودم روزها، ماه‌ها و حتی سال‌های آینده می‌بینم، این یک بازی هیجان‌انگیزه برای من در زندگی.

کوله پشتی

کوله بارم بر دوش . . .

به رسم آخرین نوشته‌ی تو آخرین روز سال و قرن که تو پست روز تولدم وعده کرده بودم به کوله‌پشتی است. برای مرور فعالیت‌ها، تجربه‌ها و عملکردم در سالی که گذشت و برنامه‌ریزی برای آینده. این کار بهم کمک می‌کنه خیلی سریع کارهای مهم و تاثیرگذاری که طی یک سال گذشته انجام دادم رو مرور کنم و همیشه جلوی چشمم باشه، این طوری راحت‌تر می‌تونم خودم رو قضاوت کنم و برای آینده برنامه‌ریزی بهتری کنم و قدم‌های مستحکم‌تری در آینده بردارم. در این نوشته به دو سوال مهم جواب میدم:
فرض کنید یه کوله‌پشتی دارید که قراره با خودمون به سال 1401 ببریم. داخل این کوله‌پشتی چه تجربه‌ یا تجربیاتی از سال 1400 می‌گذاریم؟ این تجربیات می‌تونه بزرگترین و بهترین درس‌هایی باشه که در سال 1400و در جریان زندگی بدست آوردیم
خانواده
مهم‌ترین چیزی که من هر سال در کوله‌پشتی خودم می‌گذارم خانواده است، مفهوم خانواده برای من بزرگ‌تر از خودم، دلبر و لیلی است، شامل پدر، مادر،برادر مادربزرگ و ...هم میشه. آدم‌هایی که به نظرم همیشه به گردمون حق دارند و ما هیچ وقت از پس این حق بر نمیایم، امسال خیلی خوشحالم که مدت زیادی رو در کنار خانواده‌ام بودم، تابستون برای چند هفته مجبور شدم یه پروژه سنگین دوربین مدار بسته برای چند تا کارخونه خارج از شهر رو برعهده گرفتم، تصمیم خیلی سختی بود برای من، چون باید از خیلی چیزها می‌گذشتم، ولی بعد از یک هفته با خودم کنار اومدم و تصمیم گرفتم حتما این کار رو خودم انجام بدم. به خاطر شرایط خاصی که وجود داشت مجبور شدم مهارت‌های جالبی یاد بگیرم که همیشه دوست داشتم امتحانشون کنم، مثل برق‌کاری، یاد گرفتم چطوری نقشه‌ی برق‌کشی یک ساختمون رو بکشم و چطوری اجراش کنم، واقعا تجربه‌ی جذابی بود، چون هیچ وقت این تجربه رو نداشتم، یک هفته هر روز مقالات آموزشی می‌خوندم و با سیم‌ها بازی می‌کردم، هر کسی هم میومد بهم می‌گفت کار تو نیست، بی‌خیال‌شو، ولی من از این گوش می‌شنیدم و از گوش دیگه می‌ریختم بیرون و ادامه می‌دادم تا اینکه موفق شدم به بهترین شکل ممکن انجامش بدم،بنظرم حماسه‌ای بود برای خودش، در کل طراحی و اجرای بازسازی دوربین مداربسته برای اولین بار با همکاری دوستام خیلی بهم چسبید، فهمیدم هر کاری رو که اراده می‌کنم می‌تونم به بهترین شکل ممکن انجام بدم و برقکاری جزء کارهای مورد علاقه‌ی منه، کلنجار رفتن با سیم و انبردست و … خلاصه احساس خیلی خوبی دارم الان که دارم این مطلب رو می‌نویسم، حس می‌کنم بعد از این همه سال بالاخره روزی رسید که تونستم یکم به درد خانواده‌ام بخورم و این خیلی باعث خوشحالیه. امیدوارم در سال جدید هم بتونم کنارشون باشم و باعث خوشحالی‌شون بشم.
