رهگذر زمستان

خودم را برایت آتش میزنم !!! من یک اسفندیم . . .

آشتی با صبح

چه مژده ای زیباتر از آمدن بهار در پی یک زمستان تار و طولانی؟!
چه بشارتی شیرین تر از بشارت خورشید در پی یک شب سرد و تاریک؟!
چه پیامی نیک تر از پیام زلال آب برای لبانی تشنه و خشکیده؟!
چه نوایی برتر از بشارت «جاء الحق» و «زهق الباطل»؟!
قسم به شب پوشیده!
که روز خواهد درخشید و بهاری ترین روز هستی ، بر صحیفه‏ شب تار و طولانی ، مُهر پایان خواهد زد.

آن روز، پنجره‌ها براي آشتی با صبح، نفس تازه کشيدن.
آن روز، خوبي‌ها به صليب کشيده شده بود و خون از پنجه استعمار چکّه مي کرد و قفس، تنها جايگاه پرندگان بود؛ چون نغمه آزادي سرداده بودند.
مي‌دانم، همان دقايقي که گوش‌ها به ضبط صوت چسبيده بودند، تا نوای باران را که چکه‌چکه می کرد و پليدي‌ها را مي‌شست، بشنوند.
چه شوري داشت، چه بلوايي شده بود و چه غوغايي مي‌کرد؛ تکاپوی خفته که بيدار شده بود و دستانی که زانوي غم بغل گرفته بودند؛ حالا مشت شده بود.
تندتند ورق بود که بر سينه ديوار مي‌چسبيد: آزادی... و بطری بود که بمب ميیشد و حالا «شاهِ معکوسِ» روي ديوارها، تمام حشمت 2500 ساله را زمين مي‌ريخت.
و می دونم، حالا پس از سی سال و خورده ای سال از آن روزها، سيب معطر آزادی در دست من است، من دانه سيب خواهم کاشت و درختي از نو خواهم روياند.
 من تو رو گم نخواهم کرد، «من همان دبستانی هستم که به من چشم اميد بسته بودی.»

من تو رو گم نخواهم کرد هرگز، هرگز!

 ******************************************
این کلیپی که گذاشتم کامل بود ولی خب این یه تیکش که مربوط به 22 بهمن هست رو جدا کردم امیدوارم خوشتون بیاد.برای دانلودش روی دانلود پایینی کلیک کنید.
دانلود

 

 

[ یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 1:54 ] [ محمد جواد ]

[ ]

حسررررررررت

 ما سهم انتظاریم حسرت همیشه با ماست . . .

امروز تو اتاقم دراز کشیده بودم و تنها بودم.یه سکوت مطلق تو خونه حاکم بود.یه کم به این سکوت که خیره شدم صدای تیک تیک ساعت رو شنیدم.اوووووف چه صدای تو مخی داره.یه کم دقیق تر شدم دیدم چه ثانیه هایی از عمرم رفته  و هر لحظه دارم به لحظه موعود نزدیکتر میشم. چشمامو بستم و پیرزنی هفتاد و نه ساله را می بینم که در کنار شومینه ، روی یک صندلی ننویی نشسته و با کامواهای رنگارنگ می بافد...گاهی صدای چرق چرووق هیزم و رقص شعله های پر شرر ، او را متوجه خود می کند..زیباست !
 ویترینی با فاصله چند متری او ،  به دیوار تکیه داده .. این ویترین آرزوها و رویاهاست ..آرزوها و رویاهایی که رنگ و بوی عتیقه به خود گرفته ..و هر کدام از عتیقه های این ویترین ، آلبومی از خاطرات را پیش رویش می گشاید لحظه ها مرحوم شدند و تشیع زمان چه بار سنگینی است بر دوش انسانی که می فهمد ...
انگار همین دیروز بود که با کاموای رنگارنگ ذهن..خیالهای رنگین کمانی می بافت که برای تن عمل ،بسیار گشاد بود، اما حس نرمی  و زلالی داشت.. و قند را در دل آب می کرد،این بافتن ها و ساختن ها . . .
و حالا همین امروز است و سالیان برایش دست تکان دادند و رفتند..
تنها برایش هم ویترین مانده با چیدمانی از آرزوها....رویاها..خوش بینی ها ... سادگی ها و گول خوردن ها..زود باوریها.. مهر ورزیها ...دست و پا چلفتی ها..حساسیت ها و تمبلی ها ( تنبلی )..شوق ها و گریه ها..از دست دادنها .. حماقت ها..خواستن ها و نرسیدن ها ..شگفتی ها و غیر منتظره ها ..سکوتها و غوغاها...شکستن ها.. تنهایی ها..بودنهایی که نباید باشند.. و نبودنهایی که باید می بودند .. و ضربه هایی از این هر دو...حق ها و ناحق هایی که بر او روا داشتند ... و آه و افسوس ها..
اما باعث ارزشمندی این ویترین عتیقه اینه ، بدی ..سیاهی ..شیادی..دروغ و ریا..خباثت..بی رحمی و پستی..
آن را کدر و غبار گرفته نساخته است..
پیوسته می درخشد ..چون اصل است..
آه...آه..پیرزن به پشتی صندلی تکیه  می دهد..صندلی اورا در آغوش گرفته و آرام آرام تکان می دهد...
چشمهایش را می بندد . . .
آتش زیبا و پر شرر حالا به خاکستری پاک و نرم تبدیل شده است...

[ شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 22:10 ] [ محمد جواد ]

[ ]

وجود و اکنون

هزار نقد به بازار کائنات آرند
                                      یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد . . .

گفتم : در مورد چی بنویسم....؟!
گفت : هر چی دوست داری ... اون مدل نوشتنه مهمه !
گفتم : دوست دارم در مورد لحظه های تووی آینه بنویسم ، وقتی به خودم دقیق می شم و از خودم می پرسم که واقعا روزم چطوری گذشت ( حس رضایتمندی یا نارضایتی )...
گفت : جاده باریکه ی اون روستا رو بنویس که کلاغاش روی درختا منتظرن یه ماشین از جاده رد بشه و محکم با ، یه راسو تصادف کنه ... خوشحال کلاغا و بیچاره راسو
گفتم : راستی ! یه چیز دیگه ..دوست دارم در مورد امضای آدما و ارتباط تفکر و احساسی که موقع خلق امضاشون  داشتن ، بنویسم
باز هم باید به موضوعات بیشتری فکر کنم...
این روزها همه چی توو ذهنم تلنبار شده ..مثل کمد آقای ووپی ..چند بار درش رو باز کردم که مرتبش کنم و از این فشار و بهم ریختگی بکاهم ..نشد که نشد
به پیروی از شعار همیشگی خودم تصمیم گرفتم " با خودم روراست باشم "
و بهترین کارو این دیدم که خودم رو روانکاوی کنم و از این گفتگوی ذهنی بیش از حد آسوده بشم . اولین گام رها سازی از این تار و دام گفتگوی ذهنی اینه که :
بخدا قسم گذشته ،در گذشت ....خدا رحمت و مهربونیش رو به اکنون بده
هر چه بود از خوب و بد تموم شد ...حالا ما دوتا مووندیم ... من و اکنون. اگه اینو بفهمم خوبه ...
گذشته ،ناجوانمردانه داره در وجود اکنون ،سم تزریق می کنه
و من باید این اجازه رو بهش ندم.
خاطرات اصلا خوب نیستن ..چون خاطرههای خوب باعث دلتنگی میشن و خاطرات بد باعث دل بدی.سرمایه ی آدم ، مخ ادم هست ...فکر آدم هست و احساس آدم ...
وقتی سمی شد دیگه کارایی اشرف مخلوقات از یک سوسک هم کمتر میشه
بازم سوسک ممکنه سودی در چرخه ی طبیعت داشته باشه
باید چزای زائد و اضافی رو از انبار ذهنم بیرون بریزم ...اما مهم عمله،چون از این بایدا زیاد به خودم گفتم ..البته حق خودمو ضایع نکنم گاهی بسیار هم کار ساز بوده

*********************************************************
یه کلیپ جالب و تاثیر گذار . . .
دانلود

[ سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ ] [ 9:51 ] [ محمد جواد ]

[ ]

خود خووووودم

خودت باید با خودت کنار بیای . . .

تا حالا شده با خودت صحبت کنی؟تاحالا شده خودت رو یه شخصی در مقابلت ببینی و بعد ازش حرف بکشی؟
تا حالا شده تو خودت بری منظورم از این تو خود رفتنا(دل گرفتگی)نیستا ، منظورم ینی تو خودت بری؟ خخخ چی گفتم..از اون پستایی هست که مخاطبم خودمم ، نه این خود ها ، اون خود... به قول شاعر نخود نخود هرکه رود خانه خود..دستمالی دور چشم اون ادم قبلی بستم و گفتم کمی بیا با آدمیزادا زندگی کن ..آدمیزادنه ..و همین
 باعث شد فاصله ای چند ماهه بین من و خودم بیفته...
عجب ! این بود ؟!  همه ی کارتهای سبز اعتمادو دادم و کارت زرد و بدرنگ بی اعتمادی تحویلم دادن وگفتن : بفرما خدمت شما به جرم هایی که در نوشته " من مجرم هستم " عرض کردم....
بخدا حالا برگشتم... هیچ گناهی هم نکردم ...ادم نه خوبی ( بد )  هم نشدم...برگشتم به خونه دلم ..برگشتم به خودم ..پیش تو که هیچوقت از دنیای رویای من بیرون نیومدی...برگشتم به خونه دلم ، پیش تو ...
چه غباری همه جا نشسته.حتی روی ذهنم ...نوشته هام ...بغضم هم غبار گرفته ، بوی نم گرفته...اما چه خوب شد برگشتم ، فرار کردم از اون سلام وعلیک های سود محور...از اون دندون نشون دادنهای تصنعی به اسم لبخند ...از اون احوالپرسی هایی که حال آدمو بد می کرد..والکی می گفتم خوبم...وای خدای من چقدر خسته ام ا،انگار هیچ جایی امن تر از پیش خودم نبود ............... آقا ! ما اصلا نخواستیم آدمیزاد باشیم..
می دونید...! نسل ساده ها در حال انقراضه... منم دارم نفسهای آخرو می کشم.
باورش سخته اما گاهی دلتنگی اونقدر قلبم رو می فشارد که دوست دارم ادما رو از خاطراتم بیرون بیارم و محکم بغلشون کنم.. بعضی وقتا غم آنچنان حیرانم می کنه که حس می کنم در فضا معلق شدم ...فشار پنجه روزمرگی رو ، روی گردنم حس می کردم ...وتنها صدایی که از خودم می شنیدم " خدایا کمک " ...
کم کم حس کردم یه چیزی کم شده..یه چیزی که همیشه با قدرت نمایی فراوان در وجودم بوده ..حالا نیست...
همیشه قندی ته دلم بود و شمعی و شوقی ....بود... بود... بود ....
برگشت محکمی کردم و پرت شدم اما نه به سمت پایین ..بلکه به سمت خودم.به سمت دور از ادمیزادهای خارجی و امروزی..برگشتم پیش تو ..تو دنیای خودم ...من اشتباه کردم بخدا
با تو بود که همه چی شوق و امید داشت ...با تو حتی خاک هم روح داشت...با تو خونه  قلبم ستونی زیبا و محکم داشت ...چند وقت نبودم.بذار به حساب خامی و کنجکاویم ..نمی دونم چه کنم...کمی گیجم..اما سعی می کنم همه جای این کلبه رو بسابم و برق بندازم ..فقط فرصتی تا خستگی در کنم و خودم رو پیدا کنم.
برگشتم به خونه قلبم درو باز کردم اوومدم توو ..دیدم نیستی..دیدم رفتی ..و می دونم دلخوری ..
این همه منتظر بودم که به دنیای واقیتم بیایی ...حتی بعضیارو به جای تو اشتباه گرفتم ...اما بازم نیومدی..خواستم از رویا دل بکنم و آدمیزادانه زندگی کنم...
نمی دونی چه خبر بود..گاهی از خودم می پرسیدم من بین آدمیزاد چکار می کنم !!!...همه وسایلمو جمع کردم و برگشتم..
منو ببخش ...تا مدتی باید از من پرستاری کنی..روحم نحیف و خسته شده..نمی دونم شاید دیگه توو خونه دلم هم تنها شدم..و تو هیچوقت نیایی ...نمی دونم ..هیچی نمی دونم  ..حالا خودم موندم و هزاران سوال...........

