<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رهگذر زمستان</title>
<link>https://rahgozarezemestan.blogfa.com</link>
<description>در نمازم خم ابروی تو یاد آمد همی . . .</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 14 Mar 2024 15:00:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>فیلم</title>
<link>https://rahgozarezemestan.blogfa.com/post/384</link>
<description>هر بار که فیلم جدیدی از چارلی چاپلین می‌بینم بیش‌تر عاشق این مرد میشم، فوق‌العاده است. نه تنها در زمانه‌ی خودش بلکه اگر بود در این زمانه هم جزء آدم‌های بی‌نظیری بود که می‌شناختیمش. این فیلم در سال ۱۹۲۱ ساخته شده است، یعنی من اون موقع به دنیا هم نیومده بودم. تعریف یک ماجرای تلخ در قالب طنز، به تصویر کشیدن بخشی از زندگی و سرنوشت یک کودک. چقدر دنیا می‌تونه عجیب باشه، بچه‌‌ای که می‌تونست در یک خانواده‌ی پولدار زندگی و رشد کنه ولی مجبور بود در خیابون و در</description>
<pubDate>Thu, 14 Mar 2024 15:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahgozarezemestan</dc:creator>
<guid>rahgozarezemestan.blogfa.com/post/384</guid>
</item>
<item>
<title>فقط خسته‌ام، همین</title>
<link>https://rahgozarezemestan.blogfa.com/post/382</link>
<description>امروز هر کاری کردم بتونم یکم کار کنم و پروژه‌ها را جلو ببرم، نتونستم که نتونستم، نه اینکه حالم خوب نباشه یا مریض باشم، نه خدا رو شکر، ولی حال کار کردن نداشتم، یعنی فکر می‌کنید افسرده شدم! نه، چرا تا وقتی آدم حال و حسش سر جاش نیست اولین چیزی که به ذهنتون میرسه افسردگیه؟ نکنه اضطراب گرفتم! بعید نیست خیلی کار ریختم روی سر خودم ولی نه، واقعا فقط خسته‌ام، همین.تو زندگی همه‌ی ما بعضی روزها میاد که دوست نداریم هیچ کاری کنیم، دلمون می‌خواد بی‌خودی و بدون هیچ هدفی</description>
<pubDate>Tue, 10 Oct 2023 05:04:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahgozarezemestan</dc:creator>
<guid>rahgozarezemestan.blogfa.com/post/382</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت</title>
<link>https://rahgozarezemestan.blogfa.com/post/381</link>
<description>من خودم رو خدای حس‌های اشتباه، درهم، متناقض و … می‌دونم. یه جورایی گاهی حس می‌کنم با توجه به تعاریف عمومی من اصلا آدم نرمالی از نظر احساسی نیستم. گاهی فکر کردن بهش خیلی آزارم میده. می‌دونید بعضی از مشکلات رو میشه حل کرد ولی بعضی‌ها رو نمیشه. واقعا بعد از این همه سال دیگه نه حالی دارم برای تغییر و نه حتی حوصله، کنار اومدن باهاشم ساده نیست چون قبلا آگاهی نداشتم و الان فقط باید برم جلو. یاد فیلم پسر زیبا افتادم، اونم نمی‌خواست مواد مصرف کنه ولی خب مغزش دیگه</description>
<pubDate>Fri, 18 Aug 2023 17:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahgozarezemestan</dc:creator>
<guid>rahgozarezemestan.blogfa.com/post/381</guid>
</item>
<item>
<title>باهم ، کنار هم</title>
<link>https://rahgozarezemestan.blogfa.com/post/380</link>
<description>مادر من یه دوسته برام و همیشه سعی کردم مثل یه دوست صمیمی بدونمش ولی خب هیچ وقت نشده بتونم خیلی راحت باشم باهاش.چند وقت پیش تصمیم گرفتم یه تولد بگیرم براش. واقعا با تمام وجود حس می‌کنم خوشحالیش رو وقتی براش تولد می‌گیریم، البته همه‌ی آدم‌ها خوشحال میشن بهشون توجه بشه. خوشحالم که می‌تونیم خوشحالش کنیم، با خودمون ببریمش سفر، از با هم بودنمون خیلی لذت می‌برم. مامان رویاهای جالبی داره، واقعا برای بعضی‌هاشونم خیلی خوب تلاش می‌کنه، مثل درس خوندن، الگوی من بود</description>
<pubDate>Mon, 07 Aug 2023 14:24:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahgozarezemestan</dc:creator>
<guid>rahgozarezemestan.blogfa.com/post/380</guid>
</item>
<item>
<title>رز مشکی</title>
<link>https://rahgozarezemestan.blogfa.com/post/379</link>
<description>من خیلی آدم اهل مهمونی نیستم، به خصوص مهمونی خانوادگی، اصلا حوصله‌ام سر میره، چند هفته پیش عمه‌ام برای یک مهمونی ما را دعوت کرده بود، اولش حوصله‌ام نیومد، بهش قول هم ندادم، ولی هر روز زنگ می‌زد و می‌گفت یادت نره، به خاطر تو قراره توی روستا مهمونی بگیریم، این برام جذاب شد، وقتی وارد مهمونی شدیم، پسر عمه‌ام رفته بود روی سقف خونه‌ای که سال‌ها خرابه بود و از سقفش ریخت پایین و پاش آسیب دید، یکم درگیر اون شدیم و من همسر یکی از پسر عمه‌هام رو دیدم، سال‌ها بود</description>