دوستان
دومین چیزی که حتما در کوله‌پشتی هر سالم می‌گذارم دوستانم هستن، به نظرم دوست تاثیرگذارترین آدم روی زندگی ماست، برای همین در انتخاب دوست همیشه وسواس زیادی به خرج میدم. با وجودیکه به نظر آدم خیلی اجتماعی هستم و در جمع با همه خیلی خوب رفتار می‌کنم ولی به شدت برای ورود آدم‌ها به زندگیم گارد دارم، این اتفاق اصولا برای من خیلی زمان‌بره، یعنی به سادگی آدم‌ها نمی تونن وارد زندگیم بشن، هیچ وقت اجازه نمیدم تعداد دوستان صمیمیم از یک حدی بیشتر بشه، چون احساس می‌کنم نمی‌تونم از پس دوستی باهاشون بربیام، چون به نظر خودم تا حدی آدم رفیق‌بازی هستم و تحت هر شرایطی خیلی پای دوستی‌هام می‌مونم، طوریکه که گاهی مورد انتقاد اطرافیانم قرار می‌گیرم، با این وجود خیلی پیش اومده انتخاب‌های اشتباهی داشته باشم، البته ازشون پشیمون نیستم، چون بالاخره اون انتخاب‌ها هم بخشی از من و داستان زندگی من بودن. امسال تغییرات زیادی در روابطم با دوستانم داشتم، بعضی روابط رو به شدت کاهش دادم و بعضی‌ها رو به طور باورنکردنی توسعه دادم، آدم‌هایی رو برای جایگاه‌های خاصی در زندگیم امتحان کردم و بعضی از روابطم رو برای همیشه قطع کردم. بعضی‌ از تغییرات به خاطر تغییر شرایط زندگی خودم و اطرافیانم بود و برخی به خاطر مسیری که در پیش رو داشتم. من همیشه عاشق دوستی‌های قدیمی هستم، امسال روابط کاریم با یکی از دوستانم به خاطر مسیر جدیدی که برای زندگیش انتخاب کرده بود خیلی کاهش پیدا کرد ولی هر دو می‌دونیم که برای همیشه دوست هستیم و می‌تونیم روی هم حساب کنیم. به تمام معنی کلمه از دوستان خوبم به خاطر اینکه در سالی که گذشت کنارم بودن تشکر می‌کنم.
کار
راستش استفاده از لفظ کار شاید برای کسی مثل من خیلی درست نباشه، من یادم نمیاد هیچ وقت کار کرده باشم، من همیشه در حال بازی بودم، من معتقدم آدم باید ۱۲ ساعت در هفته کار کنه، بقیه‌اش باید برای کشف چیزهای جدید و یادگیری و لذت بردن از زندگی صرف بشه، برای همین اگر من کاری می‌کنم، کار نیست، بازیه، اگر کار بود انجامش نمی‌دادم، با این وجود تصمیم دارم سال بعد روی یک کار تمرکز کنم و تا می‌تونم تبدیلش کنم به بازی‌های مختلف که هم خودم ازشون لذت ببرم، هم آدم‌هایی که با هم کار می‌کنیم. اگر بخوام امسال رو از نظر کاری مرور کنم، باید از یک بحران شروع کنم، اول سال شرکت‌ها دچار رکود شدیدی شده بودن، بدهی‌های سرسام‌آوری داشتیم و اگر مدیریت‌شون نمی‌کردیم بعد از چند ماه نابود می‌شدیم، همزمان یکی از بچه‌ها تصمیم داشت از شرکت بره، به خاطر مسیر جدیدی که در زندگیش انتخاب کرده بود، شرایط وحشتناکی بود، یکی دو ماه طول کشید یکم خودم رو مدیریت کردم..