[ پنجشنبه دهم دی ۱۳۹۴ ] [ 12:7 ] [ محمد جواد ]

[ ]

جای خالی . . .

اینجا کسی با خویش نیست ...


 سلام دوست خووووبم . یه مدتیه که از رفتنت گذشته . دلگیر از نبودنتم.چقدر زود رفتیااااا.جای خالیتو راحت میشه حس کرد تو دنیایی که دوست خوب کم پیدا میشه.بعد از تو فقط می ماند مرگ و من ..تمام این سالها درخود پیچیدم...با خودم زندگی کردم..باربستی و به گردت نرسیدم و برفتی .چه زود تکلیفت را با خود روشن کردی .اینجا خبری نیست.دنیای لحظه است.دنیای نادانی،دنیای دروغ،دنیای خیمه شب بازی ....تو خودخواهانه رفتی و زندگی سرد شد و گرماهای مصنوعی هم کار ساز نشد.دست در دست آرامش رفتی و یک عمر به خودم دروغ گفتم که زنده ام ...سرگرم با بدلیجات.همیشه سوز سرما در محله مون بماند....آرامش را، که حیرانی و برهوت را مونسمان کرد.عطر و روح زندگی را ،که گوشه نشیمان کرد.بهترینها را بردی ، اما خوب که رفتی ...نمی دانی چه دنیایی شده، همه ی مثل تو ها مرده اند ...یا خلوت گزیده شده اند.همه چیز مصنوعی شده ،نان را خیلی بیش از نرخ روز می خورند ...دوستت دارم و از آنجا که شنیده ام _ندیده ام فقط شنیده ام _که انسان بهترینها را برای دوست می خواهد، پس خوب شد که رفتی...نمی دانی عزیزم ..خبر نداری ...به جای رنگ چشمهای ادمها حرص و حسرت وحسادت است که می نماید.
 در زمان تو ،ایمان و باور لوح افتخاری بود که خانه دل با تلالویی  خاص آراسته می کرد ..شعور و پاکی مآمن و پناهی بود برای رهایی از لجن و مرداب ، و دوست ،مرهم و محرم بود برای زخم زمان  و حریم سخن... اما آن زمان تمام شد و آن چشمه ها خشکید و آن آتش فروکش کرد ..
 حتی باران هم کدر و سیاه شده ..تاریکی در هیات شیطانی تیروکمان به دست به من نزدیک شده ایمان و باورم را هدف قرار داده  ...تنهایم .درونم خلوت و برونم خلوت ...بی آرزویم ..و رو راست باخودم.. عجیب که چشمانم ضعیف شده بود از روی سادگی بادکنک را بت دیدم و عروسک خیمه شب بازی را آدم ...گوشهایم کم شنوا !! صدا را صداقت شنیدم و ادعا را ،کلام با ارزش......
 نخواستم این زنده بودن را ، ارزانی زندگان
 و تو در گورستانی متروک و دور ...پیرمرد گورستان اجازه نمی دهد مقبره ات مرمت کنم ..و ستونی در آن برای تکیه گاه روح مهجورم.....پیرمرد گورستان می گوید باید از شهرداری نامه داشته باشم ...
 شهرداری شهر زندگان حتی به فکر مرمت بنا برای زندگان هم نیست ... به پیرمرد گورستان بگو آن اتاق کوچک فقط حق من است و بس . . .
کجایی تو بی من ، تو بی من کجایی . . .
************************************************
آهنگ کجایی محسن چاووشی ...
دانلود

[ چهارشنبه دوم دی ۱۳۹۴ ] [ 21:40 ] [ محمد جواد ]

[ ]

بی صداترین ترانه . . .

 

من پریشانم که راه خانه را گم کرده ام . . .

 

عزیز یار ، نامه های این تنها نام ،به نام توست و ماه هر شب برای تو...
نامه هایم را می خواند و نام تو سر مشق دفتر بی خط زندگیم ..
ماه ، قصه بگو ..برای او ..برای من ..
زیر گنبد آسمان همیشه دلم سمت توست.وقتی نگین ستاره بر مخمل سیاه شب می درخشد...و من آهسته تر از سکوت با تو سخن می گویم . لطیف تر از حریر رویا ..مانوس تر ازتنهاییم،با تو سخن می گویم..
گاهی ابری رهگذر از شب تا سحر می بارد ، و صدای زمزمه  مبهم تو را از دوردستها می شنوم ..شوق قدم زدن زیر باران با تو ،بی چتر و بارانی وچشمهای هردوی ما خیره به رقص سکوت در خاموشی و فراموشی ..
سالها گذشت و برگ برگ رویاهای خوش با شعله های زمان خاکستر شدند و من از تو دورم ...دور ...دور ..
اما امیدوار و چشم براه،شاید از پنجره ی قطاری برایم دست تکان دهی..
چشمهایم را می بندم ..تورا می بینم..درسایه پنهان ،و در مهر پیدا ..
چه محال زیبایی !
منتظر می مانم ،نمی گذارم آسمان زندگیم پر از دود و غبار عادت شود. من با خدا..با ماه ..با گل ..با شمع ..با اشک ..دوستی دیرین دارم و از تو برای آنها سخن می گویم...
وقتی خاک زمین دامنگیرم شد،پذیرفتم آنچه را نمی توانستم تغییر دهم وپروردگارم به من فرمود : "از زندگی ..قضای زندگی  وغذای زندگی ..هرکسی سهمی دارد و سهم تو تنهایی است "
 چشم ، مهربان پروردگارم ...
موج سواری بچگی تمام شد و من ماندم و حقیقت و هیاهو و هراسان به دنبال تو بین جمعیت...گاهی نگاهی متعجب..گاهی نگاهی تمسخر آمیز ..
گاهی نگاهی بی تفاوت..گاهی نگاهی پرسشگر ..و اما گاهی نگاهی آشنا ؟ !!!
شاید همه نقاب بر چهره دارند!
آدمی غمگین ..اما ... دلقکی شاد!
شیطان خویی با چهره ی فرشته!
سودجویی با چهره ی یاری رسان!
جسمانی با صورتک روحانی!
چه دنیایی است خدایا ! ازتو جهان پر است و جهان از تو بی خبر ..
به آغوش خدا پناه می برم ..
دراین همهمه ی مبهم ..فرسنگها دورتر در دل جنگلی مه گرفته ..کلبه ای است درویشی و بی نوا ..نوای ساز سر می دهد..برای دیدار یار آشنا و نگاه آشنا ..
 از دوریت کاغذ آتش رسیده را می مانم.تمام دارایی من ، دل و تنهایی است .........تقدیم تو باد ...

*************************************************
اوووف با این آهنگ، این پست دیگه تکمیل میشه
دانلود

[ یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴ ] [ 12:52 ] [ محمد جواد ]

[ ]

دنیای وارانه

من مجرم هستم....
درجلسه ی دادگاه که گاهی داد است و گاهی فریاد،قاضی نگاهی به پرونده ام انداخت وبا تمسخرو تاسف سر تکان داد..
متهم ردیف اول !.....و من فقط گوش دادم  به صدای شکسته شدن دلم ...
جرم یک و سنگین ترین جرم : در هر قدم اول خدا را دیدن در دنیای ما ممنوع است ...فقط باید خود را دید و منفعت خودرا .
جرم دو : راستگویی به مدت تمام عمری که خودت را شناختی ؟!!چطور جرات کردی ..کج راه یکی از شرایط زندگی در دنیای ما می باشد .
جرم سه : زلالی و وضوح ..!!ب اید تنبیه و مجازات شوی ،اگر سن تو کمتر بود، حتما به کانون اصلاح و تربیت ارجاع داده می شدی برای گذراندن چند دوره ی آموزشی در زمینه ی کثافتکاری و زیر شاخه های آن.
جرم چهار : احترام به حریم ،که شامل حریم کلامی ،حریم عاطفی ،حریم نگاه و حریم احساسی می شود،یعنی ساختار جرم به صورت کلیت می باشد همراه با زیر مجموعه هایش ...حضار محترم چقدر نقض قانون دنیای ما توسط این مجرم !!!!
 جرمهایی نیز به صورت شبانه مرتکب شده اید :هرشب هنگام خواب وجدان خود را بازخواست کردن که روز خودرا چطور گذرانده که مبادا خاطری رنجیده باشد ..مبادا دروغی گفته شده باشد ..و مبادا حقی ناحق گردیده باشد....این جرمها در دنیای ما قابل اغماض نیست ...تو و هم سلولیهایت که خوشبختانه زیاد هم نیستند محکوم به حبس ابد در دنیای ما هستید .. این رای نهایی دادگاه است .
چشمهایم را می بندم و صداها برایم تبدیل به هیاهویی دور و مبهم ... تو را می بینم " یک عاشقانه ی آرام " که به رویم لبخند می زنی و آرام اشک می ریزی ..چه زیباست! تلالوء باران و آفتاب درچهره ات.. اوه خدای من رنگین کمان !!!!...در یک جاده ی باریک و پر درخت می بینمت ..پیچیده در حریر مه !
من با تو مرامنامه نوشتم و امضا کردم و تاوان دادم.هر چیزی بهایی دارد..
ضربه خوردم،دروغ شنیدم ،برسرم فریاد کشیدند اما من متعهد به پیمانمان ماندم
اوه خدای من !این جرم راقاضی فراموش کرد : وفای به عهد ومتعهد به تعهد...
چشمهایم را باز می کنم . نگاه حضار برایم مثل نگاه بی روح مانکنهای پشت ویترین مغازه است که بعضی هاشان خیلی واقعی به نظر می رسند ، اما واقعیت این است که فقط نقش واقعی بودن را بازی می کنند...
قاضی بعنوان آخرین حرفم ،خواست که تقاضایی داشته باشم ..
اول  خدا را شکر می کنم که خدا هست ، تو هستی ،پنجره هست ،سیب هست..
و تنها تقاضایم : یک هم سلولی مثل خودم ..با تمام این جرمها