<pubDate>Sun, 02 Jul 2023 10:05:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahgozarezemestan</dc:creator>
<guid>rahgozarezemestan.blogfa.com/post/379</guid>
</item>
<item>
<title>ای ناخدا، ناخدای من</title>
<link>https://rahgozarezemestan.blogfa.com/post/378</link>
<description>من آدم به شدت اجتماعی هستم و جدیدا احساس می‌کنم به همون اندازه هم از اجتماع فرار می‌کنم. دارم به سمت منزوی شدن پیش میرم، کمتر دوست دارم زمانم رو با آدم‌ها بگذرونم. جالب اینجاست که از تنهایی متنفرم. من فقط تنهایی خود خواسته رو دوست دارم، اونم برای مدت معین و محدود. احساس تنهایی گاهی اونقدر اذیتم می‌کنه که مرتکب اشتباهات بزرگی در زندگیم میشم. صرفا چون تمرکزم رو از دست میدم. دیگه روی هیچ کاری نمی‌تونم تمرکز کنم وقتی این حس بهم حمله می‌کنه، یا می‌خوابم، یا اگر</description>
<pubDate>Wed, 03 May 2023 14:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahgozarezemestan</dc:creator>
<guid>rahgozarezemestan.blogfa.com/post/378</guid>
</item>
<item>
<title>خط پایان 1401</title>
<link>https://rahgozarezemestan.blogfa.com/post/377</link>
<description>سال 1401رو با تمام فراز و نشیب‌هایی که داشت دوست داشتم. خیلی با برنامه‌تر از همیشه زندگی کردم، کارهایی کردم که هیچ وقت در زندگیم انجامشون نداده بودم. یکی از کارهایی که از سال پیش تصمیم داشتم انجامش بدم و نداده بودم، نوشتن لیست آرزوهام بود، بالاخره موفق شدم بنویسم، ایده‌هایی که در این رابطه داشتم رو خیلی پخته‌تر کردم و به این نتیجه رسیدم باید یک برنامه‌ی 12 ساله داشته باشم، یعنی بدونم چه کارهایی رو دوست دارم حداقل برای 12 سال آینده انجام بدم، حالا یا انجام</description>
<pubDate>Wed, 15 Mar 2023 08:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahgozarezemestan</dc:creator>
<guid>rahgozarezemestan.blogfa.com/post/377</guid>
</item>
<item>
<title>ساختن برای ماندن</title>
<link>https://rahgozarezemestan.blogfa.com/post/376</link>
<description>روز تولدم همیشه برام یکی از مهم‌ترین روزهای زندگیم بوده، حالا هیچ فرقی هم با روزهای دیگه نمی‌کنه ولی من خیلی دوستش دارم...اما من هیچوقت دلم نمیخواد خودمو به اعداد و ارقام محدود کنم …و به نظرم تاریخ تولد یک انسان صرفا روزی نیست که از شکم مادر متولد شده به نظرم یه آدم توی عمرش بارها و بارها متولد میشه .مثلا هر بار که از ته دلش احساس خوشحالی میکنه …هر بار که بعد از یک زمین خوردن اساسی پا میشه و ادامه میده…اولین باری که عشق رو لمس می کنه…اولین باری که احساس</description>
<pubDate>Fri, 24 Feb 2023 11:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahgozarezemestan</dc:creator>
<guid>rahgozarezemestan.blogfa.com/post/376</guid>
</item>
<item>
<title>میترا</title>
<link>https://rahgozarezemestan.blogfa.com/post/375</link>
<description>با میترا باید دوست بشم! چند وقت پیش به خاطر قلب درد نتونستم بخوابم، صبح یکی دو ساعت خوابیدم و بعد از بیدار شدن، چند تا کار رو انجام دادم و رفتم بیمارستان قلب، خیلی ازش خوشم اومده، شبیه بیمارستان نیست، بیشتر هتله. رفتم گفتم نمی‌دونم چی شده، علائم رو توضیح دادم و گفت برو نوار قلب بده، بعد هم پزشک قلب، موقع نوار قلب کلی داستان جالب پیش اومد که باعث شد با پرستار بخندیم، بعدش اومدم پیش دکتر، خدا رو شکر آدم صبور و به شدت خوش برخوردی بود، بعضی از دکترها فکر</description>
<pubDate>Sat, 18 Feb 2023 16:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahgozarezemestan</dc:creator>
<guid>rahgozarezemestan.blogfa.com/post/375</guid>
</item>
<item>
<title>لیست آرزوها</title>
<link>https://rahgozarezemestan.blogfa.com/post/374</link>
<description>آخرین باری که لیست رویاهام رو نوشته بودم فکر می‌کنم شش سال پیش بود، یه لیست بلندی بود که فکر می‌کردم به هیچ کدوم قرار نیست برسم ولی راستش الان به خیلی‌هاش رسیدم و یا در مسیر رسیدن به خیلی‌های دیگه‌شون هستم.جدیدترین اتفاق قشنگش این بود بعد از همون شیش سال یه دوستی رو که چشم انتظارش بودم رو دیدم.البته کاملا سوپرایزی شد و خیلی آمادگی پذیرش همچین اتفاق خاصی رو نداشتم...برای همین تصمیم گرفتم دوباره بنویسم، حداقل یه برنامه برای تا ۵۰ سالگی داشته باشم.</description>
<pubDate>Sat, 04 Feb 2023 17:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahgozarezemestan</dc:creator>
<guid>rahgozarezemestan.blogfa.com/post/374</guid>
</item>
</channel>
</rss>