پرواز
یکی از بزرگ‌ترین رویاهای من همیشه پرواز بود، فکرشم نمی‌کردم بتونم یک روزی واقعا پرواز کنم، برای همین پرواز رو حتما در کوله‌پشتیم می‌گذارم و تلاش می‌کنم سال بعد. یک قدم در این حوزه به جلو بردارم و تجربیاتم رو بیش‌تر کنم و از آسمون لذت ببرم. همیشه برام سوال بود که من فقط آسمون رو بیش‌تر از زمین دوست دارم یا این حس رو اکثر آدم‌ها دارن، وقتی از آسمون به زمین نگاه می‌کنم، بی‌اختیار لبخندی روی لبام نقش می‌بنده، در یک چشم بر هم زدنی همه چیز هیچی به نظر میرسه...
کتاب
چند سالی میشه که کتاب‌خوندن به بخش مهمی از زندگیم تبدیل شده، به خصوص خوندن کتاب‌هایی با موضوع زندگینامه، کلا از شنیدن و خوندن داستان زندگی آدم‌ها لذت می‌بردم، باعث میشه بینش خودم رو در زندگی توسعه بدم، من معتقدم آدم‌ها از زندگی و تجربیاتی دیگران درس یاد نمی‌گیرند، آدم‌ها فقط از تجربیات خودشون درس می‌گیرند، ولی داستان‌ زندگی و تجربیات دیگران به آدم بینشی میده که در انتخاب‌های زندگیش تاثیرگذار است. امیدوارم سال بعد آدم کتابخون‌تری بشم.
فیلم
من اصلا آدمی نبودم که زیاد فیلم ببینم، ولی دو سالی میشه به فیلم علاقه‌مند شدم...مخصوصاااااااااا فیلمای ترسناک با دوستان خوب و هیجانیم
نوشتن
من همیشه گفتم بازم تکرار می‌کنم، نوشتن به شدت باعث خودآگاهی میشه، البته نوشتنی که آدم خودش باشه، نه نوشتن مقالات علمی، برای همین نوشتن رو حتما در کوله‌پشتی‌ام قرار میدم و امیدوارم سال بعد بتونم پستای جدید تری روی بلاگم داشته باشم و صد البته که خیلی دوست دارم یک کتاب هم درباره‌ی تجربیاتم از دنبال کردن آرزوهام بنویسم.طبق آمار 29200 بار در سال 1400 وبلاگم توسط مخاطبا باز شد و این ارزش داره که بتونم همین روند رو بهتر در سال جدید ادامه بدم
کشف کردن
من بدون کشف کردن می‌میرم، نمی‌تونم یک کار واحدی رو برای مدت حتی چند سال انجام بدم، روحم پژمرده میشه، باید هر سال یک یا چند کار جدید رو امتحان کنم، این از پولدار شدن هم برای جذاب‌تره، برای همین کشف‌کردن رو حتما در کوله‌پشتی‌ام می‌گذارم تا سال بعد هم چیزهای جدیدی کشف کنم و ازشون لذت ببرم.
سوال دوم
برای چابکی در زندگی باید سبک حرکت کرد. بنابراین کوله‌پشتی سنگین قدرت حرکت ما را کم می‌کند. اگر قرار باشد چیزهایی را هم از کوله‌پشتی خود خارج کنید آنها چه خواهند بود؟ در واقع چه نکاتی هست که فکر می‌کنید در زندگی باید از آنها بگذرید و عبور کنید تا سبک‌تر حرکت کنید؟