********************************************************
یه آهنگ . . .
دانلود 

[ پنجشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 21:56 ] [ محمد جواد ]

[ ]

دل جامانده

کربلا نرفتن سخت است...
کربلا رفتن سختتر!
 تا نرفته ای شوق رفتن داری...
تا رفتی شوق مردن!
کربلا رفته ها می دانند
بعد از کربلا روضه ی حسین(ع)
حکم زهر دارد برای دل اوراق شده ی زائر!
آخر اینجا
دیگر عباس نیست
تا آرام شوی در حریم امنش...

بازم نشد . . . !!!
قرارمون به دوسال رسید . . . پارسال بهونه دانشگاه رو داشتم امسال رو نمیدونم چه چیزی رو میتونم بهونه کنم !!!
دست خودم نیست! این روزها خیلی حسود شده ام! اصلا دلم نمیخواهد بیایم هیئت و بشنوم امروز فلانی رفت کربلا...
رفت که رفت!
دل من را چرا میسوزانید؟
اینکه امسال دلم جامانده ....شاید خیلی دلیل داشته باشد!
ولی....
من هیچ کدام را قبول ندارم آقا!
من به یک دلیل خودم را لایق میدانستم برای زیارت اربعین...دیوانه ی کوی تو بودن!
و شما شاید به هزار دلیل امضا نکردی بیایم پابوسی تان...بیهوده مزن لاف تو ای مدعی عشق
آخ آخ باز قاطی کردم . . .
دو تا خصلت بد داریم : یکیش حسادت و دومیش بخیل بودن...ولی حسم میگه به اونایی که امسال کربلا رفتن باید حسادت کنم شاید این حسادت باعث یه جنبشی تو وجودم بشه که بتونم سال بعد برم.بخیل بودنم باید تو عمرم تا سال بعد داشته باشم و بخیل بشم از زمانایی که بیهوده تلف میشه و دست اندازی میشه که نتونم به هدفام برسم.

*****************************************
یه کلیپ زیبای مناجات با خدا همراه نوشته و تصویر
دانلود

[ شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ ] [ 0:7 ] [ محمد جواد ]

[ ]

سوال . . .

زمونه عوض شده، وقتی به پیام هایی که این روزا تو گوشی ها رد و بلد میشه، وقتی به صحبت های آدمایی که فکر میکنن روشن فکرن، فکر میکنم میبینم همشون دارن یه حرف میزنن، میگن خدا و پیغمبر و امام حسین نون آب نمیشه، باید بدزدی چون همه دزد شدن، جایی برای پاک بودن، بی ریا بود و گذشت نگذاشتن. پس یا دزد شو یا عقب افتاده. تو جنگلم حیونا انقد بی رحمانه با همزاد خودشون رفتار نمیکنن، شیر شکار میکنه، بخشی از شکارشو میخوره بقیشو برا روباه میزاره ته موندشم برا لاشخوره. انسانیتو دزدیدن، عاطفه رو دزدیدن، رحم و مروت رو دزدیدن، دزدی که فقط از دیوار مردم بالا رفتن نیست، وقتی دروغ بگی صداقت رو دزدیدی ...  اگه بدی کنی خوبی رو دزدیدی، اگه تهمت بزنی، آبرو رو دزدیدی، اگه خیانت کنی، عشق رو دزدیدی
سوال ..........
آیا عشق شریف ..مهر پاک ... سخن مقدس ،دار فانی را وداع گفته ،و فقط عده ای به دنبال تابوتش همراه با احترام و سکوتی غمگین  تا  قبرستانی سر سبز بدرقه اش نمودند ؟!!!
آیا انسانیت به اسطوره و افسانه بد ل گشته ،و فقط از آن به نیکی یاد می شود ؟!!!
آیا زمان و لحظه غبار گرفته و کدر شده ..آیا اشک دیگر غبار را نمی شوید ...؟!!!
آیا دیگر پاییز ، دلچسب ..زمستان ، پاک ...بهار،نوازشگر...و تابستان ،پر حرارت ..نیست ؟
آیا روح نفس نمی کشد ؟!!!!
آیا طلوع و غروب ..ساحل و موج ...سکوت و نگاه دیگر زیبا نیست ؟!!!
آیا من و تو ..تا همیشه از هم دور خواهیم ماند ؟!!!
آیا نسیم ، در گوش گندم زار آهنگی ملایم زمزمه نخواهد کرد ..؟!!!
آیا داستان شمع و گل و پروانه  به پایان رسیده ؟!!!
آیا نامه های عاشقانه پر از غلط شده است ؟!!
آیا دیگر سخنی از دل بر نمی آید ..که بر دل نشیند ؟!!!
آیا زندگی میدان جنگ شده و همه خصمانه به دنبال برنده شدن ؟!!!
آیا دیگر کسی نمی آموزاند ...نمی آفریند ... نمی یابد ..و قدر نمی داند و سپاس نمی گوید ؟
آیا فقط سود و نقشه و حساب ، حرف اول را می زند ؟!!!!
آیا فکر در زندان زبونی و پستی ،اسیر شده ؟ رهایی ندارد ؟
آیا نور چشم و چراغ اندیشه ، تا نوک دماغ را بیشتر روشن نمی کند ؟
آیا می شود این آیا ها را از خود پرسید و به خود پاسخ داد ؟!!!!

************************************
یه آهنگ پاییزی . . .
دانلود

[ چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ ] [ 13:8 ] [ محمد جواد ]

[ ]

حیرانی

تنم تاراج خفاشهاست
و قلبم
کبک بریده گلوی آویزان از سقف مغاره تنم
جزیره رؤیاهایم از سکوت سرشار است و از شعر و پرنده و دلواپسی و تنهایی.
یادم نیست این چندمین سپیدی است که سیاه کرده ام.
دیرگاهی است
این جنگل متروک منتظر ورود کسی نبوده است وهیچ کوره راهی نیز
از این حوالي عبور نمي‌كند
تا کسی را به اینجا بیاورد.


غروبی سرد و وهم انگیز ، باد در جنگلی نیمه تاریک می پیچد . و از لابه لای شاخه ها و برگهای خزان زده عبور می کند.صدای باد است و نوای سکوت.رقص برگ است و سوز تنهایی....و، خود..خودی که مبهوت و شیدا گام برمی دارد و " ترنم موزون حزن به گوش می رسد ."
مهتاب ، نور می پاشید و راه روشن می نمود.دورها غاری است که او را می خواند
مسافر لحظه ها ، راه می پیماید ...در امتداد راه و ورود به غار ....حضور ،خلوت و خود..
نوری کمرنگ که از روزنه ای به درون می تابد....و نگاه روشن آب است و عطر سبز هستی.
بهت است و راز است و خود... آهسته گام برمی دارد و به اطراف می نگرد ...نگاهی کاوشگر...
نگریستن.. دیدن نقشهایی بر دیوار غار و هیاهوی زندگی....هیاهو ..حرکت ....
خود ..تصاویر را لمس می کند و به جلو می رود....سرنوشت  را می بیند که به سویش آغوش گشوده و اورا فرا می خواند ..
سکوت می شکند ... صداست...زیبا...زشت...غمگین...شاداب...و هیاهوست...
تصاویر روی دیوار با صدای زندگی به حرکت در می آیند....زندگی ، سفر ، صدا ،تغییر...                       
 مرا ، سفر به کجا می برد ....

*********************************
پیانو در جنگل . . .
دانلود

[ سه شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۴ ] [ 10:32 ] [ محمد جواد ]

[ ]

او می داند که او چه می خواهد

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی . . .

بالاخره  امام هشتم او را طلبید...
در پوست خود نمی گنجید،
 لحظات به کندی برایش می گذشت ،آخر بی قرار بود...می خواست هر چه زودتر  انتظارش پایان یابد و به پابوسی آقا برود...
به مشهد که رسید، به ظاهر به سوی حرم راه می رفت، اما در دل پرواز می کرد، دیگر چیزی نمانده بود،كم كم داشت می رسید و انتظارش به سر می آمد...
اذن دخول خواند، که از آقا برای ورودش اجازه بگیرد ، اما اجازه را همان اول ،که گنبد طلایی حرم رادیده بود و از شوق، اشک از چشمانش سرازیر شده بود از آقا گرفته بود،
وارد حرم شد، داشت زیر لب صلوات خاصه امام رضا(ع) را زمزمه می كرد،
اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی....
اما هنوز به آخر نرسیده بود که دلش به پرواز در آمد و همچو کبوتری با کبوتر های حرم ، یک دل ،گنبد طلای آقا را طواف می کرد...
نسیم خسته ای که خستگیش را بر روی گنبد آقا جا گذاشته بود و به جای آن عطر حرم را در خود حل کرده بود، از شرقی ترین نقطه ی حرم وزیدن گرفته بود و تا غربی ترین نقطه ی دل او را عطر آگین کرده بود... آن نسیم سیاهی های دلش را می زدود...
نیت کرده بود که اول تمام صحن ها را یکی پس از دیگری بگردد وسپس دل لرزانش را دخیل پنجره فولاد فولادی آقا کند و بعد از آن به آغوش آقا و ضریحش پرواز کند،
با خودش گفت :اگر این پنجره فولاد آقا، از فولاد نبود، چگونه می توانست دلهای لرزان و سیاه از گناه زائران را تحمل کند!؟
قدم در هر کدام از صحن ها که می گذاشت ، حال و هوایش عوض میشد!
همیشه صحن غدیر او را یاد ماجرای غدیرخم و امامت و ولایت امام علی (ع) و حقوق غصب شده ی آل علی (ع) می انداخت...
صحن کوثر هم برایش یادآور پاره ی تن پیامبر(ص) و کوچه و در و دیوار و روضه و، سوره ی کوثر و دشمن ابتر بود...
صحن قدس هم ،مانند قدس ،حال و هوایش ، حال و هوای پرواز بود... پرواز در صحن قدس برای رهایی از شش پر گناه بود و رسیدن به قداست و پاكی، اما پرواز در قدس برای رهایی از شش پر ظلم و جوربود... قطعا پرواز رخ خواهد داد...از صحن قدس تا صحن های جمهوری و انقلاب و صحن آزادی راهی نمانده است!!!!
و صحن مسجد گوهرشاد، كه همیشه دو ركعت نماز به نیت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) درآنجا و در جوار منبر چوبی امام زمان (عج) می خواند، منبری که هنور از درد انتظارشکسته نشده و هنوز با شکوه و باصلابت، منتظر آمدن آخرین منجی بود... این منبر بیشتر از هر كسی معنای چشم انتظاری را میفهمید!
دیگر نوبت پرواز تا آسمان هشتم رسیده بود...
دیگر روی زمین نبود ،
شلوغی اطراف ضریح را که دید یاد کودکیش افتاد، که در این شلوغی زیباترین گم شدن زندگیش را تجربه کرده بود و در آغوش آقا خود را پیدا کرده بود، کودک بود و سبک از گناه ، کاش می توانست حالا هم، در این شلوغی گم شود و باز خودش را پیدا کند ، اما مگر بار سنگین گناهانش اجازه می داد؟!
می خواست خود را به ضریح برساند همانند عاشقان دیگر، اما در میان جمعیت انبوه عاشقان آقا، گیر کرده بود و بی اختیار به این سو و آن سو می رفت، دست دلش به ضریح رسید اما جسمش  هنوز بی اختیار بود و بازیچه ای بود میان انبوه عاشقان...
بالاخره به هر سختی كه بود خود را به ضریح رساند و انگشتانش را به شبكه های ضریح آقا پیچید و لب باز كرد كه از چند سال دوری آقا، به آقا شكایت كند..... كه اشك امانش را برید و هر چه می خواست بگوید، فراموش كرد...
هزار شكوه به دل داشتم، هزار افسوس . . .   
كه گریه راه گلویم گرفت و لال شدم
مهم نبود آقا خودش می دانست او چه می خواهد بگوید . . .

**********************************************************
دانلود کلیپ اول سال تحویل . . .
دانلود

 

[ یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۴ ] [ 21:18 ] [ محمد جواد ]

[ ]

صدای آشنا
چرا هروقت نقاره هات به صدا در می آید دلم می لرزه ،نمیدونم !!!

جرا هروقت نقاره هات به صدا در می آ ید اشکم جاری میشه ،نمی دونم !!!

 میدونی .... یه حس عجیبیه ... یه صدای خاصیه که انگار یه عمر دنبالش بودمو اینجا پیداش میشه کرد .خیلی از آهنگا هست آدما یاد خیلی چیزا وخیلی کسا میندازه اما یه کمبودی توی صدا هامه ،دلم دنبال یه صدایی میگشت که

هم غم داشته باشه هم شادی

هم بوی همه کسیو بده هم بوی بی کسی

هم بوی درد بده هم بوی درمان

هم آرامش بم بده هم دلمو بی قرار کنه

هم عاقلم کنه وهم دیوونه

هم عارفم کنه وهم عاشق ...

میدونی ...

دلم خیلی وقت بود دنبال یه صدا میگشت که همه ی نگفته هارو بگه ، حرف دلارو بشه از بین تارو پود ملودی هاش کشید بیرون ،حرف دل مادری که دختر بچه 4 سالشو 1 ساله که بسته به پنجره فولادتو هر روز به این امید چشماشو باز میکنه که نقاره هات برای شفای دخترش به صدا دربیان،حرف دل پدری که اجاره خونش چند ماهه عقب افتاده و اومده اینجا از شرمندگیش جلوی خونوادش برات میگه از وقتایی که سرشو انداخته پایینو آروم گریه کرده وقتی دیده سر سفرش جز نون ویه غذای ساده نیست،حرف دل پیرزنی که از دار دنیا 1 پسر داره و اونم بخاطر عقب افتادن قسطای ماشینیش وشکایت کردن ضامنش افتاده تو زندان،حرف دل پسری که عاشق شده اما هیچی نداره پا پیش بزاره ، حرف دل پدر دل سوخته ای که پسر ورزشکارش اسیر دام اعتیاد شده و هر روز جلوی چشماش ذره ذره آب میشه حرف دل کسایی که میان اینجا و ظهور آقاشونو ازت می خوان و صبرشون دیگه لبریز شده ،حرف دل کسایی که خسته شدن از تاریکیو و اینجا دنبال یه روزنه ی امید می گردن ....،حرف دل کسایی که ...

چه جوریه که همه ی این حرفا توی این صدا خلاصه شده نمیدونم !!!

چه جوریه که این همه اشکو ناله وخواهش توی این صدا پنهان،نمیدونم!!!

و قشنگترین منظره ی دنیا وقتیه که صدای نقاره هات توی صحن انقلابت میپیچه و اشک چشم کسی که خسته از همه جا به ایوون طلات تکیه داده بی اختیار روی گونه هاش میریزه ...

اینجا چقدر راحت میشه گریه کرد ،دیگه کسی از بی کسی هاش خجالت نمیکشه !چقدر راحت میشه داد زد و عقده های دلو باز کرد،چقدر توبه کردن اینجا آسونه چقدر خدایی شدن اینجا نزدیکه چقدر بال درآوردنو پرواز کردن اینجا ممکن!!!اینجا همه مثل همن ...شاه وگدا ،هردوتاشون در مقابل تو واین جلال وشکوهت پیشانی عجز به زمین ساییدن !

آخ که اینجا واقعا بهشته ...و صدای نقاره هات ...

و اون صدا ،تنها اون صداست که منو مست خدایی شدن میکنه ...

[ یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴ ] [ 14:58 ] [ محمد جواد ]

[ ]

روح و راه

کسی راز مرا داند که از این رو ، به آ ن  رویم  بگرداند

گاهی فکر می کنم،روح هم مانند جسم...دست و پا و سر دارد، اما بسیار آسیب پذیرتر از جسم.
گاهی روح، سرما می خورد ..گاهی آلرژی پیدا می کند..گاهی دستش زخم می شود و پایش می شکند ..برای همیشه لنگ می زند... از پله ها پرت می شود ..گاهی او را هل می دهند....
گاهی جریان و سیل حادثه ، سرش را محکم به صخره ای می کوبد و در کما فرو می رود .. یا گاهی دچار غده ای بد خیم می شود ...مثل حسادت ..مثل عادت به دروغ ..
بعضی وقتا نیاز به دوباره شکستن دارد برای ترمیم و درست شکل گرفتن استخوان هایش..مثل شکستن غرور
و گاهی نیاز به بستری شدن در مکانی محصور با دیوار شیشه ای و محافظت شده ... برای مدت زمانی طوووولانی .و باید تا مدتها از پس این دیوار شیشه ای با دیگران حرف بزند و یا فقط دست تکان دهد.
و اما ...فکر و اندیشه می شود طبیب روح و دیگر بستگی به قدرت این طبیب دارد و به شکیبایی،آرامش،شجاعت و قدرت این طبیب..باید جراحی حاذق باشد ..برای درآوردن غده های بدخیم از بدن روح..باید بیمار را خوب بشناسد.
قدرت ها و کاستی هایش را ..خستگی ها و ناتوانایی هایش را..خلق و خو و ظرافتهایش را..
داروهای شادی ، آرامش ، زمان ...به بهبود  روح کمک می کند و تضمین این  سلامتی ، شناخت طبیب از بیمار است.......
دوره نقاهت طی می شود ،کوتاه یا طولانی بهرحال طی می شود........
روح به میان مردم باز می گردد..درجمع سایرین قرار می گیرد...ودر تقابل و واکنشهای مختلف.و اکنون با تجربه ای متفاوتر ...او نمرده ..زنده است ..شاید کمی رنجور و شاید هم توانا تر از قبل...و چه زیباست که در این لحظه روح و احساس دیگری به او لبخند می زند..
دست او را می گیرد و برایش آغوش می گشاید....دو احساس ...دو روح ...دست در دست هم حیاتی دوباره را آغاز می کنند.

************************************
یه کلیپ صوتی همراه با نوشته!!!
دانلود

[ چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴ ] [ 21:48 ] [ محمد جواد ]

[ ]

پیشواز پاییز

شهریور عاشق انار بود اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد. آخه انار شاهزاده باغ بود. تاج انار کجا و شهریور کجا ! انار اما فهمیده بود. میخواست بگوید او هم عاشق شهریور است ،اما هر بار تا می رسید فرصت شهریور تمام میشد نه شهریور به انار میرسید و نه انار میتوانست شهریور را ببیند. دانه های دلش خون شد و ترک برداشت. سالهاست انار سرخ است ، سرخ از داغی و تندی عشق و قرن هاست شهریور بوی پائیز می دهد...

آخ آخ بیچاره پاییز اصن دستش نمک نداره.این همه بارون به آدما میده اما همین آدما بهش تهمت ناروای خزان رو میزنن. حالا خودمونیمااا همش تقصیر خودشه.بلد نیست مثل بهار خودگیر باشد تا شب عید یه زیر لفظی بگیره و با هزار ناز و کرشمه سال تحویل رو هدیه بده.
البته اینم بگم سیاست تابستونم نداره که در ظاهر با آدما گرم و صمیمی باشه و از پشت خنجر سوزناک بزنه.
بیچاره . . . بخت و اقبال زمستونم نصیبش نشده که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشه.
اون پاییز هست .... رو راست و بخشنده. ساده دل فکر می کنه  و اگه تموم داشته هاشم زیر پای آدما بریزه ...روزی ...جایی ، لحظه ای از خوبیاش یاد می کنن.
خبر نداره  آدما روراست بودن و بخشنده بودنش رو به پای  محبتش نمیزارن
عادت آدما همینه دیگه
یکی به پاییز بگه که تو بودی رسم عاشقی رو یادشون دادی
دست تو دست معشوقه ای  پا بر روی برگ ها می گذارن و می گذرند . . .و تنها یادگاری که برات میمونه
صدای خش خش تو برگهای بعد از رفتن آنهاست
اونوقت تویی میمونی و تنی عریان...تنها به رفتنشون نگاه می کنی...
خستگی عاشقی در تنت میمونه
پاییز فقط میتونه به آدمها یاد بده که سالگرد آغاز دوستیشون رسیده
پاییز برای خیلی ها سالگرد است
سالگرد یک سلام....یک خدا حافظی

****************************************************
با دانلود این آهنگ کم کم به پیشواز پاییز میریم . . .
دانلود

[ شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 17:48 ] [ محمد جواد ]

[ ]

آشوبم . . .
                                                     مدعی، عشق ....کار تو نیست


اوه اوه چه آشوبی ، چه خبره اینجا ... باید برم یه جارو و خاک انداز بردارم.گوییا ، زلزله آمد ..گوییا ، شهر فرو ریخت ...عجب !روی میزم ، پر از کاغذ است ... کاغذهایی که گاهی فقط یک کلمه روی آنها نوشته شده،و شاید تحمل بیش از یک کلمه را نداشته اند...و کاغذهایی که حتی ، فقط خط خطی شده اند.در آن لحظه ، چه بر سر این ذهن مخمور اندیشه پرست می آمده ، خدا می داند .. لحظه ...لحظه ...... لحظه ................
انسان... در لحظه نزدیک می شود و در لحظه دور می شود.فکر ...در لحظه ، فرو می ریزد.حضور ..در لحظه ، محسوب می شود.
احساس ....در لحظه شکل می گیرد .و در لحظه متلاشی می شود.در لحظه .. اشتباه به وقوع می پیوندد ..و در لحظه ...غم زاده می شود .......و در لحظه ..من ،فنا ...
در لحظه .. در درون ، طوفان و غوغایی ، حادث ، می گردد ..
و در لحظه .. سردی و غبار ، پس از طوفان ، همه جا را فرا می گیرد ...
و در لحظه .. همه چیز رنگ سکون به خود می گیرد ...زلزله ای  آمد و در لحظه ، پایان یافت.
دل...... در یک لحظه ، می شکند و ریز ریز می شود.و چه لحظه هایی ، سپری می شوند.مبهوتم...از کاغذ پاره های روی میزم ، آدرس احساسم رو جستجو می کنم و به کوچه  پس کوچه های دلم سر می زنم ... چه شده ! خبری نیست که نیست ....
--------------------------------------
باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد
تو می روی که ابر غم ببارد
به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا
بگذار بگویم که از سراب این و آن بریدم
من از عطش ترانه آفریدم
به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا
گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها
شمرده تر بگو با من حروف رفتنت
تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را
آشوبم آرامشم تویی . . .
*****************************************
دانلود آهنگ آشوبم . . .
دانلود

[ یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 18:19 ] [ محمد جواد ]

[ ]

آئین آینه
عملکرد انسانها،ناشی از بزرگی یا کوچکی روحشان است

برا من یکی لا اقل پیش اومده  تو مشکلات و گرفتاریم خدا رو بیشتر دوست دارم.خدارو بهتر صداش می کنم.انگار  خدا از اون بالا وایساده که فقط مشکلات منو حل کنه. باید یه بار حسابی گوشمو بپیچمو بگم مرررردک مگه خدا رو برا این زمونا ست که تو مثلا یه ساعت مونده به امتحانت هی بگی خدا کمکم کن.من اگه جای خدا بودم از اون بالا  یه لحظه می اومدم پایین یه پسگردنی میزدم ...اوه خیلی متن لاتی شد یه کم ادبیش کنم :
گاهی ، در اوج ناباوری.........پروردگار،در هیئت یه انسان ،عشق رو برای ما می آفریند و مهیا می شود همه چیز برای حیاتی دوباره....یه کلمه ،یه صدا ،یه نگاه ،یه لبخند..به ماتلنگر می زند،که به دور از روزمرگی ها ،هنوز زنده ایم..
و من هستم و انتخاب...آیا این فاصله رو بردارم..به لبخندی،به پیغامی؟
بگذارم شوق وحشیانه عمل کند ..با طبیعت خودش؟
آیا آتش پنهان رو مجال زبانه کشیدن دهم ؟
آغوش روح رو به سویش بگشایم؟
چه پناهگاهی آرامش بخش تر و امن تر از هدیه ی خدا با نام عشق ،می توان داشت..گاهی می توانم اجازه دهم ..فارغ از رنج عقل و محنت هوش ،بدوم تا ته دشت...تا سر کوه....
می توانم طنین صدای خودم را بشنوم که می گوید : من از زندگی چه می خواهم و زندگی از من چه ؟
وزمان می گذرد...ولحظه،خاطره می شود..
سرآغاز حضور،باور است....باور ،یعنی  خنده ی سلام عشق...وخودخواهی و من، می شکند.. وعشق ،شکفتن و بالیدن رو آغاز می کند...
و یار می شود آئینه ی من...سفر آینه ها در جاده ی نور
******************************************************
یه کلیپ یه دقیقه از  صحبت رامبد جوان که یه نکته جالب می گه(برای دانلود روی کلمه دانلود در پایین کلیک کنید)
دانلود

[ سه شنبه دهم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 18:36 ] [ محمد جواد ]

[ ]

از غار خود بیرون بیا ..لازارووس
آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را میپذیرم و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد
 

ثانیه ها ،ساعت ها ،روزها وسالها می گذرند با گذشت زمان بد نیست به این فکر کنیم که ما تنها یک بار زندگی می کنیم. همه روزهایی که می روند تمام می شوند... تنها خاطره ای از آنها می ماند که می روند کنج ذهنت می نشینند ... آری این روزها ماندنی نیستند ولی نمی خواهم حالا بچسبم به خرخره زندگی که یک وقت زود نرود... اصلا باید به ادما گفت اﮔﻪ ﺭﻓﺘﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﺵ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ:ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻛﺴﯽ ﻛﻪ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻣﻜﺎﻥ ﺳﯿﺐﺑﺨﻮﺭﺩ،نمی خواهیم دوباره بر گرديم به اين دنيا... زندگی تنها یکبار قرار بود مال آدما باشد ولی سرگردانی آدم در میانه های زندگی بی پایان است و ما آدما در میان همین سرگردانی بزرگ و بزرگ تر می شویم.
دنیا کوتاه و مختصر است و روزها همین طوری که تا الان تمام شده اند تمام می شوند. باید یادمون نرود اینها را...

یکی از معجزات مسیح ،زنده کردن مردگان بود..به گورستان می رفت و از دور صدایشان می کرد. آنگاه مردم با چشمان خود می دیدند.که گورها شکافته می شوند و فوج مردگان به سوی مسیح سرازیز می گردند. یکی از این مردگان لازاروس نام داشت.که در حفره ای در دامنه ی تپه دفن شده بود.مسیح بر کنار قبرش ایستاد و فریاد زد: " لازاروس از غار خودت بیرون بیا ." زمان کوتاهی سپری شد و مردم دیدند، لازاروس سنگ قبرش را کناری زده وقدم به دنیای زندگان گذاشت ....،لازاروس ندا را شنیده بود و از غارش خارج شد.. این صدا را تنها کسانی می شنیدند که به سکوت رسیده بودند..جسم لازاروس مرده بود و ذهنش غرق در سکوت بود..با این سکوت ،روحش همچون دانه ای آسوده زیر خاک ،نهفته بود و در آرامشی عمیق،انتظار رسیدن بهار را می کشید..ندای زندگی ساز را شنید و به آن پاسخ گفت.. اما روح شاهدان به ظاهر زنده ای که کنار مسیح بودند و از نزدیک لمسش می کردند،در زیر بار سنگینی از هیاهوی بیهوده ی ذهن، از این ندا بی نصیب گشته و در غار تن خود محبوس ماندند،حتی دریغ از یک قدم !! " از غار خود بیرون بیا ..لازارووس " این جمله ی زیبا را همچون مراقبه ای عمیق،بارها با خود تکرار کنید ،این جمله مختص مسیح نیست.. نوح به قوم خود ..ابراهیم به نمرود..موسی به فرعون و یعقوب به فرزندان.......گفته است . این جمله را ما هر لحظه ، به هزاران جلوه ، از زبان طبیعت ،می شنویم ! !
غنچه ای که باز می شود ....
دانه ای که جوانه می زند ..
پرنده ای که پرواز می کند ..
آفتابی که طلوع می کند...
ستاره ای که می درخشد ...
همه و همه این نکته را فریاد می زنند.و تو را به مراقبه ای عمیق فرا می خوانند .......
"از غار خود بیرون بیا ..لازارووس ! "
**********************************************************
ولادت حضرت معصومه(س) و روز دختر رو تبریک میگم....به همین کوتاهی و سادگی تبریک گفتم . . . !!!!

[ شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 22:3 ] [ محمد جواد ]

[ ]

دوسال گذشت . . .

ما شدیم و دل که تو نخواهی آمد ..اما ،او می گوید : گواهی می دهم ،که سالها انتظار ....
پس میان دل من و تو رمزو رازی است ...
در این هیاهوی غریب ،آرام و شاهد ...لحظاتی مقدس را با یاد تو گذراندم ..
با دلی سر به راه ....
در این داشتن های دروغین..و سرگرمی های گول زن ..
و تو،، آنی هستی که درونم باور دارد.....

وبلاگم دوساله شد. باز این فکرای احمقانه تو سرم ویز ویز میکردن و نمیذاشتن هیچ کاری بکنم. خنده داره می خواستم بگم چه زود دو سال گذشت ولی نمیگم چون اصلا زود نگذشت. نه مثل یه چشم به هم زدن  و نه مثل اینکه انگار دیروز بود. دقیقا  دوسال گذشت و حتی بیشتر.
جالبش اینه اصلا یادم نمیاد چرا شروع کردم به نوشتن این وبلاگ.ولی یادمه دوسال پیش تو همین روز با اولین پستم که اسمش زمستان است شروع کردم...بزارین برای تجدید خاطره خودمم شده شعرشو بزارم.

 "زمستان "،زمستان است
نگاه سردتو بر من زمستان است
صدای سرد تو بر من زمستان است
بهار چشم تو بر من زمستان است
به گرمی دل نمیبندم
دلم لبریز از سردیست
در آغوشت پناهم نیست
چرا دنیا چرا دنیا
دلم از درد میسوزد
کسی با من موافق نیست
به درد خود گرفتارم
لبانم خشک از سردیست
صدایم مرده
دل خشکیده
دنیایم زمستان است
چرا دنیا چرا دنیا؟ ...