ترس از طردشدن
نوروز سال 1400 از نظر روحی برای من خیلی فاجعه بود، یکی از بهترین دوستانم تصمیم گرفته بود مسیر زندگیش رو تغییر بده، اولین بار که این مسئله رو باهام مطرح کرد، خیلی شیک و مجلسی برخورد کردم ولی واقعا از درون ترکیده بودم، احساس طردشدن شدیدی داشتم، به نظرم این موضوع یکی از ویژگی‌های منفی در زندگیمه، به نظر میاد نمی‌تونم چنین ویژگی رو درمان کنم، فقط میشه باهاش مبارزه کرد، تا جایی که بشه کنترلش کرد، در کل دوست دارم این احساس را به سال بعد نبرم.
ترس از آینده و اضطراب شدید
فکر کنم همه‌ی ترس‌هایی که در دنیا وجود داره رو من دارم، البته فکر می‌کنم همه‌ی آدم‌ها دارند، فقط یکی راحت می‌تونه کنترلش کنه و یکی راحت نمی‌تونه و نیاز به کمک داره، من از بچگی اضطراب شدید داشتم، یه جورایی زیادی بیش‌فعال بودم، حتی الان که بزرگ شدم هم به نظرم خیلی بیش‌فعال هستم، با اضطراب عادی راحت کنار میام ولی وقتی از یک حدی بیش‌تر میشه کاملا این قدرت رو پیدا می‌کنه که از پا درم بیاره، بخشی از این اضطراب به خاطر ترس از آینده است، وقتی شرایط طوری میشه که نمی‌تونم راحت تحلیلش کنم دچار اضطراب شدیدی میشم، امسال تجربه‌ی خیلی دردناکی داشتم برای همین دوست دارم این رو در همین سال بگذارم و برم...
ترس از تنهایی
این احمقانه‌ترین ترسیه که من دارم، وقتی به یکی میگم من از تنهایی می‌ترسم، یا احساس می‌کنم خیلی تنها هستم، شروع می‌کنند به شمردن آدم‌هایی که دور و برم هستند، اتفاقا این طوری باشه من از تنهایی لذت می‌برم، اونقدر که دوست دارم اتاق کارم یک فضای حداقل ۹۰‌متری باشه و تمام طول روز خودم تنهایی اونجا باشم و کار کنم، می‌تونم روزها، هفته‌ها و حتی ماه‌ها تنها باشم و ازش لذت ببرم، ولی تنهایی که من ازش حرف می‌زنم این شکلیه که وقتی در جمع هم قرار می‌گیرم احساس تنهایی شدیدی می‌کنم، انگار دنبال کسی می‌گردم و نیست، یک موجود خیالی شاید در ذهنم ساختم و خودم به خودم ماموریت دادم که باید در این دنیا این موجود خیالی را پیدا کنم، وگرنه ذهنم برای همیشه تنها خواهد بود، به نظرم این بهترین توضیحی بود که می‌تونستم از ترس تنهایی که درباره‌اش حرف می‌زنم ارائه بدم، گاهی با خودم می‌گم شاید این آدمی که الان باهاش دوستم همون آدم خیالی ذهنم باشه که دنبالش هستم، بعد که امتحانش می‌کنم و ویژگی‌هاش رو با چیزی که در ذهنم ساختم مقایسه می‌کنم، می‌بینم نه، نیست، امیدوارم بتونم این موجود خیالی هم به سال بعد نبرم، هر چند خیلی بعید به نظر میرسه، حداقل امیدوارم بتونم دردش رو تحمل کنم.
نفرت
من آدم‌هایی رو در زندگیم دوست داشتم که به دلایل مختلف بعد از تجربه‌ی یک دوستی عمیق از هم جدا شده بودیم، احمقانه است اگر بخوام به صورت یک طرفه بگم اونا قدر من رو ندونستن و چقدر آدم‌های قدرنشناس و بی‌معرفتی بودن، به نظرم وقتی رابطه و دوستی عمیق میشه، یعنی کاملا دو طرفه است و زمانیکه این دوستی از هم می‌پاشه، به احتمال زیاد دو طرف مقصر هستند، حالا یکی گذشت کمتری داشته، یکی خودخواهی بیشتر، خلاصه اینکه بعد از مدتی نمی‌دونستم دوستشون دارم هنوز یا ازشون متنفرم، ولی شاید بیشتر متنفر بودم چون نمی‌خواستم هیچ وقت ببینمشون، این نفرت تاثیر خیلی بدی روی زندگیم گذاشته بود، امسال با تمام وجودم تلاش کردم این نفرت رو از خودم دور کنم و با خودم نبرم تو سال جدید
در آخر
به نظرم سال 1400 با تمام سختی‌ها، استرس‌ها و اضطراب‌هایی که به خاطر بیماری کرونا خانواده و دوستام کشیدم، سال خوبی بود، اتفاقات خیلی خوب و تاثیرگذاری در زندگیم افتاد، به رویاهای بزرگی رسیدم، آدم خیلی بهتری بودم نسبت به قبل، زندگی همیشه فراز و فرودهای عجیبی داره، نمیشه گفت یکی در سال فقط در حال فراز بوده، قطعا در زندگی همه‌ی فرودهای دردناکی هم هست ولی هر چی بزرگ‌تر می‌شیم یاد می‌گیریم کنترل‌شون کنم، برای همین با آرامش بیشتری به زندگی ادامه می‌دیم، امیدوارم شما هم سال خوبی رو پشت‌سر گذاشته باشید، هر چند می‌دونم بعضی از دوستانم در زندگی‌شون از دست‌دادن‌های سختی رو تجربه کردن، امیدوارم خدا بهشون صبر بده و سال بعد زندگی شادتری رو تجربه کنن، در آخر برای خودم، خانواده‌ام، دوستانم و همه‌ی شما عزیزان آرزوی شادی روزافزون دارم، امیدوارم سال 1401 آدم تاثیرگذارتر و بهتری نسبت به سال قبل باشیم و به آرزوهای بیشتری برسیم...

انتخاب

ما در طول زندگی انتخاب‌های زیادی داریم، انتخاب محیط زندگی، انتخاب یه همصحبت یا دوست یا شریک زندگی، انتخاب مسیر شغلی، انتخاب رشته‌ی تحصیلی، انتخاب میوه‌ی مورد علاقه و …، بین تمام انتخاب‌های زندگی به نظرم انتخاب محیط و آدم‌ها به شدت روی کسی که هستیم و موقعیتی که در اون قرار داریم تاثیر داره، انتخاب یک آدم اشتباه می‌تونه فاصله‌ی ما رو از دنیای خیالی‌مون اونقدر زیاد کنه که دیگه حوصله‌ی برگشت به نقطه‌ی صفر هم نداشته باشیم، محیط هم همین‌طور، گاهی انتخاب یک محیط خوب می‌تونه سرعت ما رو برای نزدیک شدن به خودمون در دنیای خالی‌مون اونقدر زیاد کنه که گاهی باورش هم برامون سخت باشه. چند وقت پیش کتاب تئوری انتخاب رو خوندم، به نظرم ششصد صفحه برای این موضوع خیلی زیاد بود ولی ویلیام گلسر خیلی خوب درباره‌  انتخاب حرف زده، پیشنهاد می‌کنم این کتاب رو بخونید، می‌تونه حالتون رو برای ادامه‌ی زندگی خوب کنه.
یکی از تفریحات لذت‌بخش زندگی من انتخاب آدم‌ها و تعامل باهاشون هست، آدم‌ها موجودات خیلی پیچیده‌ای هستند، به سادگی نمیشه رفتارشون رو پیش‌بینی کرد، اینکه مدام باید بهشون نگاه کنم، حرف‌هاشون رو گوش بدم، تحلیل‌شون کنم، تصمیم بگیرم، نتایج رو بررسی کنم و تعامل کنم، خیلی برام لذت‌بخشه، هیچ وقت این فرآیند تکراری نمیشه، چون آدم‌ها مدام در حال تغییر هستند. من از همکاری کردن با آدم‌ها زیاد لذت نمی‌برم، اگر این طوری بود قطعا می‌رفتم سمت کارمند شدن، من دوست دارم با آدم‌ها تعامل کنم، بهشون در مسیر زندگی‌شون کمک کنم، مهم نیست چقدر یا حتی در چه زمینه‌ای، مهم اینه اول باید دوست داشتم این کار رو بکنم، بعد انجامش بدم، همیشه اون آدم‌ها در آینده تاثیر مهمی در زندگی من گذاشتن، این موضوع برای من واقعا جالبه، کاری رو امروز برای کسی انجام میدم ولی نتیجه‌اش رو در زندگی خودم روزها، ماه‌ها و حتی سال‌های آینده می‌بینم، این یک بازی هیجان‌انگیزه برای من در زندگی...
*************************************************
ممنونم از تمام کسایی ک تولدمو تبریک گفتن و خوشحالم کردن. به رسم هر ساله نظرات تبریکا رو تایید نکردم ولی اینجا ازتون تشکر می کنم و خوشحالم یک سال دیگه تونستم پستی به اسم تولد برای خودم بزارم و یادآوری بشه برام که چقدر شیرینه که هر سال کسایی هستن که  به یادم هستن...

اولین تولد قرن

دوباره تولد و گذشتن یک سال از عمر... اونقدر سریع گذشته که اصلا نفهمیدم چطوری به این نقطه رسیدم. در تمام این سال‌ها نتونستم بفهمم هدف از زندگیم چیه، فقط زندگی کردم، هر چی کمتر به این سوال فکر کردم خوشحال‌تر بودم، شاید واقعا مهم نیست و حتما نباید هدفی داشته باشیم، تا اینجای زندگی با تمام فراز و نشیب‌هایی که داشتم بهم خوش گذشته، کارهایی کردم که خیلی‌ها تو زندگی‌شون انجام ندادن، خیلی جاها برعکس دیگران حرکت کردم، مثلا وقتی همه رفتن دانشگاه، من رفتم سر کار، وقتی همه رفتن سربازی، من رفتم دانشگاه، وقتی همه رفتن سر کار، من رفتم دنبال ماجراجویی، خلاصه هیچ وقت مثل آدم زندگی نکردم.
به نظرم اگر آدم یک سال هر روز هم بخنده باز افسرده میشه، آدم نیاز داره به غمگین شدن و گریه کردن، این تعادل هست که باعث رضایت از زندگی میشه، نه صرفا خوشحالی، می‌خواستم یک برنامه‌ برای خودم بنویسم که می‌خوام تا چهل سالگی چه کارهایی بکنم در زندگیم، ولی به امروز نرسید و تا اول سال 1401به خودم فرصت دادم که این برنامه رو آماده کنم و جهت تصویب به خودم ارائه بدم. هنوز دقیقا نمی‌دونم قراره چی بنویسم و چه برنامه‌هایی دارم، راستش زندگی این روزها خیلی برام گنگ و نامفهوم هست. ولی نمی‌تونم همه چیز رو رها کنم، حداقل به نظر میرسه الان نمی‌تونم این کار رو بکنم و باید ادامه بدم.
امسال تولدم خیلی جالب‌تر از سال‌های گذشته بود، آدم‌های جدید جذابی وارد زندگیم شده بودند، بخش‌های مهمی از زندگیم نابود شده بود، کارهای هیجان‌انگیز زیادی انجام داده بودم، باعث شادی و خوشحالی پدر و مادرم شده بودم، وقت خیلی خوبی براشون گذاشتم، حداقل به نظر خودم، در کل راضی هستم از سالی که گذشت، شکست‌های زیادی هم خوردم که به نظرم خیلی طبیعی بود، آدم باید شکست بخوره تا یادبگیره. به آدم‌های زیادی کمک کردم بدون اینکه بشناسمشون، خودم رو بیش‌تر از قبل شناختم، کمتر دلم برای کسایی که ذهن و دل‌شون درگیر من نیست تنگ شد. می‌تونم بگم نسبت به قبل بزرگ‌تر شدم. امسال با وجودیکه شاید بیش‌تر از هر زمان دیگه‌ای حرف برای گفتن دارم ولی حوصله‌ی نوشتن ندارم، همه‌ چیز رو می‌گذارم برای کوله‌پشتی که برای سال 1400 قراره بنویسم.