قرار نبود اینجوری بشه ولی این وبلاگ هم تبدیل شد به یه جور دفتر خاطرات که اصلا قصدشو نداشتم و نمی خواستم این طور بشه.
درست تر که فکر کنیم خب با گذشتن  دوسال از عمر این وبلاگ  دوسال از عمر من هم گذشت و به قول یه دوست خیلی عزیز که همیشه روز تولدم بهم میگه((تسلیت میگم یه سال دیگه به مرگ نزدیکتر شدی)) یه سال دیگه به مرگ نزدیکتر شدم.شاید این هم یه جور مرثیه باشه نه واسه خودم که واسه این وبلاگ بی گناه که دوسال به مرگ نزدیکتر شده. .
****************************************************
یه آهنگ با انیمیشن زیبااا....
دانلود

[ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 14:32 ] [ محمد جواد ]

[ ]

اندیشه زیبا

گاندی می گوید":دستهایمان را باز کنیم و تا شعاعی که دستمان باز است ،اطرافمان را تمیز نگه داریم اگر تمام مردم ،اینکار را انجام دهند ..محیط پاکیزه ای خواهیم داشت . "
***************
دستهای فکرمون رو باز کنیم و تا شعاعی که دستها باز می شوند پاکیزه نگه داریم. فکر ، اندیشه، ذهن. اولین ، آخرین و بهترین مآمن و خانه ی روح است . جاییست که با خود ملاقات می کنیم.خود واقعی ، بدون هیچ حائل، پرده یا نقابی.... جایی که به دور از هر هیاهویی به اون پناه می آوریم. این محل امن و آسایش رو باید با قدرت ایمان و اراده ساخت.باید آنرا بیاراییم و پاکیزه نگاه داریم با نور صداقت اون رو نورانی کنیم.با عطر عشق ، معطر نماییم.بامهر دوست اون رو زینت ببخشیم.که مهر دوست ، هدیه پروردگار برما می باشد.پنجره های این مآمن رو به سوی باغ امید بگشاییم.تا نسیم روح بخش زندگی رو بر چهرمون حس کنیم ، بگذاریم که احساس هوایی بخورد...
زنده بودن با زندگی کردن فرق داره. اندیشه ، جان زندگیه... سرچشمه ی فکر باید زلال و جوشان باشه، که در گودالی حقیر ،صدف و مرواریدی نیست.. هر روز برگی از زندگی ورق می خوره و به پایان این کتاب نزدیک و نزدیکتر می شویم و فردا ، روز دیگری و ...آتش دل رو با عشق ، بیفروزیم.وبا یار ،پایکوبان ..همراه شعله های سرکش و سوزان و زیبایش برقصیم..دست افشانی کنیم و زمین و زمان را به وجد آوریم.. این سر مخمور اندیشه پرست ....وایییییی ، خدای من . . .
**************************************************
تو این پست تصمیم گرفتم جای اینکه چیزی برای دانلود بزارم یه تشکر از مخاطبین خوب وبلاگ داشته باشم که با نظرای خوبشون تو این صد و خورده ای پستی که گذاشتم همراهیم کردن.فقط از دوستانی که با اسم وبلاگشون میان و من اسم وبلاگ رو حذف میکنم ازشون معذرت خواهی میکنم.خواستن دلیلشو درگوشی بهشون میگم.و یه معذرت خواهی هم به خاطر مخاطبین خوبی که  نظر میزارن و یا نمیشه تایید کرد یا ناچار میشم قسمتیشو سانسور کنم .دیگه یه چیزم میخواستم بگم نگم بهتره.به اندازه کافی پرحرفی کردم....

[ سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:39 ] [ محمد جواد ]

[ ]

حکایت

با تو حکایتی دگر ....

برا آخر ماه رمضونی خوبه یه تصمیماتی بگیریم.یا یه تحول تو خودمون شروع کنیم.آیا تا بحال شده برای کسی از صمیم قلب آرزوی خوشبختی کنید؟برای آنهایی که دوستشان دارید و اکنون در کنارتان هستند ، یا برای کسانی که قبلا در کنارتان بودند و هنوز دوستشان دارید ...
راستی ! چقدر دوست داشتن زیباست...
این همه گرفتاری ، این همه مشغله اما هنوز دوست داشتن طراوت و هیجان خود را از دست نداده. دوست داشتن و لحظات فراموش نشدنی آن ناخودآگاه لبخند به لب می آورد.
واژه ی شور برانگیز عشق ...عشق حقیقی ، جنون نیست .عشق حقیقی ،حصار و زنجیر نیست..
عشق ،لطیف است..مثل گل . شیرین است مثل لبخند یک کودک . با طراوت است مثل مخمل سبزه ها بعد از باران بهاری . خالق پرشورترین لحظه هاست. عشق در سرزمین وجود ما ، نوای خوش سر می دهد و سر مست می کند.عشق همیشه هست، تا هستی هست..
بار دیگر .پنجره های قلبت را باز کن ، غبار خاطرات تلخ و بدی ها را از شیشه هایش پاک کن تا روشنایی و نور به درون قلبت بتابد.می خواهم  دوباره با خود دیداری تازه کنی . با خود سخن بگویی..سخن تازه..سخن نو..
کبوتر خوشرنگ عشق را در آسمان دلت رها کن...تا اوج بگیرد.
تو هنوز هستی..و آغوش زندگی تو را به سوی خود فرا می خواند..نترس
ترس ،یعنی انزوا ..یعنی نچشیدن مزه ی لذت بخش زندگی حقیقی..
مبادا به بهانه ی  زنده بودن با خود زندگی بجنگی .شروع کن..لبخند بزن ...ببین..هنوز گل سرخ هست..
یه لحظه همه چیز رو رها کن..برای چند صباحی با خود و به خود بیندیش.هیچکس مثل تو نیست ..اما کسانی هستند که تو را آنطور که هستی دوست بدارند..
در کلبه ی شوق دیدار کن با یار....
مبادا ..بگویی ..ای کاش ....
**********************************************
یه کلیپ عشقولانه . . .
دانلود

[ دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 3:34 ] [ محمد جواد ]

[ ]

عشق _ زندگی

یا من خبر ندارم ، یا او نشان ندارد. . .

نیمی از ماه رمضان امسالمونم گذشت.خوشحالم که این ماه رمضون من همراه یه دوست خوب تا اینجا سپری شد . کمرنگ بشیم این چند شبه رو از این فضا تا تمرکزمون از اینجا به یه جای بهتری بره.جایی که زندگی می سازه. زندگی؟؟؟ اومممم خب زندگی دیگهههههه.به نظرم تمام زندگی ما از دو کلمه تشکیل شده : عشق و مرگ ..... دو کلمه ای که شاید از فکر کردن به آنها می ترسیم و همین ترس ، باعث گریز از این دو واژه می شه.در حالیکه تمام مسیر زندگی ما این دو کلمه جهت می دهد ، می سازد و به پیش یا پس می برد . عشق...واژه ای که تمام قدرت و اختیار زندگی در دست این کلمه است..
عشق به بودن..بالیدن..زیبایی...عشق به او ...
ما چه می خوایم؟ آیا میدونیم؟
یک کالای ساده را وقتی خریداری می کنیم .بی اختیار به کاتالوگ  یا دفترچه ی راهنمای آن نگاهی می کنیم تا بدانیم چگونه بهتر از این کالا استفاده کنیم. آیا هیچ وقت به این اندیشیده ایم که دفترچه ی راهنمایی برای عشق در ذهنمان تدوین  کنیم،تا آگاه باشیم نسبت به متاع گرانبهایی که تمام لحظات عمرم ما را طاقت فرسا یا شیرین می کند مطمئن باشید: هیچ کس ، در خانه ی ما را نمی زند و نمی گوید : شما برنده ی یک عشق بدون عیب و نقص شده اید . نمی گوید شما در مسابقه ی خوشبختی جایزه ی اول را بریدید . بفرمایید ،اینهم جایزه ی شما .ما باید بدونیم چه می خواهیم .چگونه می خواهیم و به چه قیمتی.عشق ،قدرتی عجیب ، زیبا ،ونیرو بخش داره مثل آتش، آتش بسیار زیباست و کارگاه هستی با کمک آتش می گردد . با گرما ، با نور . اما اگر این آتش مهار نشود ،اگر نادانسته از اون استفاده کنیم،زندگی را می سوزاند و خاکستر می کند.
هیچ وقت دیر نیست...زندگی ،لحظه است و عشق،روح و جان لحظه ها....ایمان به بودنمان داشته باشیم.واین بودن افتخار کنیم . . .
هستم و این هستی..بزرگترین خبر زندگی من است.....
******************************************************************
میلاد امام حسن(ع) رو تبریک می گم.همیشه میلاد امام حسن(ع) که میشه انگار آدم آماده باش می گیره برای شبای قدر. یه آهنگ برای این پست گذاشتم که خوراک گوش دادن آخر شباست.پیشنهاد می کنم از دستش ندین.(برای دانلود روی دانلود پایینی کلیک کنید)
دانلود

[ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 4:45 ] [ محمد جواد ]

[ ]

امانتداری شایسته

خدایا دلم را خاکستر کن .. اما خاکستری نه....

بچه که بودم ، عشق بود . . .