بینش خانواده

هر چند به نظر میرسه خانواده دارای یک مفهوم ثابته، ولی از نظر من اینطوری نیست، وقتی خیلی بچه‌ بودم برای من مفهوم خانواده با دوران ابتدایی متفاوت بود و در دوران دبیرستان با دانشگاه فرق داشت و حتی امروز با سال‌های گذشته. یادم میاد در دوره‌ای همش دوست داشتم خارج از خانواده باشم، به قول معروف گفتنی دوران یاغیگری رو پشت سر می‌گذاشتم،فکر می‌کردم آدم باید هر چه سریع‌تر مستقل بشه، یکم بعد فهمیدم عجب ایده‌ی احمقانه‌ی بود، خدا رو شکر خیلی جدی دنبالش نکردم، الان فکر می‌کنم آدم تا می‌تونه باید از امکانات و شرایط خانواده استفاده کنه، ما اونقدر در زندگی برای مستقل شدن فرصت داریم که قول میدم حالتون بهم بخوره. وقتی واردجوانی زندگیم شدم، مفهوم خانواده خیلی تغییر کرد، همش حس می‌کردم حالا باید بیشتر کنارشون باشم، باید در حد توانم خوبی‌هاشون رو جبران کنم، نسبتا از خودم راضی هستم، چون می‌تونستم خیلی بهتر هم عمل کنم، ولی باز هم خوشحالم، چون به این درک رسیدم، از این حرف‌ها که بگذریم، این روزها مسئولیت‌های عجیبی هم برعهده‌ام قرار میدن که واقعا نمی‌دونم چرا من؟ چرا من باید جایی به نمایندگی از خانواده حرف بزنم یا کار کنم! در کل خانواده و حمایت کردن و پشتیبانی‌کردن اعضای خانواده از هم برام خیلی ارزشمند و مفهوم زیبایی هست، دوستش دارم، به نظرم حواستون خیلی بهش باشه، شاید فردا دیر باشه، این موضوع خیلی من رو دچار اضطراب می‌کنه...
چند سالی میشه که برای خودم اصولی ساختم برای زندگی کردن، می‌دونم زندگی کردن اصول نمی‌خواد ولی اگر این کار رو نمی‌کردم دیگه زندگی برام شبیه بازی نبود، معنا نداشت، این موضوع برای من خیلی آزاردهنده بود، یکی از مهم‌ترین اصول‌های زندگیم «بینش» هست، دقیقا نمی‌تونم توضیح بدم که یعنی چی، ولی خودم می‌دونم چیه، به نظرم همین موضوع کافیه، ولی اگر بخوام تلاش کنم برای توضیح دادنش باید از اینجا شروع کنم که من عاشق خوندن کتاب‌های زندگینامه هستم، خوندن داستان زندگی آدم‌ها، البته شنیدن داستان زندگی آدم‌ها رو هم خیلی دوست دارم، اونقدر که وقت خوبی در طول هفته برایکار و زندگیم  می‌گذارم، گوش کردن و خوندن داستان‌ها باعث میشه بتونم بینش خودم رو در زندگی عمیق‌تر کنم، حالا خودتون برید امتحان کنید ببینید بعد از شنیدن و خوندن داستان زندگی آدم‌ها چه چیزی در زندگی‌تون عمیق‌تر میشه، همون رو من اسمش رو گذاشتم بینش..

*********************************************
یه موزیک برای دانلود میزارم که خیلی باهاش حال کردم...


دانلود

فراز و نشیب‌

زندگیم دچار فراز و نشیب‌هایی عجیب و زیادی شده بود، البته وقتی میگم عجیب و زیاد از نظر خودمه، وگرنه به نظرم همیشه زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش رو داشته، اصلا هر چی جلوتر میرم، این فراز و نشیب‌ها برام عادی میشه، چون همیشگی هستند، ولی هر چی بزرگ‌تر می‌شیم، به نظرم بیش‌تر درکشون می‌کنیم. چند ماه پایانی سال پیش خیلی درگیر پیدا کردن یک آدم بودم در زندگیم، کسی که مثل خودم دیوونه باشه، بتونم باهاش کارهایی که با آدم‌های عاقل و منطقی نمی‌تونم پیش ببرم رو باهاش پیش ببرم، ولی خسته شدم اینقدر گشتم، واقعا گاهی خیلی دوست دارم یک کپی از روی خودم داشته باشم ولی نمیشه . شاید باید بگذارم زندگیم مسیرش رو خودش پیدا کنه، حداقل به نظرم تنهایی بهتر از بودن با آدم‌های اشتباهه، چون تنهایی فقط باعث میشه جلوتر نرم، ولی وجود آدم‌های اشتباه باعث میشه به عقب برگردم، حتی وارد باتلاق بشم، خلاصه خودم رو سپردم به زندگی...
خیلی وقت‌ها که توی کار به مشکلی بر می‌خورم، آدم‌های دور و برم شروع می‌کنند به نصیحت کردن که ما گفتیم یا می‌خواستیم بگیم، فلان کار را نکن، یا فلان کار را با فلان آدم نکن، غافل از اینکه من وقتی انتخاب می‌کنم کاری رو انجام بدم، بدون شک عاشق انجام دادن اون کار شدم و اگر آسمون هم به زمین بیاد من باز هم اون کار رو انجام میدم. این موضوع درباره‌ی آدم‌های اطرافم بیش‌تر صدق می‌کنه، چون من به شدت آدم انتخاب‌گری هستم و تک‌تک آدم‌های زندگیم رو خودم انتخاب کردم. به نظرم این طرز فکر بیش‌تر برمی‌گرده به اینکه ما آدم‌های منفعت‌طلبی شدیم، در هر رابطه‌ای دنبال سود می‌گردیم، می‌دونید، به نظرم هر وقت پول را وارد معادلات دوستانه کنیم می‌بازیم، برای من این موضوع در رابطه با شراکت هم صادقه، چون من کار نمی‌کنم تا پول به دست بیارم، یا چیزهای دیگه، کار می‌کنم، چون حتما یک مشکلی رو پیدا کردم که می‌تونم حلش کنم و با حل کردنش به آدم‌ها کمک کنم، یا چیزی رو پیدا کردم که دوست دارم انجامش بدم و برام مهم نیست ازش پول در میارم یا نه، برای همین، همیشه برای شراکت و حتی دوستی، دنبال آدم‌هایی هستم که رویاهای بزرگی دارند و با من رویاهای مشترکی دارند و تا حد زیادی در این رابطه مثل هم فکر می‌کنیم، واقعا تا الان بین دوستانم پیش نیومده سر مسئله‌ی پول حتی سر سوزنی بحث کنیم، حتی وقتی شکست‌های سختی می‌خوردیم، چند وقت پیش می‌خواستم با دوستی کار کنم ولی بعدش پشیمون شدم، به نظرم اومد هیچ نقطه‌ی اشتراکی وجود نداره، جالب اینجاست که این تصمیم را در سخت‌ترین و بدترین شرایط زندگیم گرفتم، یعنی زمانیکه به یکی شبیه اون نیاز داشتم، ولی خیلی پیش میاد این شکلی تصمیم بگیرم و مطمئن هستم یکم جلوتر خدا فرصت‌های بهتر و جذاب‌تری برام تدارک دیده، شاید الان هم دیده و من درست به دور و برم نگاه نمی‌کنم.