او همیشه با نگاهی با طراوت از مهر به من  لبخند میزد..همه جا همراهم بود . همچون نسیم همراه قاصدک.....مثل شبنم و گل...مثل لبخند و کودک..مثل موج و دریا...و عشق زمزمه ی سفر نجوا کرد در گوش روح من..
گفت که باید  سفری دور رو شروع کند .. گفت همیشه هست.
و یک روز هم بر می گردد . او یک امانت به من داد و رفت..یک دل پاک . وگفت وقتی برگشت..فقط همین از من طلب خواهد کرد .
لحظه ها تبدیل به سال شد و من به امانتداری و انتظار خوو گرفتم ...گاهی سایه ای از او می دیدم اما سایه . فقط سایه است و با نور واقعیت محو می شود .
گاهی شبحی از دور می آمد .اما وقتی نزدیک می رسید ..او نبود ....و من امانتدار خوبی بودم.من نشانه های او را می دانستم...نگاهش باغ در باغ ...بهار در چشم او زیبا بود.. همه چیز با او بوی تازگی و طراوت می داد ...و من امانتدار خوبی بودم ..وبا گذر زمان  رموز امانتداری را آگاهانه تر درک می کردم .
هر شب موقع خواب در جعبه را باز می کردم..آرام و با دقت امانت را در می آوردم...آنرا شفاف و تمیز صیقل می داد ..گرد و غبار می ستردم...و دوباره و دوباره....
او روزی خواهد آمد ..من به استقبال او می روم..و اینبار من در گوش او نجوا می کنم ....
امانتداری شایسته ....
**********************************************************
سلام دوستای خوبم.بعد از یه مدت غیبت دوباره اومدم.(البته بگم دلیل غیبتم کاملا موجه بود)امیدوارم تو این ماه ، قدر خودتون ، قدر ماه رمضون ، قدر شبای قدرشو بدونیم تا بتونیم به چیزایه بزرگی برسیم.
یه آهنگ برای دانلود این پست گذاشتم .روی دانلود در قسمت پایین کلیک کنید.
دانلود

[ سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 0:48 ] [ محمد جواد ]

[ ]

با بهار ، بهاری شویم

سرچشمه ی وابستگی عادته.....
سرچشمه ی دلبستگی .....عشق
نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن ..یکی از نیازهای روحی انکار ناپذیر در انسانه روح نیز مانند جسم نیاز به هوای  پاک داره .تنفسی  توان بخش برای ادامه ی حیات ....
دوست داشتن ... پذیرفتن مسئولیت یک روح و یک احساسه.واگر می خواهیم  در این وادی قدم برداریم ..باید راه رو بشناسیم ...و هزینه ی این سفر عمر و لحظات بی بازگشت زندگی ما می باشد .
اگر دوست داشتن ..همراه با شنا خت .همراه با دلیل و زلال باشه چه پناهگاهی زیباتر و امن تر از دوستی می توان یافت ؟
اولین گام ______انسان همیشه باید دوست داشتن را از خود شروع کند.  یعنی  خودسازی ...  واستواری این گام در شناخت است. وقتی دلیل کاری رو بشناسیم ..لحظات بی بازگشتی رو که صرف نموده ایم ..برایمون رضایت بخش میشه.
با شناخت می شود یار بسازیم ..با شناخت می شود  آرامش رو به روح هدیه داد .
و بهتر اینکه این شناخت از خود انسان آغاز شود .و به قول یک دوست : "وقتی خود را بشناسی و بتوانی
در مورد خود قضاوت کنی ..یک فرزانه ی تمام عیاری ."
به کوچه پس کوچه های دل و روحمان آشنا گردیم ...خود رو از زاویه ای مختلف نگاه کنیم...بسنجیم ..محک
بزنیم ...آرایش و پیرایش کنیم ...با ایمان و اعتقادمان برسیم ..علفهای هرز باغچه ی فکر رو  وجین کنیم .
مرغ دل رو بادست دعا پرواز دهیم...ببینیم ..دقت کنیم و جلو برویم ..مراقب باشیم زیر پا چیزی رو له نکنیم ..
خود رو بیازماییم...و تشویق و تنبیه کنیم ....هنرمند شویم ...هنر مهرورزی . ..و  هنرمند شدن با تمرین میسر است.. تمرین مهرورزی..
شاعر باشیم ..و نغمه ی زندگی رو زیبا بسراییم...گاهی خود رو محاکمه کنیم..گاهی با خود بجنگیم....گاهی  ویران کنیم و بهتر بسازیم ...به بچه ها نگاه کنیم و از آنها بیاموزیم ...قلب دوران کودکی خود رو حفظ کنیم ..همه مهرو همه مهر.
برای رضایت دل خودمان کاری انجام دهیم.....کجا هستیم ..چه مرتبه ای داریم ..خردمند باشیم " واقع بینی در اندیشیدن را خرد می نامند."
توانا و فروتن باشیم .....توانایی.==>  بالیدن در رشد فکری است...بگویم و بشنویم.....رها از هر  حجابی ..هر شب روح رو شستشو دهیم .....با خود صادق باشیم ...با خود صادق باشیم ..با کاستی های خود ..با اشتباهات خود ..با خود صادق باشیم..تا بتوانیم با مردم صادق باشیم ...بپرسیم تا بدانیم .....دانش و آگاهی قدرت می آورد ....گریه کنیم ..روح را زیر باران باید برد ....بخندیم ...تا روح با طراوت شود و بخندانیم ...دلی رو شاد کنیم ..و مقدم بر تمام اینها .......خدا رو دوست بداریم به وسعت دوست داشتن....

**************************************************

یه آهنگ که همراه عکس و نوشته هاش خیلی تاثیر گذاره.برای دانلودش روی دانلود زیری کلیک کنید

دانلود

[ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 14:37 ] [ محمد جواد ]

[ ]

سیبل

بیشتر افراد برای مرگ ناگهانی آماده ترند تا موفقیت ناگهانی

هدف زمینه شروع هر کاریه..حتی تو بی هدفیم میشه هدف پیدا کرد.هیچ چیزی مطلق نیست اما میشه به جانب اون میل کرد..وانمود کردن به درد نمی خوره هرچیزی باید واقعی باشه...سعادت و سعادتمندی یک هدفه ..و برای رسیدن به هر هدفی باید سلسله مراتبی رو طی نمود. باید تلاش کررررد انسان به آرزوهاش نمیرسه مگر به هدف تبدیل بشه.
وقتی  خواسته ها ..آرزوها ..و اهدافت روآگاهانه انتخاب کنیم  و در جهت رسیدن به اونها گام برداریم احساس سعادت می کنیم. باید سعی و تلاش کرد.. از یک جا ماندن و سکون بر حذر باشیم..اما بدونیم چی می خواهیم .
انسانی که می دونه چی می خواهد .انسان با ارزشیه.زندگی در حال گذره ! اگه ندویم از ما جلو میزنه و ما رو جا میزاره.....تا موقع مرگ باید تلاش کرد و دوید برای برنده شدن در مسابقه زندگی.
پس برای سعادتمندی باید اول هدف را انتخاب کنیم با آگاهی و آزادی
آگاهی ، آزادی میاره....هر چی آگاه تر ، آزادتر . و ترس دشمن آگاهی و آزادیه.
اصن یه چیزی.... ترس از چی ..ترس از از دست دادن خوردن و خوابیدن و رفاه
ترس از چی ...ترس از حرف مردم
ترس از بدبختی !!! آخه ترس خود بدبختیه
همه روزی خواهیم مرد و همه چیز رو از دست خواهیم داد و تنها چیزی که می ماند
تابلوی نقاشی زندگی ما..که آیا با نقش و طرحی زیبا  جلوه گری می کند ؟

 

******************************************

وقتی موضضوع این پست هدف هست باید کلیپش تو همین زمینه باشه...مگه نه؟

برای دانلود این کلیپ4 دقیقه ای روی دانلود پایینی کلیک کنید

دانلود

[ یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 21:25 ] [ محمد جواد ]

[ ]

نگاه محبوب

در زلال آفتاب نگاه خداوند، قنوت عشق را عاشقانه به زمزمه می نشینیم،
در ماه رجب که سجاده ای به وسعت هستی گسترده است

گاهی شرایطی تو زندگی پیش میاد که میتونه فرصت فهمیدن بهت بده و میتونه نقطه عطفی برات باشه. روند زندگی تغییر میکنه و نوع تازه و جدیدی در وجودت متجلی میشه. زمانی که تو منتظر نیستی و بی آنکه چیزی طلب کنی برایت همان میشود که میخواهی! دنیا به خودش رنگ تازه ای میگیره و تو لبریز میشوی از او! و چه احساس زیباییست . گاهی با اینکه سالهای زیادی رو سپری کرده ای مجالی برای یافتنش نداشته ای و فقط تنها در لحظه ای شروعش برایت رقم میخوره و تو در پی اش میروی و در ذاتش حل میشوی. گاهی برای پیمودنش ممکن است بدویم و گاهی متوقف شویم مهم این است که همچنان در راهش باشیم.
هلال ماه رجب زندگی و تولدی دوباره رو به عاشقانش نوید میده.یه فصل جدیدی هست که تو کتاب زندگی باز میشه که از عطر دل انگیز نیایش سرشاره.کسانی که دل در گرو خدا میزارن ، لحظه شماری می کنند تا ورود به ماه رجب و بهره مندی از برکاتش ، به درک فیوضات ماه عظیم شعبان موفق شوند. و پس از اون بتوانند مدال لیاقت ورود به ضیافت الهی در ماه رمضان را دریافت  کنند.

********************************************

یه کلیپ صوتی که به قول بچه ها --خییییییییییلی خوبه--از دعاهای خیرتون تو این ماه منو  بی نصیب نکنید.برای دانلود فایل صوتی روی دانلود زیرین کلیک کنید.

دانلود

[ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 22:7 ] [ محمد جواد ]

[ ]

در گذار واقعیت
عمری را تلف کردم

تا بفهمم ، فهمیدن همه چیز لازم نیست . . .

همیشه میگیم خوبه انسان تو واقعیت زندگی کنه ، ولی یه وقتایی بهتره فراتر از واقعیت را هم ببینه.دیدنش به ما کمک می کنه که بتونیم واقعیت را بشناسیم.واقعیت یه وقتایی تو گذشته خلاصه میشه.یعنی تو ورق زدن گذشته و شاید همین ورق زدن هاست که انسان رو به امید و رسیدن سوق میده............. پیرزنی هفتاد و نه ساله را می بینم که در کنار شومینه ، روی یک صندلی ننویی نشسته و با کامواهای رنگارنگ می بافد...گاهی صدای چرق  چرووق هیزم و رقص شعله های پر شرر ، او را متوجه خود می کند..زیباست !
 ویترینی با فاصله ی چند متری او ،  به دیوار تکیه داده .. این ویترین آرزوها و رویاهاست ..آرزوها و رویاهایی که رنگ و بوی عتیقه به خود گرفته ..و هر کدام از عتیقه های این ویترین ، آلبومی از خاطرات راپیش رویش می گشاید
 لحظه ها مرحوم شدند.. و تشییع زمان چه بار سنگینی است بر دوش انسانی که می فهمد ...
انگار همین دیروز بود که با کاموای رنگارنگ ذهن..خیالهای رنگین کمانی می بافت که برای تن عمل ،بسیار گشاد بود.
 اما حس نرمی  و زلالی داشت.. و قند را در دل آب می کرد  ،این  بافتن ها و ساختن ها.
و حالا همین امروز است و سالیان برایش دست تکان دادند و رفتند..
تنها برایش هم ویترین مانده با چیدمانی از آرزوها....رویاها..خوش بینی ها ... سادگی ها و گول خوردن ها..زود باوریها.. مهر ورزیها ...دست و پا چلفتی ها..حساسیت ها و تمبلی ها ( تنبلی )..شوق ها و گریه ها ..از دست دادنها .. حماقت ها خواستن ها و نرسیدن ها ..شگفتی ها و غیر منتظره ها ..سکوتها و غوغاها...شکستن ها.. تنهایی ها.
 بودنهایی که نباید باشند.. و نبودنهایی که باید می بودند .. و ضربه هایی از این هر دو.
 حق ها و ناحق هایی که بر او روا داشتند ... و آ ه و افسوس ها..
اما باعث ارزشمندی این ویترین عتیقه ..اینکه ، بدی ..سیاهی ..شیادی..دروغ و ریا..خباثت..بی رحمی و پستی..
آن را کدر و غبار گرفته نساخته است..
پیوسته می درخشد ..چون اصل است..
آه...آه..پیرزن به پشتی صندلی تکیه  می دهد..صندلی اورا در آغوش گرفته و آرام آرام تکان می دهد.. .
چشمهایش را می بندد  ،
آتش زیبا و پر شرر..حالا به خاکستری پاک و نرم تبدیل شده است...