پیچ پل

این روزها وضعیت زندگیم دقیقا شبیه این پل‌های چند طبقه و پیچ‌در‌پیچ شده، اصلا نمی‌دونم باید چه کار کنم، چه مسیری رو باید انتخاب کنم، نمی‌تونم تصور کنم چند متر جلوتر به کجا میرسم، باید چه تصمیماتی بگیرم. راستش من هیچ وقت تو زندگیم نمی‌دونستم می‌خوام چه کاره بشم، ولی حداقل می‌دونستم یک سال بعد می‌خوام دقیقا چه کارهایی بکنم، یا بهتر حداقل می‌دونستم چند روز بعد قراره چه کارهایی بکنم و باید انتظار چه نتایجی رو داشته باشم، ولی این روزها اصلا نمی‌دونم کی هستم، چی می‌خوام، چی دوست دارم، کجا می‌خوام برم، هیچی نمی‌دونم، گُنگ به تمام معنی کلمه هستم و این خیلی آزاردهنده است.تو این روزا آدم احساس گم کردن یه چیزایی بهش دست میده.مثلا گم کردن خدا . . .
خدایا، این روزها خیلی دلم برات تنگ میشه، عجیب نیست؟ هیچ وقت اینقدر دلم نمی‌خواست باهات حرف بزنم، حس می‌کنم گم شدم، درون خودم، از خودم راضی نیستم، همیشه می‌دونم خیلی از کارهایی که می‌کنم، درست نیست، غلطه، اشتباهه، ولی باز انجام میدم، ولی انصافا خودت دیدی، بعدش واقعا ناراحتم، خیلی عجیبه آدم با این همه قدرتی که داره از پس خودش بر نمیاد، واقعیت اینه دیگه خسته شدم، از مبارزه کردن با خودم، گاهی حس می‌کنم مثل احمق‌ها شدم، می‌دونم اگر با دست خالی وارد میدان نبرد بشم شکست می‌خورم، ولی باز میرم و شکست‌خورده و داغون به سمت شما برمی‌گردم، همین که از دستم خسته نشدی هنوز جای شکرش واقعا باقیه، چون خودم خیلی وقته از دست خودم خسته شدم، ولی خوشحالم که اگر باعث ناراحتی‌ شما میشم، بعدش از ته قلبم ناراحت و پشیمونم، ولی منم دیگه، تو بهتر از خودم، من رو می‌شناسی، نمی‌خوام دوباره بهت قول بدم و روز از نو، روزی از نو، فقط اومدم چند خط بنویسم و بهت بگم، خیلی دوستت دارم، با همه‌ی ناامیدی‌هایی که دارم، تلاش خودم رو می‌کنم، لطفا مواظبم باش...

همصحبت...

آبی بودن آب دریا را در یک لیوان نتوان دید، گاهی هم صحبت شدن مانند همین است...

من معتقدم وقتی دو نفر دیگه نمی‌تونن با هم حرف بزنن و باب گفتگو بین‌شون بسته شده، رابطه‌شون دیگه به درد نمی‌خوره، بی‌کیفیت شده، اونقدر که ممکنه حوصله‌ی همدیگه رو هم نداشته باشن، من همیشه تصورم از یه رابطه‌  خوب این بوده که دو نفر پنجاه سال بعد هم برای هم حرف برای گفتن داشته باشن.
من خودم علاقه‌ی زیادی به حرف زدن دارم، وقتی دیدید من در جمعی هستم و سکوت کردم، حتما بدونید مشکلی وجود داره، یه جای کار داره می‌لنگه، حتما چیزی هست که آزارم میده، وقتی با یکی دیگه نمی‌تونم حرف بزنم، حتما مشکلی وجود داره که دارم ازش فرار می‌کنم، چند وقت پیش داشتم با یکی حرف می‌زدم، احساس کردم بدون اینکه از من و مشکلاتم و … شناخت کاملی داشته باشه، داره قضاوتم می‌کنه، البته از نقطه نظر خودش... من برعکس آدم‌های دیگه از اینکه یکی قضاوتم کنه اصلا ناراحت نمیشم، خیلی وقت‌ها حال و حوصله‌ام به راه باشه استقبال هم می‌کنم. یه کم درباره‌  شرایطی که توش قرار دارم براش توضیح دادم و بعدش گفت، ناراحت نمیشی اگه یه چیزایی رو بهت بگم؟ منم خندیدم و گفتم نه.... جالب بود ماجرایی رو تعریف کرد که من اصلا به یاد نداشتم، هر چند به نظرم هر اتفاقی هم در اون زمان افتاده بود، منطقی به نظر می‌رسید، چون در بدترین شرایط زندگیم قرار داشتم.
بعد از اینکه گفتگو تموم شد، حرف خاصی بین‌مون رد و بدل نشد، نمی‌دونم قضاوتش تغییر کرده بود یا نه، ولی من خوشحال بودم، چون هنوز داشتم باهاش حرف می‌زدم، یعنی می‌تونستم باهاش حرف بزنم، این خیلی برام مهم و جالب بود. خیلی از مشکلات بین آدم‌ها با حرف زدن حل میشه، ولی یا دوست ندارن با هم حرف بزنن، یا اصلا بلد نیستن چطوری باید حرف بزنن، بلد نبودن هم خودش داستانیه، به نظرم بد حرف زدن و اینکه بلد نباشی چطوری حرف بزنی، مشکلات رو چندین برابر میکنه، خلاصه از آدم‌هایی که بعد از سال‌ها هنوز هم با هیجان باهاشون حرف می‌زنم خیلی خوشم میاد و دوست دارم همیشه تو زندگیم باشن.