***************************************

کلیپ این پست هم مثل متن بر میگرده به گذشته که دهه 60 و اوایل دهه 70 راحتر میتونن باهاش ارتباط برقرار کنند.برای دانلود روی  دانلود پایینی کلیک کنید.

دانلود

[ یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 20:39 ] [ محمد جواد ]

[ ]

من موندم و خودم
 

و حالا که طبیعت در حال بیداری از خواب گران است و روسیاهی فقط به ذغال مانده ...
یاد تعطیلات عید و مشق های انباشته تا روز آخر و شب زنده داری دنبال  آن و دیر رسیدن صبح به مدرسه بخیر.
یاد اولین انشاء بعد از عید با موضوع " تعطیلات عید را چگونه گذراندید" و من تنها کسی بودم که داوطلبانه دستم را برای خواندن انشایم  در کلاس بلند میکردم بخیر.
من موندم و خودم
همون دلتنگ همیشگی
تو زندگیم همیشه دنبال این بودم ببینم قلبم منو به کجا میبره و تنها دل خوشیم هم اینه که همیشه قلبم رو دنبال کردم . شاید بگن دوره و زمونه این حرفا تمام شده و مقصدش سراب هست ولی من ایمان دارم که قلب آدم دروغ نمیگه . نیرویی که وادارمون میکنه یه سری کارارو انجام بدیم .چنان نیرویی که واقعا یه وقتایی حس میکنیم تو قالبی که هستیم نوعی دیگه از خودمون ظهور کرده که از ظهورش متعجب میشیم .باید با این نیرو همراه شد باید بهش فرصت ظهور بدیم .باید لذت حس خوب رو چشید. احساس خوب مقدسه وقتی وجود واقعی ما با یه چیز عجین میشه ارزشمند هست و محرکی میشه برای بهتر شدن و مهم آرامش واقعی هست که حس میکنیم.

***********************************************
شهادت حضرت زهرا(س) و عید نوروز رو با تاخیر تسلیت و تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی پیش روی همه باشه.
فایل صوتی دانلودی  بر گرفته شده از یه نماهنگ به مناسبت شهادت حضرت زهراست.

دانلود

[ شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 2:1 ] [ محمد جواد ]

[ ]

ساده بیا

ساده بیا . . .

مترو خالیه و فقط صدای حرکت قطار روی ریل میاد . آدامس فرش درهشت طعم مختلف , نقشه ایران وجهان ، لواشک ملس وخوشمزه ، وبالاخره صدای یک نواخت خانمی که اعلام ایستگاه میکنه ... کل صدایی که میشنوم . وقتی هم که به ایستگاه میرسیم  تنهاصدای اپراتورمترومیاد که علاوه براسم ایستگاه تا میاد بگه لطفابه تابلو راهنما دقت کنید یا لطفا ازلبه سکوفاصله بگیرید سریع درقطاربسته میشه.. صدای طرف گم میشه توسکوت مترو. دنیای زیرزمینی با روی زمینش فرقی نداره.فقط وقتی نیستی همه چی تکراریه همه چی معمولیه . وقتی برمیگردی دنیا روباخودت میبری.من می مونم باخودم گاهی زندگی  را باطعم خنک آرامش ،طعم ترش يک ماجرا،طعم تندحقيقت وطعم ساده بودن تجربه کنيم... گاهی ساده باشيم ، دربطن سادگی زيبايی نهفته است
گاهی بدنيست برای هيچ کس بنويسيم
تابفهميم زندگی چقدربی معنا می شود
وقتی دليل هايش راگم می کنيم... عشق،سادگی،درک باشد ، حلقه سنگ به الماس تبديل می شود
اگراويی که بايد ، باشد
ساده باشيم...

**************************************

دانلود آهنگ ساده بیا . . .

دانلود

[ جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:55 ] [ محمد جواد ]

[ ]

فقط چند لحظه . . .

تولد!
چرا تولد همیشه روزی است که از رحم مادر زاییده میشویم؟
تولد کلیشه ای!
با این حساب متولد شدن هنر خاصی نیست....
اما این بار بیاییم تاریخ تولدمان را خودمان انتخاب کنیم
مهم نیست در شناسنامه هایمان چه نوشته اند
ما تاریخ تولدمان را روزی انتخاب میکنیم که نگاهمان به زندگی عوض خواهد شد(یا شده)!
روزی که آغازی است برای حرکت رو به جلو
روز رشد و پیشرفت
روزی که فهمیدیم ،بین آنچه که هستیم و آنچه که باید باشیم فاصله است.
روزی که تصمیم گرفتیم بهترین خود باشیم!

روزی زیبا در اواسط سپیدی زمستان و بارش گلوله های شادی از آسمان فرا رسید،لحظه هایی متبلور از سخنان دلنشین انسانهایی بزرگوار که سقوط قطرات تبخیر شده از پشت پنجره تولد ،ورود وجود او را فریاد می زنند و مژده حضوری جانبخش، آرامشی گرم را تقدیم آنها می کند،نجوایش این روزهای خندان از یخ را ذوب کرده و شادی را به ارمغان می آورد،
سخن را بر دهان مهر می زنم تا چشم دل اثرش را تشریح کند،خطوط کلام و سطور حرفهای دلم بسیار است ،از زاویه افق چشمانم سکوت طلوع می کند...
بار دگر آرام می سایم ابتدای زاویه دار قلم را بر صفحه بلورین دیوار دوست داشتنی یادگاریها و
حک می کنم دسته ای  "مضاعف" از گلهای با طراوت و عطر آگین تبریک را،در پی خالصانه ترین های دلم هستم تا به تفسیر واژگان چیده شوند و "تبریک" را نثارت کنند،می دانم که به خلوص مهربانیت نخواهد رسید.

تولد یک سرنوشت مهم تر از تولد یک انسان است و تولد یک انسان پر اهمیت تر از تولد یک آدم ...
در تولد حضور مهم نیست ، و در تولد تنفس اهمیتی ندارد ، در تولد این مهم است که غبار عادت را هر روز از پنجره ی چشمانمان بزداییم ...
تولد ، فقط از امشب شروع نمی شود و فقط ب فردا ختم نخواهد شد،
می دانستید آدم برفی ها هرگز آب نمی شوند؟
اما آدم حرفی ها ، آدم سنگی ها ، آدم چوبی ها ، آدم کاغذی ها ...

تولد واقعی انسان از لحظه ای است كه نسبت به خويشتن خويش،هم چون موجودی دارای شناخت وقوف می يابد.بنابراين اصلي ترين ويژگی او ، خودآگاهی است......انسان تا زمانی كه به زندگی حيوانی بسنده می كند،انسان شناخته نمي شود و خود را انسان نمي داند.انسان هاي ديگر بايد او را تاييد كنند.اساس هر وجدان آگاهی اين تمايل است كه وجدان های آگاه ديگر آن را چنان كه هست بشناسند و ارج بنهند.ديگرانند كه ما را به وجود می آورند.تنها در جمع می توانيم ارزش انسانی خود را،ارزشی بالاتر از ارزش حيوانی به دست بياوريم.

از آنجا كه بالاترين ارزش برای حيوان حفظ حيات است،آگاهی بايد از اين غريزه فراتر برود تا بتواند به ارزش انسانی دست يابد.

[ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:4 ] [ محمد جواد ]

[ ]

می نویسم خوبم

 گاهی یک سری اتفاقات دست به دست هم میدهند که دقیقا همان وقت هایی که فکر میکنی زندگی ات روی یک مدار بی نظمی معلق است به تو ثابت شود که مدار منظم زندگیت هرگز روی دور بی نظمی نمی افتد حتی اگر حال تو بدترین حال ممکن باشد.
زیرا که نظم گردش این مدار تنها در دستان قدرتمند اوست
دقیقا همان روزهایی که لبخند های ژکوند مصنوعی ، داد میزنند که حالت خوب نیست
دقیقا همان روزهایی که خودکارت را برمیداری وبرای خودت دردفترچه ات  مینویسی
خوبم ، مثل تهرانی که در نیمه های فصل دوم زمستان هنوز درست و حسابی رنگ برف را به خود ندیده است
مینویسی
خوبم ، مثل تمام ماهی قرمزهایی که از امروز نگرانند چون قرار است تا چند وقت دیگر اسیر یک  تنگ کوچک بلوری  بشوند
مینویسی
خوبم ، مثل آدم برفی هایی که بزرگترین دغدغه ی این روزهایشان انقراض نسلشان شده است و از بی تفاوتی ما انسان ها مدام حرص میخورند.
مینوسی

 خوب خوبم ولی می بینی هر چی یا هر کسی را دوست داری از تو دور دورتر می شود
خلاصه تمام فکرت را متمرکز میکنی روی اینکه جمله ای بنویسی که بگویی خوبم ولی خوب نباشی
بعد سرت را بگیری به سقف اتاقت خیره بشی و غرغر هایت را بفرستی سمت آسمان بگویی استانه ی صبرم رو به پایان است...
بعد مثل یک حرکت از قبل تنظیم شده در همان لحظه این عکس برایت فرستاده شود و تمام وجودت  را بلرزاند
خواست بگوید پسر کوچولوی غر غرو دیدی ثانیه ای چشم بر نمیدارم از مدار منظم زندگی ات؟؟
من حتم دارم که خودش این عکس را برایم فرستاده بود و من دنیا دنیا حرف خواندم از این عکس . . .

************************

برای دانلود این پست هم کلیپ خیلی خوبی با همین مضمون تهیه شده

دانلود

[ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ ] [ 2:17 ] [ محمد جواد ]

[ ]